X
تبلیغات
رایتل

لحظه های ناب

درآن سوی شب وروز چه قلب های بزرگی که می تپند هنوز
سه‌شنبه 14 دی‌ماه سال 1389

رخوت

گاهی نمی تونم خودمو جمع و جور کنم.می ریزم رو زمین.مثل آب.ولو ،هزار تیکه،از هم پاشیده.می شینم.فکر می کنم.صداهای کوچه را گوش می کنم.به کسانی که دوستشون دارم فکر می کنم.به خودم انگیزه می دم و می گم پاشو.وقت تنگه.ناگهان بانگی بر آید خواجه مرد!بابا پاشو. ولی همینطوری ولو نشستم.بلند شدم باطری ساعت دیواری را در آوردم صداش منو کشت.کلاس ساعت یک را هم نرفتم.گور باباش.ولش کن.ولی به خودم اطمینان دارم که افسرده نمیشم.در دل من چیزی هست .همین چیز مرا نگه می دارد.دلخوشم باهاش.ولی یکباره تمام سلول هایم میریزه روی زمین.می دونم که دوباره پا میشم.جالب برام اینه وقتی به این روز میفتم تمام دانسته های اندکم هم ابراز عجز می کنند و نمی توانند برایم دلیل بیاورند که بی خیال ،پاشو.یکی نیست به دادم برسه.

نظرات (29)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
سه‌شنبه 14 دی‌ماه سال 1389 ساعت 16:21
+ پاییزطلایی
در دلم چیزی هست:
مثل یک بیشه نور
مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم
که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت
بروم تا سر کوه...

دورها آوایی است
که مرا می خواند . ...

آری آری تا شقایق هست
زندگی باید کرد...

امتیاز: 0 0
پاسخ:
تا شقایق هست زندگی باید کرد.شقایق گل همیشه عاشق.
سه‌شنبه 14 دی‌ماه سال 1389 ساعت 16:22
+ پاییزطلایی
ای بابا یادم رفت سلام کنم!

سلام!
و خدا قوت از اینهمه ولو شدن و دوباره پا شدن!!!
خوبه که سرگیجه نمیگیرین!
آجرکم الله...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بابا گیج گیج می زنم.ولی باید پاشم خودمو جمع و جور کنم.در چرخه ی زندگی می چرخم تا از مدار خارج بشم.
سه‌شنبه 14 دی‌ماه سال 1389 ساعت 19:42
+ کوروش
مارا دردی است مشترک
بی بهانه
از سر بی انگیزگی

در خود رها شده ایم
ولی آب ریخته را نمی شود به جام بازگرداند
آیا به خود خواهم آمد؟


امتیاز: 0 0
پاسخ:
دردیست غیر مردن،کان را دوا نباشد/پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن//درد مشترک.درد ما
سه‌شنبه 14 دی‌ماه سال 1389 ساعت 23:30
+ پاییزطلایی
همراه شو عزیز
هرگز نمان به درد
کاین درد مشترک
هرگز جدا جدا
درمان نمیشود...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
هرگز نمان به درد.واقعا قبول دارم.
سه‌شنبه 14 دی‌ماه سال 1389 ساعت 23:45
+ فرخ
به تو نگاه میکنم و میدانم
تو تنها نیازمند یکی نگاهی
تا به تو دل دهد
آسوده خاطرت کند
بگشایدت
..... و من و ما به تو نگاه میکنیم و به تو دل میدهیم و تو نیز!!!
با این اوصاف رخوت را بتاران به سرزمینهای دوردست !!
همچنان با ما باش و گشاده باش... زیرا تو را اینگونه دوستر میداریم!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
باشه حتما.ولی گاهی خیلی خسته میشم.که خوشبختانه زمان کوتاهی است.کلا چون از دیوار راست بالا میرم درونم نمیگذاره که سستی زمان طولانیی در من ساکن بشه.چشمه ای که در دلم است می جوشد.ودر جریان امواجش راهی می شوم.ممنونم دوست خوبم.
چهارشنبه 15 دی‌ماه سال 1389 ساعت 00:37
+ کوروش
امتیاز: 0 0
پاسخ:
منم همینطور.
چهارشنبه 15 دی‌ماه سال 1389 ساعت 08:16
+ فتح باغ
گل همه رنگش خوبه
بچه زرنگش خوبه
تو کتابا نوشته
تنبلی کار زشته
تنبل همیشه خوابه
جاش توی رختخوابه



می بوسمت عزیزم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بابا من تنبل نیستم.مثل اسبی هستم که بعد از مسابقه یکدفعه ایستاده،خشک شده.دوباره راه میفتم.
چهارشنبه 15 دی‌ماه سال 1389 ساعت 14:26
+ فرید
سلام
ایستادن مهم نیست....
به این شرط که یادمان نرود راه زیادی پیش رو داریم....
امتیاز: 0 0
پاسخ:
واقعا نباید یادم برود که عمر بشر کوتاه نیست ولی وقتش کم است.
چهارشنبه 15 دی‌ماه سال 1389 ساعت 14:46
+ من
سلام
ولی یکباره تمام سلول هایم میریزه روی زمین.این قسمتو درک میکنم به خوبی منم با سلولهام دنیایی دارم.وقتی یک نفر اینقدر زیاد میشه جمع کردنش هم سخت تر میشه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ولی باید جمعشون کرد.بالاخره
چهارشنبه 15 دی‌ماه سال 1389 ساعت 20:06
+ ستاره
گاهی این جوری میشه
چاره ای نیست جز بلند شدن و ایستادن و دوباره حرکت
خدا این جاست مگه نه؟
وقتی پیششم غمی نیست
فقط کافیه به آسمون نیگا کنی
ببخشید سر نزدم
بیا پیشم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام چه عجب؟!!عزیزم.خوشحالم که اومدی.توجه ام را باید بیشتر کنم.وحضور همیشگیش را بیشتر حس کنم.ممنون
چهارشنبه 15 دی‌ماه سال 1389 ساعت 20:38
+ نون
خودت باید به داد خودت برسی! چاره ای جز این نداری!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
کسی نیست!خودم باید،باید!!!مثل همیشه تنهایی،باید
پنج‌شنبه 16 دی‌ماه سال 1389 ساعت 01:50
+ فرخ
باز هم سلام ... آنها که از دیوار راست بالا میروند ، هیچگاه رنج و ضعف دوران پیری را تجربه نمیکنند!
من نیز چون تو هستم و هنوز گاه در پشت دیوار و درختی پنهان میشوم تا دوستانم را گیج کنم ....
تو این را برتری بدان و به آینده ای که پر نشاط خواهد بود ، دل ببند
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بابا شما دیگه خیلی شیطونی.خیلی خوبه.این روزا عزیزترین آدم زندگیم بیمار شده و من روزای سختی را می گذرانم.باشه به حرفات گوش می کنم ودوباره به یادم می آورم که زندگی باشکوه است.
پنج‌شنبه 16 دی‌ماه سال 1389 ساعت 02:55
+ آفتاب
بازم مدرسه ام دیر شد حالا چی کار کنم !!!
پاشو عزیز دفتر و کتاباتو ببند حرکت کن ...
زود باش ...
دیر میشه ها ااااا
........................................
البته عزیزکم تو نیاز به استراحت داری با تمام وجود درکت می کنم ولی باید استقامت کنی ...
خداوند همواره پشتیبانت ...
یه روزی ...یه جایی ... یه وقتی ...صبر داشته باش
پروردگار با صابرینه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آفتاب مهربان.خواستم بهت خبر بدم که دیروز برایش پرستارگرفتم البته با سرپرستی خودم .دیشب با خیال راحت خوابیدم.چون محبت داشتی و همراهم بودی خواستم بگم بهت.همیشه به مهربونی های شما نیازمندم.
پنج‌شنبه 16 دی‌ماه سال 1389 ساعت 09:34
+ برزین
سلام
افتادن و پا شدن و ولو شدن و دوباره افتان و خیزان رفتن ، بایدهای این زندگی گیج کننده ماست . اما مهم اینه که آدم افسردگی نگیرد .
موفق باشی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مدتی بود که پست نمی گذاشتید ولی من همیشه میومدم ونا امید می شدم تا اینکه اومدید.خوشحالم که به من سر زدید.وواقعا همونطوری که گفتید مهم اینه که افسرده نشویم.باز هم ممنون.
پنج‌شنبه 16 دی‌ماه سال 1389 ساعت 17:01
+ پاییزطلایی
نماز مغرب و امشب...
آخرین پست ِ محمود !

[گل]
امتیاز: 0 0
پاسخ:
میام می خونم.همسایه.
جمعه 17 دی‌ماه سال 1389 ساعت 00:21
+ ققنوس خیس
و چنان بی تابم که دلم می خواهد بدوم ...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
تا ته دشت،بروم تا سر کوه
جمعه 17 دی‌ماه سال 1389 ساعت 11:29
+ میلاد
عزیز دلم
این حسو توی سالهای دانشجویین بارها درک کردم.
دقیقا می فهمم چی میگی!!
اما قلبا دوس دارم و امیدوارم از این احساسا کم بهت دست بده!!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
گاهی آدم می بره.ولی دوباره باید./باید بلند شد،باید کتاب را بست ،باید به ملتقای درخت و خدا رسید.
جمعه 17 دی‌ماه سال 1389 ساعت 14:04
+ میلاد
ویس عزیزم
انقدر بریدم که بفهمم حرفتو
خیلی وقتا به آخر خط رسیم
اما باز شروع کردم!
چون هدف از خلقت من و تو بیهوده و پوچ رفتن نیست!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
باور کن گاهی خیلی خسته ام.همه چیز کفرم را در میاره ولی باشه دوباره باید...
جمعه 17 دی‌ماه سال 1389 ساعت 15:36
+ بی یار
سر پاشو دوست...چاره ای جز این نیست...

پیروز باشی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
باید بلند شوم.گاهی مثل ماشینی هستم که ناگهان خالی می شوم.ودوباره باید سوخت گیری کنم.
جمعه 17 دی‌ماه سال 1389 ساعت 19:38
+ کوروش
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شنبه 18 دی‌ماه سال 1389 ساعت 10:12
+ آذرخش
سلام
حال شما؟
خوبی؟
ای بابا یکی باید بیاد به داد من برسه
با یه آهنگ جدید بروزم
خوشحال میشم سری بزنی
موفق و شاد باشی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
همین الان میام.
شنبه 18 دی‌ماه سال 1389 ساعت 13:34
+ مستی
با سلام و ادب
خدا اونایی رو که دوست داره یه احساس گم شده ی ناشناخته تو دلشون می ندازه که هی دنبالش بگردن! مرتب مورمور بشن و آروم و قرار نداشته باشن! این حکایت همون کاسه ی مجنونه که لیلی شکستش! خوش به حالت که این احساس رو تجربه می کنی
الان باید بگی خدایا این حسو از من نگیر!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ارادت دارم.ممنون از نظر زیبایت.راست گفتی من هیچگاه سکون را تجربه نکردم و به قول مولانا:گه چرخ زنان ،همچون فلکم/گه رقص کنان همچون ملکم//وخدا عجب صبری دارم.با بنده ی خل و چلی مثل من.
شنبه 18 دی‌ماه سال 1389 ساعت 13:58
+ فرید
سلام
ممنون از لطف تون
خیلی استفاده می کنم از نظرات کارشناسی و دقیق تون
ولی فکر نکنم بتونم جبران کنم!!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
از قدیم می گفتند:کاسه جایی رود که باز آرد قدح،حرف بین غریبه هاست.شما دوست خوب و شاعر من هستید.سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
شنبه 18 دی‌ماه سال 1389 ساعت 14:47
+ کوروش
ویس عزیز آمدم که عرض ادب وارادتی داشته باشم
و بگویم
خوشم آمد ز همرهی چون تو
درمیان یارانم از داشتن فرهیخته ای چون تو به خود می بالم

امتیاز: 0 0
پاسخ:
خواهش می کنم.استاد.زانوی شاگردی زدیم.
شنبه 18 دی‌ماه سال 1389 ساعت 19:19
+ آفتاب
سلام ویس عزیز...
خوشحالم از اینکه آرامش خاطرتون بیشتر شد .
افکارمثبت بر سلامتی ما تاثیر می گذارند اگر سلامتی ما به خطر بیافتد باز هم نیروهای شادابی و تندرستی می توانند بر آن غلبه کنند ...
خدا روشکر در همه حال .. .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بابا آفتاب آمد دلیل آفتاب.شما که میایی یکدفعه دلم پراز مهربونیتون میشه.به دوستی باشما نیازمندم.دست مهرتان را از شانه هایم بر ندارید.
شنبه 18 دی‌ماه سال 1389 ساعت 20:34
+ خلیل
سلام

اول خودت باید به دادت برسد، بعد دیگران!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام درست می گی.راستش همیشه خودم به داد خودم رسیدم.اصلا کسی متوجه حال من نیست.
دوشنبه 20 دی‌ماه سال 1389 ساعت 08:59
+ قندک
یک آن حس کردم دارم خودم را واخوانی می کنم. حس کردم این منم که دارم از هم می پاشم و ولو می شوم. این منم که تیک تیک ساعتی را تاب نمی آورم گاهی. چرا ما اینگونه می شویم؟!چرا درونمان بهم می ریزد؟!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
واقعا همه تو یک چیزایی مشترکیم.ولی قندک مهربان این حرفا باعث نمیشه یادم بره که خیلی کم به من سر می زنی ها
دوشنبه 20 دی‌ماه سال 1389 ساعت 10:10
+ تارا
وب خوبی داری تبریک میگم دوست داشتی برای تبادل لینک منتظرت هستم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام.ممنونم که اومدی سر زدی.با افتخار لینکت می کنم.
سه‌شنبه 21 دی‌ماه سال 1389 ساعت 09:45
+ قندک
من؟ من کم سر می زنم؟ خب راستش چی بگم. فقط می تونم بگم همه اش به دلیل این آلزایمر بی پیر می باشد. البته بدان و آگاه باش که جزو معدود دوستانی هستی که در دلم جا داری. الحق و الانصاف .شاید باور نکنی اما حقیقت محض است و حتم دارم که دل به دل راه داره
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شما و آلزایمر؟خدانکنه.منم صافی و راستی شما را خیلی دوست دارم.وحقیقتا دل به دل راه داره.