X
تبلیغات
زولا

لحظه های ناب

درآن سوی شب وروز چه قلب های بزرگی که می تپند هنوز
چهارشنبه 26 آبان‌ماه سال 1389

عید

امروز عیده.خوب حالا چکار باید کرد.همه میذارند میرند شمال.احد رفتگر محلمون داشت بلند بلند با یکی تو کوچه حرف میزد که ای بابا این روزا حاجیا گوسفند نمی کشند باز قدیما به یک نوایی می رسیدیم.وادامه داد که فلان حاجی خونه اش را سپرده به من رفته دوبی،اونجا چه خبره.؟عاشق احدم با اون لهجه ی شیرین آذری و کاربرد ضمایر برعکسش.خیلی خوشگل از زیر کار در میره و میشینه نگاه میکنه کدوم در گاراژ باز شد میره اونقدر می ایسته ونگاه می کنه تا بالاخره دشتی کنه اول و آخر ماه هم سرش نمیشه.از دور میشه فهمید که طرف پول داده یا نه!یه روز گفتم :احد چرا اینقدر پولکی شدی؟ناراحت شد و گفت وقتی پسر آدم عروسی کردی و کار نداشتی باید من شکمش را سیر کنی.تو ذهنم داشتم دنبال فاعل و مفعول می گشتم گذاشت رفت.آره عیده!چه فرقی برای من داره .البته از تعریف عرفانی عید قربان چشم پوشی می کنم وبا عید کار دارم.این روزا هیچکس خونه ی هیچکس نمیره.راستی مردم خیلی پول دارند.چون هی میرند چین و تایلند وایتالیا ونمیدونم دیگه کجا فقط پزهای بعدش حالمو بد می کنه.قبلا خانوما پز می دادند و این روزا آقایون هم بععععله.حالا حرف جدیدی که شنیدم اینه که:بابا فلانی فقط میره کشورهای آسیایی آدم حالش به هم می خوره.دیگه نزدیک بود شاخ در بیارم دیگه پای قاره هم اومده وسط.ومن هنوز اندر خم یک کوچه ام.این چند تا سلول خاکستری باقیمانده هم در حال فرو پاشیست.واقعا دارم خل میشم.ساعت که یک شد راه افتادم ورفتم عیادت عزیزی در بیمارستان امام حسین.ساعت دو ملاقات بود .فقط بستریش کرده بودند و گفته بودند تا شنبه کاری نمی توانیم بکنیم.چون همه رفتند تعطیلات. داشت درد می کشید.رفتم به ایستگاه پرستاری وموضوع را گفتم.با تعجب نگاهی به من کرد و گفت :اینجا خصوصی نیست که مریض دکتر خودش را داشته باشد .دکتر کشیک دستوراتش را داده و رفته.وپشتش را به من کرد و دنباله ی حرفش را با دوستش ادامه داد.تنها مواقعی که دوست دارم مرد باشم این مواقع است.یه مشت تو دهنش باید می زدم.آخ که دلم می خواست بکشمش.برگشتم به دوستم گفتم اینجا قتلگاهه پاشو بریم.گفت دلت خوشه،سنگ صفرا دارم وعملش توی بیمارستان خصوصی سه چهار ملیونه.دیدم تمام کتابام را هم که بفروشم نمی تونم کمکش کنم.گفت تو برو وگرنه یک شری دستم می دی.اومدم بیرون.مردم گرفتار و خسته و خاکستری.خدایا این روزا پول یک گوسفند چنده؟

نظرات (25)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
پنج‌شنبه 27 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 03:22
+ فتح باغ
اون روزی که دلت شاد شاده اون روز رو من بهش می گم عید.
اون روز که از عشق حس پرواز داری رو من بهش می گم عید.
اون روز که قلبت از شوق دیداری در سینه می لرزه اون روز عیده.
اون روز که گرسنه ای به دست تو سیر می شه اون روز عیده.
راستی راستی عید چه روز قشنگیه !
امتیاز: 0 0
پاسخ:
با این حساب تو بساط من از عید خبری نیست.
پنج‌شنبه 27 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 10:30
+ آذرخش
سلام
خوبی؟
بسته به گوسفندش داره
بسته به اینکه واسه مهمونی های آنچنانی بخوای، یا واسه اینکه مردم بفهمن حاجی هستی، یا اینکه یه گناهی کردی بخوای گناهت مثلا پاک بشه....
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 27 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 11:53
+ کوروش
براستی که شاعر درست گفته است که
عید ما روزی است کز ظلم آثاری نباشد
بله حق داری که فروپاشی سلولهای خاکستری راپیش بینی کنی
برای ملتی که یک روز جشنش را با قتل یک جان دار اغاز می کند
برای ملتی که هیچ روزش از خودش نیست
............برای دشمنش عزاداری می کند
.............بزرگان خود را هرگز نشناخت
...........................................
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 27 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 21:12
+ فتح باغ
روز عیدت که فرا رسید میییییییییی کشمت اگه عیدی به من ندی!

امتیاز: 0 0
پاسخ:
مخلصم.حتما
جمعه 28 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 00:10
+ برزین
این کلمات چقدر به جا مورد استفاده قرار گرفته اند :
عید ، تعطیلات ، بیمارستان دولتی ، پز دادن آقایان ، مسافرت به شرق آسیا ، پرستار بی حوصله ، حاجی ، قیمت گوسفند و ......

از ریا و تزویر انباشته شده ایم . گاهی وقت ها حالت خفگی بهم دست می دهد . چند وقت پیش تصادفی در رستورانی بودم و سر میز با یک آخوند چاق و چله هم میز شده بودم . بشقاب او سه برابر بشقاب من غذا توش بود . یه آدم بیکار هم سر میز نشسته بود و داشت ماجرای خواب و مریضی خودش و سفره نذری که به واسطه همان سفره از امام حسین شفا گرفته را برای حاج آقا تعریف میکرد . منم برخی مواقع به خاطر جملات اغراق آمیز ان آقا مجبور می شدم به صورتش نگاه کنم . دندان های زرد و ریخته اش که در اثر مصرف مواد مخدر به این حال و روز افتاده بودند حالم را به هم میزد . غذا کوفتم شد .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
تمام لغات کلیدی متن منو درآوردی.خیلی خوشحالم.واقعا حال آدم بهم می خوره.وقتی غذا می خورم تلویزیون نگاه نمی کنم.چه برسه به شما که در صحنه ای واقعی قرار داشتی.
جمعه 28 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 08:47
+ آلفا
می بینی ویس؟ کارمون از قربونی کردن گوسفندا رسید به قربونی شدن خودمون؟! همونایی که کارد تیز میذاشتن زیر خرخره‌ی گاو و گوسفند، الان با پول خون ما و به قیمت تباه کردن تـــمـــام زندگی ما از سفرهای قاره‌ای خودشون لذت می‌برن و حتی دیگه به ما فکر هم نمی کنن، چه برسه به نگاه!
این پست خیلی غمگین بود.. دلگیر.. مثل سوزی که توی تنهایی غروب جمعه به صورت آدم می‌خوره...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ما چه غریبانه همدرد و همجنس هم هستیم.آلفای عزیز
جمعه 28 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 13:07
+ قندک
سلاااام ودرود. الهی بی میرم واسه دل اخد
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خدا نکنه.قندک مهربان.آن دیگران بمیرند.
شنبه 29 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 08:06
+ آفتاب
سخن دل ما گفتی ...
وقتی میری بیرون درد هایی رو میبینی که از خودت یادت میره
امتیاز: 0 0
پاسخ:
راستی چرا باغچه ی ما سیب نداره؟
شنبه 29 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 14:31
+ کرانه
سلام ویس چطوری
دوست گلت چطوره امروز که شنبه بود کاری براش انجام دادن
این شالا که بهتر می شه و روزای خوب براش زیاد پیش میاد واسه تو هم همینطور
ممنونم که میای به من سر می زنی
عیدت مبارک عید آخر هفتت هم مبارک ..
درضمن احدم حق داره مگه چی کارست
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوستم سه شنبه عمل میشه.ممنون از احوال پرسی عزیزم.در ضمن عید شما هم مبارک.
شنبه 29 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 20:58
+ کوروش
البته نا امیدتت نکنم عزیز
من تمام این روز را خوابیدم و شبهایش را پای نت گذراندم
تو هرجا دوست داری و دلت خواست سفر کن
دنیای من که محدود به قاره هم نمی شود به برکت نت دنیا گردی می کنم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اتفاقا منم همسفرت هستم.
یکشنبه 30 آبان‌ماه سال 1389 ساعت 10:52
+ فرید
سلام
مگر می شود خانه خدا را ندید و مرد....
مگر می شود روز عید قربان، پول در جیب اعراب و خون در خیابان ها نریخت...
مگر می شود ولیمه های میلیونی سفر حج نداد....
مگر می شود....
اما می شود فقر را دید و دم نزد....
می شود بیماران نیازمند را دید و به دعایی از سر دل بسنده کرد....
می شود نیازمند دید و همه را به چوب دروغگویی راند...
می شود انسان نبود و از انسانیت دم زد...
افسوس و صد افسوس....
بزرگترین قربانی این روزها به گمانم، حقیقت باشد....
امتیاز: 0 0
پاسخ:
تعداد رفتن به سفر حج برای بعضی ها افتخار است.بخیلی می گفت:من ۱۷ بار حج تمتع رفتم و حساب حج عمره از دستم خارج شده است.ظریفی در جوابش گفت:حاج آقا بیمارستانی در خیابان سمیه است که جلوی درش اعلامیه های فراوانی نوشته شده تا بحال آنجا رفتید؟گفت :نه.در جوابش گفت حتما سری بزنید آنجا کلیه و کبد می فروشند تا خرت و پرت برای دختر نوعروسشان بخرند.و حاج آقا که کاملا از درجه ی هوشیاری خارج شده بودند .پرت وپلا تحویل دادندکه:مردم گرفتارند بیچاره ها.وبعد ادامه دادند که خوب سعید آقا از عیالت اونور آب چه خبر؟تو استرالیا خونه چنده .می خوام دست زن و بچه را بگیرم عید برم اونجا.....
دوشنبه 1 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 12:39
+ فرخ
ویس عزیز سلام به روی ماهت!
به این نتیجه رسیدم که توی این کشور زندگی کردن دیگه فایده نداره . کسی احساس مسوولیت نمیکنه . دلم میخواد بولدوزر و لودر بردارم و قبر کوروش رو خراب کنم .. یارو بیکار بود و اومد ایران برای ما درست کرد؟ نخواستیم بابا
همه توی حرف میرپنج و زبان آور و در عمل بیرحم و ددری!!
تاریخمون هم که پره از زنبارگی شاهان و دریوزگی مردم و افلاس و جنگهای بیهوده و شکستهای کشکی!!
اما بهم خبر میدادی میومدم اون یارو رو میزدم ناکارش میکردم ...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
کاملا درست می گی.باباخسته شدیم.ازجمله ی آخرت با اینکه فقط کلمه بود حظی بردم که نگو.آخه همیشه فکر می کنم که اگر من مرد می شدم حتما جزءدسته ی گردن کلفت ها بودم.چون همینطور دوست دارم تو دهن خیلی ها بزنم.دوستم فردا عمل میشه .خدا بدادش برسه.من که فکر نمی کنم جون سالم از اون خراب شده بدر ببره.
دوشنبه 1 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 16:23
+ پاییزطلایی
عیدتون مبارک!
دیدین حالا حق با من بود...دیدین هر روز عیده!!!
.
.
ا ِ خوب چیه؟!چرا اینجوری نگا میکنین؟!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خوشحالم که حداقل برای یکنفر هر روز عید باشه.خوب عید شما هم مبارک.
دوشنبه 1 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 19:57
+ آفتاب
سلام عزیز
ممنون از مطلب زیبایی که در نظراتم گذاشتی
من هم با ینگونه افرادی که معنی عشق رو اشتباه متوجه شدند
زیاد مواجه شدم ...
از اینکه نسبت به مطالبم لطف داری سپاس گزاری می کنم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون که سرزدی.وب شما برایم جالبه.
دوشنبه 1 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 21:39
+ کوروش
همیشه به داشتن دوستانی اینهمه پر مهر و ناب به خود خواهم بالید
ممنون حضور گرم و صمیمی ات
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ای مرغ های طوفان،پروازتان بلند/دریا چگونه می تپد امروز؟
سه‌شنبه 2 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 10:54
+ فرخ
سلام ویس عزیز
از اینکه مثل خودم عشق لاتی ُ خوشم اومد. من سالهاست که توی تیریپ قیصرم و هر وقت که پا بده یکی رو میگیرم کتک میزنم ... البته تا حالا همش پیروزی داشتم .. شاید برای اینه که حریفم رو با درایت انتخاب میکنم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
وای باور کن توی این غروب که حسابی دمق بودم و اومدم از سر بی حوصلگی سری بزنم با خوندن کامنتت کلی خندیدم.از خودم تعجب می کنم.گاهی مثل بچه ی آدم ساعت ها کتاب می خونم ومی تونم بشینم کلی حرفای حسابی بزنم.گاهی که ساز می زنم چنان آروم واحساساتی هستم که حتی وزش نسیمی گریه ی من را در می آورد.گاهی دوست دارم راننده ی ترانزیت باشم برم سفر .وگاهی دوست دارم تو خیابون راه برم و هرکسی که زور می گه را بزنم .خوش به حالت که می تونی گاهی کتک کاری کنی.یاد بیتی از مولانا افتادم:گه رقص کنان همچون ملکم/گه چرخ زنان همچون فلکم......اگر مرد بودم می تونستیم باهم گروه مردان خشن را راه بیاندازیم.!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
سه‌شنبه 2 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 19:22
+ پیمانه
آرام باش عزیز... طوفانی نشو...
صبور باش و خوب فکر کن! فکر کن! تا راه رهایی را با هم بیابیم.

و بالاخره... با لبـــخـــند به روزم!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
باشه.حتما
سه‌شنبه 2 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 22:05
+ نون
حیف گوسفند...به نظرم گوسفند خیلی مقدسه و نمادی از عشقه.نباید قاطی این برنامه ها بشه...

راستی.ویس عزیز ؛
دوست دارم بدانم در زندگی تو رامینی هست یا خیر!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خیلی سریع رفتی سر اصل مطلب.دوست خوبم
چهارشنبه 3 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 17:00
+ مریم
سلااااااااااااااام !
اومدم خوندم همون موقع پستتو اما نظر نذاشتم . نشد که بزارم دیگه !
فکر کنمننوشتی که یه پست عیدانه دیگه برای عید غدیر بنویسی !‌
امتیاز: 0 0
پاسخ:
همینکه اومدی وخوندی خیلی خوشحالم کردی.
چهارشنبه 3 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 23:46
+ خلیل
سلام. کار با این نوع مردانگی ها و قیصر بازی ها درست نمی شود.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
درسته که نمیشه.ولی آدم خوشش میاد بزنه تو دهن بعضی ها.راستی ممنون که سرزدی.
پنج‌شنبه 4 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 13:03
+ پاییزطلایی
نگاه کن
تو می دمی و آفتاب می شود ...[گل]
امتیاز: 0 0
پاسخ:
به به چشممان به جمال خط شما روشن.
جمعه 5 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 13:59
+ پاییزطلایی
دلتان روشن...
همیشه!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ودل شما هم.دوستم
جمعه 19 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 20:44
+ دزیره
وای ویس عزیزم حرف دل منو زدی دلم گرفته از بی عاطفگی مردمان انسان نما خداوندا خودت به فریاد دل نیازمندان برس
امتیاز: 0 0
پاسخ:
کجایی تو؟خیلی کم به من سر می زنی.بیشتر بیا.
یکشنبه 21 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 08:38
+ صوفیا
امتیاز: 0 0
یکشنبه 21 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 08:44
+ صوفیا
خدایا به حق شاه مردان مرا محتاج نامردان مگردان دلا امشب به می باید وضوکرد و هر نا ممکنی را ارزو کرد.
امتیاز: 0 0