X
تبلیغات
زولا

لحظه های ناب

درآن سوی شب وروز چه قلب های بزرگی که می تپند هنوز
چهارشنبه 12 آبان‌ماه سال 1389

خدا

 

 

اومدم پارک لویزان،بالای تپه،شهر در مهی خاکستری فرو رفته و کلاغان انزوا تک و توک ،روی زمین دنبال چیزی می گردند.ازدحام سکوت است.باران قطره ای نیست انگار خدا بارانش را الک می کندوپودرش را می ریزد روی زمین و درختان و سروصورتم.همیشه وقتی بارون میاد به خدا می گم،این قدر عشوه نیا می دونی که نازت خریدار داره.به بارون عشوه های خدا می گم.کی می تونه تو دنیا اینطور عشوه بیاد؟خدا طناز ترین طنازهاست.لطیف و مهربان،رحمان و رحیم.هر کاری می کنم بازم دست از سرم بر نمی داره.هوامو داره.تنها کسیه که واقعا دوستم داره ودوستش دارم.می خوام بگم ،تو کجایی تا شوم من چاکرت،چارقت دوزم کنم شانه سرت،می بینم ای وای معشوقه به سامان شد تا باد چنین بادا،ومن در آغوشش هستم.او همین جاست.در همین نزدیکی.لای این شب بو ها،پای آن کاج بلند،کنار دستم.احساساتم می جوشد و می خواهم ببوسمش.من به آغاز زمین نزدیکم،نبض گل ها را می گیرم،آشنا هستم با سرنوشت تر آب،عادت سبز درخت،روح من در جهت تازه ی اشیا جاری است،روح من کم سال است،روح من گاهی از شوق سرفه اش می گیرد،روح من بیکار است،قطره های باران را،درز آجرها را،می شمارد.

نظرات (13)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
چهارشنبه 12 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 22:23
+ نون
خوشم میاد از روح های این مدلی ...
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 13 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 08:11
+ آفتاب
خداوند بین انسان و قلبش حائل هستش
بارون عشوه های بی منت خداوند است .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
باور من هم همین است.
پنج‌شنبه 13 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 12:54
+ پاییزطلایی
بارون ُ دوست دارم همیشه
چون خدا رو یادم میاره!
فکر میکنم پیش منه
وقتی که بارون میباره!!!
(روح شاعر رو لرزوندیم با این سرقت ادبی!)
.
.
سلام
ممنونم از حضور سرشار شما...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خوشحال میشم که به من سر می زنی.دوستم.
پنج‌شنبه 13 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 17:45
+ فرخ
ترکیب زیبایی بود از احساس درونی خودت و شعرهایی که از مولوی و سهراب وام گرفته بودی!!
آفرین ... خداوند خیرخواه ماست . در حدیث اومده که مهر خدا نسبت به بندگان هزاران بار ازمهر مادر بیشتره ... اونقدر بیشتر که نمیشه توصیفش کرد ...برای همین من گاهی وقتها جفتک میندازم و برای خدا خودمو لوس میکنم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوست خوبم ،من مولانا وسهراب را آنقدر خوندم که انگار با افکارم عجین شده،وهروقت می خوام حرف بزنم با چیزی بنویسم در من جاری میشه.دوستشون دارم.باعث دلگرمی منه که شما به من سر می زنید.
پنج‌شنبه 13 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 21:00
+ آلفا
وقتی خوندم (پارک لویزان، بالای تپه) یک دفعه دلم هورررری ریخت..
توی چند ثانیه تمام خاطراتی که توی این قسمت عجیب تهران داشتم برام زنده شدن..
از خیلی خیلی وقت پیش که خانواده، ما رو میبردن اونجا سیزده به در.. تا بعدها که بزرگ شدیم و خودمون میرفتیم اونجا و فیلسوف میشدیم و با طبیعت یکی میشدیم و با بارون، خیس از روح طبیعت میشدیم و چلک و چلک عکس میگرفتیم و چتر می‌بستیم و بوی هیزم سوخته استشمام میکردیم و ...
ما خونمون لویزان بود و پارک بغل خونمون بود.. اما تا تپه با ماشین میرفتیم.. بعدها از اونجا رفتیم ولی با دوستای قدیمی باز هم به تپه سر میزدیم.. الان دیگه نه اون خانواده هست.. نه اون دوستا..
تنها چیزی که مونده برام، خاطراتمه...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
واقعا منم مدتی بود نرفته بودم.کامنت فرخ که رفته بود جنگل حسابی حسودم کرد.شال و کلاه کردم رفتم .یاد چه خاطراتی که نیفتادم اونروز،خدا.
پنج‌شنبه 13 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 23:17
+ دزیره
خداوند بارونو افرید که بگه ای زمینی ها من می بارم شما هم قلباتونو از سیاهی ها پاک کنید. زلال شوید. بارون بشینو بی منت ببارین.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خیلی قشنگ گفتی.آره ما باید همجنس خدا بشیم.
جمعه 14 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 00:50
+ فتح باغ
چقدر این دوست داشتن های بی دلیل...
خوب است!
مثل همین باران بی سوال
که هی می بارد


توی تمام خاطرات خوبم اونی که بارونیه انگار قشنگترینشه
نمی دونم چرا ؟!


امتیاز: 0 0
پاسخ:
هوای بارونی ،گاهی خیلی دونفره است.
جمعه 14 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 13:05
+ برزین
سلام
هر چه واسطه ها را کنار بنهی خدا را بیشتر حس می کنی ، خدا را باید در تنهاییهات جستجو کنی .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سعی می کنم همیشه حضورش را در همه حال حس کنم.
دوشنبه 17 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 00:57
+ مریم
همیشه در آغوشش باشی الهی !
روحت هم همیشه از شوق سرفه اش بگیرد الهی !
امتیاز: 0 0
دوشنبه 17 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 09:05
+ آذرخش
امیدوارم خدا همیشه باهات باشه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
الهی آمین.
سه‌شنبه 18 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 16:46
+ ستاره
روح من اینجاست خدا
بر من ببار
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 19 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 23:39
+ پاییزطلایی
و خدا بود که از کنارم گذشت و چیزی گفت...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
تو دلم یه چیزی ناگهان لرزید.خیلی جمله ات تکونم داد.
پنج‌شنبه 20 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 21:51
+ پاییزطلایی
خدا بود که از کنارم گذشت و چیزی گفت!
من زدم روی شانه اش
سوال کردم: چی؟
برگشت و نگاه کرد و کسی را ندید
کسی هم نبود
دانه های خیس روی شانه هاش چکیده بود
با این حال گفت:
باران
چیزی نگفتم من به کسی
در دلم فقط زمزمه ی اندوهگین ابرها بود...

و برگشت و رفت...

من نگاه کردم به رد پاهاش و
فرو ریختم در چاله هاش
یا به قول شما گریستم
گریستم
گریستم...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خیلی دوست دارم متنی را که نوشتی.سریع حفظش کردم.