X
تبلیغات
رایتل

لحظه های ناب

درآن سوی شب وروز چه قلب های بزرگی که می تپند هنوز
جمعه 8 بهمن‌ماه سال 1389

پرت و پلا

می خوام خودمو رها کنم روی امواج خروشان افکارم.می خوام منو اینجا جدی نگیرید.مثل مستی که توی کوچه ها آواز مستانه می خواند.من مست و تو دیوانه ،ما را که برد خانه/من چند تو را گفتم ،کم خور دو سه پیمانه//در شهر یکی کس را هشیار نمی بینم/هریک بتر از دیگر ،شوریده و دیوانه//سر جام محکم نشستم ولی بد جوری تلو تلو می خورم.هر صدایی که میشنوم مثل موج برداشتن آب حوض،موج بر می دارم.نمی دونم خوشم؟یا نا خوشم؟گیجم.میرم تو اتاقم.درو می بندم.ولو میشم کف اتاق و شروع می کنم به خواندن کتاب.ورق ورق مرا می برد تا افق های سبز بشارت.سیر و سلوکی است.همیشه تصویر ناکجا آبادی من ،یک کوچه باغ است.با دیوارهای کاهگلی.زمین خاکی و جوی باریکی که آب در آن روان است.تمام گشت و گذار ذهنی من در این کوچه است.شاید در زندگی های قبلی ام اینجا بودم.وسط اتاق خودم در این کوچه می گردم.ونسیم خوشبویش را استشمام می کنم.وتجسم سایه ای که همیشه دور می شود.گفتی زناز بیش مرنجان مرا،برو/آن گفتنت،که بیش مرنجانم،آرزوست.ومن رفتم.تا دشت پر ملال آرزو.دستم را که دراز کردم،عطر خوش عاشقی پیچید در تمام وجودم.وخواستم که سماع کنم.حنانه شو حنانه شو.کمتر از چوبی شده بودم که کر و کور مانده بودم در این جهان پر آوا.ونجوای نوازشگرش را شنیدم که می گفت باز آی و در من گریز.

نظرات (43)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
شنبه 9 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 01:30
+ ققنوس خیس
تصویر دلنشینی بود ...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
این تصویر در من و با منه .همیشه./گاهی یاد بوف کور می افتم:بالای رف دریچه ای بود رفتم قرابه شراب را بردارم از دریچه دیدم کنار جو ی آبی دختری اثیری با پیرمردی خنزر پنزری و....
شنبه 9 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 08:50
+ پرنیان
چه خبراست اینجا

اووووه من چقدر عقب موندم

پرت و پلات رو هم دوست داشتم.

یادم افتاد به روزی که بهم گفتی احتمالا توی زندگی قبلیت بز بودی!!! یادته ؟ به خاطر راه رفتنم روی جدولها ... احتمالا من همون بزه بودم که گاهی می اومدم توی کوچه باغ خیالاتت ... توی همون زندگی قبلیت! ای کاش الان هم بز بودم! و با خیال راحت روی جدولها راه می رفتم بدون هیچ یک از این دغدغه ها ...

خوشگل بود این پست ...

امتیاز: 0 0
پاسخ:
کلی خندیدم.بابا چه حرفی بهت زدما.نه خوشحالم که ادمی وخیلی هم آدمی.ودوست منی
شنبه 9 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 11:15
+ قندک
سلام و درود بر ویس خراباتی عزیز. بابا عجب شانسی دارم من. امروز هرجا رفتم همه را پاک خراباتی دیدم و مست. احتمالا مشکل از من باشه .پس بروم کمی .بزنم به خمره دمی تا اگر حکم شود که مست گیرند. در شهر هر آنچه هست گیرند!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
مواظب باش محتسب ،گریبانت را نگیرد.عمو قندک
شنبه 9 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 13:40
+ ققنوس خیس
رویاهایت پایدار ..
امتیاز: 0 0
پاسخ:
تو خلوتم باهاشون زندگی می کنم.ودر زندگی بیرونیم ازشون الهام می گیرم.دوستی شما هم برایم مستدام باد.
شنبه 9 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 14:09
+ صوفیا
واقعا نوشته هاتون ادم رو به فکر فرو میبره.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
به به صوفیا ی عزیزم.چه عجب به ما سرزدی
شنبه 9 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 14:57
+ مریم
مرسی عزیزم از لطف و مهربونیت . الهی که همیشه سالم و سرحال باشی .
حال عزیز مریضت خوبه ؟
می خونمت حتما !
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون از احوالپرسی شما.داره سعی می کنه خوب باشه.بیشتر به من سر بزن.باز هم ممنون.
شنبه 9 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 16:07
+ هاله
سلام .. اون کامنتت که تو وب ِ " جوهر بی قلم " بود رو خوندم - همونی که جمله ی صادق هدایت بود و چقدرم به نوشته ی نون میومد شدید ! - و جذب شدم بیینم شوما کی هستی ؟؟ خیلی خوشمان آمده ! داریم میخوانیم فعلا ! سبک ِ نوشتنت منحصر به فرده ! گـــود لــاک !
امتیاز: 0 0
پاسخ:
جالبه که من هم یه آدمم.سرگردان،شاکی،عاشق،آواره،سربه زیر،سرکش.دنیای تناقض،پارادکسی از همه چیز .که هر روز خودمو میزارم تو کوله پشتی ام...بهت سر می زنم.
شنبه 9 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 17:33
+ آفتاب
سلام ویس عزیزم
رویا ها واقعیت زندگیمان را به تصویر می کشند! رویاها همان احساست ما هستند که برای خودمان به تصویر می کشیم و گاهی در خلوتمان آنها را مرور می کنیم ...
رویاهایت طلایی ...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
باور کن این رویا نیست من در این کوچه باغ ،زندگی احساسی دارم.
شنبه 9 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 21:58
+ میلاد
ویس عزیزم
برای گفتن تمام حرف هایی که در دل دارم نیاز به هفته ها صحبت کردن است.
باید اگ رتونستم نوشتن رو ادامه بدم.
نمی دونم نوشته های کودک تنهای منو تو خاطرت هست؟
باد اونو ادامه بدم تا بتونم بهت بگم ایم بندها چیه که به ژا و دست و گردن من بسته شده.
هر چند هر کسی یک قصه نا نوشتست برای خودش.
دوست دارم هر چی تو قلبمرو به روی ورق بیارم، اما نمی دونم چرا نمی شه.
ویس عزیزم
دوست مهربونم
همراه من
امید دهنده من
هم کیش من
مهربون من
دستمو به دستت می دم
اما فقط می تونم با هم راه بریم
همین
نمی تونیم یک دنیا را با دستای بهم دادمون به دنبال خودمون بکشیم.
مشکل من اینجاست که چرا نمی تونم دنیا رو ببندم به یه طناب و بکشمش به راه درستی که باید بره.
مشکلم اینجاست که چرا نمی تونم این همه بدی رو درست کنم.
اینکه چرا نمی تونم به همه نیازمندا اونجوری که باید کمک بشن کمک کنم.
چه جوری ریشه این دو رویی های سیاسی - اجتماعی رو با آدماش ریشه کن کنم.
اینکه چرا نمی تونم همه رو یک رنگ و یک دل کنم.
اینکه هیچ کس غمگین نباشه ...
و...
دستای من و تو
حتی اگر تو هم باشه
و محکم بهم فشرده بشه
این همه کار می تونه بکنه؟
از آب در هاو ن کوبیدن و سعه صدر داشتن خسته شدم راستیتش ویس عزیزم.
دوست مهربونم.
خیلی مواظب خودت باش.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چقدر خوشحال شدم که اومدی.تمام دلتنگی هایت بجاست.تمام این بارها روی دوش همه ی امثال ماست.ولی راهی نیست./چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم.خانه اش ویران باد.این ما شدن در معنی توان دگرگون کردن ،این روزها معنی نمی دهد.برای من ،ما شدن معنی دلگرمی دارد.که بدانم هنوز هستند آدمایی که تو سینه شان دل است.هنوز برای دیگری این دل می تپد.این تپش یعنی همان دلگرمی.پس باز هم بنویس.بگذار همه بدانند هنوز روی این زمین ،نسل انسان زندگی می کند.
شنبه 9 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 23:03
+ نون
چه پرت و پلای قشنگی...کاش آدما همیشه مست باشن!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
من خود ای ساقی ازین شوق که دارم مستم/تو به یک جرعه ی دیگر ببری از دستم
یکشنبه 10 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 01:46
+ کوروش
خلسه ای رو طلبیدن
سماعی عرفانی است
افق چنین رهائی
رستن نیست
پرواز است
کاش من را نیز بطلبت
به اوج ها
نی فرودها


امتیاز: 0 0
پاسخ:
امیدوارم به اوج ها و اوج ها ،وسرزمین شعرها و شورها برسیم
یکشنبه 10 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 14:44
+ مستی
سلام
شرمنده از اینکه چندروزی سر نزدم
و البته ممنون از آمدنهایت و نظرات خوبت و نیز ممنون از نگرانیت بابت وبلاگ ناچیز بنده
واقعیت اینه که توان تحمل و سکوت هم حدی داره!
راستی طنز دهخدا (دخو) رو چطور می شه گیر آورد؟

ارادتمند
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام.دهخدا در سال ۱۳۲۵ قمری روزنامه صور اسرافیل را منتشر کرد/با همکاری میرزا جهانگیر خان ومیرزا قاسمخان/که از جراید صدر مشروطیت بود.وجذابترین قسمت آن ستون فکاهی بود با عنوان:چرند و پرند.به قلم دهخدا و با امضای دخو و...دهخدا با جمعی از آزادیخواهان به اروپا تبعید می شود ودر سویس ۳شماره از این روزنامه را منتشر می کند.ببخشید اگر به درازا کشید.ولی می توانید این مقالات را در آرشیو روزنامه و یا در بعضی کتابخانه های معتبر مثل کتابخانه دانشگاه تهران بیابید.
یکشنبه 10 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 14:54
+ قندک
سلام و درود و عرض ارادت خالصانه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
یکشنبه 10 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 19:55
+ فرخ
من امروز ۱۰ بهمن ماه از ساعت ۱۱صبح تا ۲ بعدازظهر تهران بودم.
مجلسی به سماع آراسته بودند یاران که مرا از قبل خوانده بودند به مستی و سماع!! جایت خالی ... شاید هم بودی در مجلس و من نمیشناختمت!! همان لحظات نخست که دست در استن حنانه انداختم و چرخیدم تو در نظرم بودی .... ما را نیز در خرابات به یاد آر
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ای بابا ما کجا و شما کجا؟شما عملی انجام دادید این سماع را.ولی احوالات ما همه درونی است.وشکل بیرونی ندارد.البته شاید شما هم شوخی می کنید و مجلسی در کار نبوده.توی سه ساعت فقط شاید بتونیم مراقبه ای داشته باشیم که بعداز آن ،حالی و بعدش سماع.ولی باور کنید من اهل این کار ها نیستم.همه چیز در من درونی است.ظاهر آرومی دارم.گاهی زلزله ۲۰ریشتری درونی است.وقتی مولانا می خونم میرم و بر می گردم.بدون تکان خوردن از جایم.
یکشنبه 10 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 20:12
+ پیمانه
سلام دوست عزیز.

بعد از مدتی که نمیدانم چقدر... به روزم! و بی خواب شده ام!
منتظرت می مانم!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام و به به .بالاخره اومدی.دیگه نا امید شده بودم.حتما میام
یکشنبه 10 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 20:52
+ معلمی از جنس پاییز
دردی که گرفتست مرا مال خودم نیست
این حالت خوبیست ولی حال خودم نیست

برادر مهربونم وقتی این نوشته خراباتی را خوندم یادم به مطلع غزلی زیبا افتاد و بعنوان بیت آغازین براتون گذاشتمش
دلت همیشه سرشار
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام.خیلی جالب شد من فکر می کردم شما خواهر مهربانم هستید وقتی اومدم به وب شما دیدم برادر مهربانید.وشما اکنون فکر می کنید من برادر شما هستم که البته خیلی لطف دارید،ولی از اسمم هم معلومه که من خواهر شما می توانم باشم.دوست و معلم مهربان.حتما باز هم به من سر بزن.
دوشنبه 11 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 00:23
+ معلمی از جنس پاییز
سلام و شب بخیر
شرمنده دوست خوبم از اشتباهم حواسم نبود نوشتم برادرم و گرنه در مورد اسم زیباتون شک نداشتم
اینروزها کم حواسم
از نقدتونم ممنونم کاملا درسته خودمم در مورد وزنش همین حس را داشتم
سعی میشه اصلاح بشه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
راستش خیلی هم فرق نداره.مهم اینه که ما همسایه وبلاگی هستیم.در مورد شعر هم واقعا ببخشید.فقط به علت علاقه به شعر جسارت کردم.
دوشنبه 11 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 02:39
+ کوروش


جز وی چه باشد کز اجل اندررباید کل ما

صد جان برافشانم بر او گویم هنییا مرحبا

رقصان سوی گردون شوم زان جا سوی بی‌چون شوم

صبر و قرارم برده‌ای ای میزبان زودتر بیا

از مه ستاره می‌بری تو پاره پاره می‌بری

گه شیرخواره می‌بری گه می‌کشانی دایه را

دارم دلی همچون جهان تا می‌کشد کوه گران

من که کشم که کی کشم زین کاهدان واخر مرا

گر موی من چون شیر شد از شوق مردن پیر شد

من آردم گندم نیم چون آمدم در آسیا

در آسیا گندم رود کز سنبله زادست او

زاده مهم نی سنبله در آسیا باشم چرا

نی نی فتد در آسیا هم نور مه از روزنی

زان جا به سوی مه رود نی در دکان نانبا

با عقل خود گر جفتمی من گفتنی‌ها گفتمی

خاموش کن تا نشنود این قصه را باد هوا

اینبار امدم تا حس دریافتی میلاد رو مشترک شوم

امتیاز: 0 0
پاسخ:
غزل بسیار زیبایی را انتخاب کردید.وخوشحالم که میایی و مطالبم را می خوانی.
دوشنبه 11 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 08:31
+ آذرخش
مرسی از این ذهن که جریان سیالش تا کجاها که نمیره

سلام
خوبی؟
ممنون اومدی وبلاگم و سراغی ازم گرفتی. خیلی با ارزش بود واسم. چند روزی مرخصی و ماموریت با هم قاطی شده بود
خوب و خوش و سلامت باشی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام.معلومه که سراغتون را می گیرم دوست خوبم
دوشنبه 11 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 13:52
+ مریم
سلام عزیز جان !
خوبی ؟
بیمارت بهتره ؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام عزیزم.بهتر است.ممنونم از احوالپرسی شما.شما خودت چطوری؟خوبی؟
دوشنبه 11 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 13:54
+ مریم
کتاب های خوب بهم معرفی کن !
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نمی دونم در چه زمینه ای می خونی؟
دوشنبه 11 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 22:06
+ کوروش
ویس عزیز
جوابی به پرسشت داشتم
نمیدانم گویا بود یا نه
اگرنه بفرما در خدمتم تا مجهولی نماند
ممنونم که دریغ نداری
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام.جواب را گرفتم.شما خطاط تابلو ساز هستید؟ویاد روزگاران پیش افتادید.اگر اشتباه نکنم
دوشنبه 11 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 23:38
+ نون
به نظر می آد خیلی اهل ادبیات باشی.درسته؟ رشتتون چیه؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ادبیات.عاشق ادبیات
سه‌شنبه 12 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 10:57
+ قندک
سلام ودرود. صبح و ظهر باطراوتتان بخیر و شادکامی.باز کن پنجره هارا که نسیم....
امتیاز: 0 0
پاسخ:
زخراسان نفس حضرت رحمان آرد.نمی دونم یک دفعه این مصراع اومد تو ذهنم.شاید از خودمه شایدم از یکی دیگه.نمی دونم.مهم نفسه است.خوب فکر کنم کمی سرقت ادبی کردم دست خودم نبود یکدفعه جای بعضی کلمات عوض شد.
سه‌شنبه 12 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 13:26
+ آزاد
چه حس خوبی دارد این مستی نیمه شب ... خصوصا اگر قرص قمر هم مهمان تنهایی هایت باشد . شب و تنهایی و مستی شراب و بیخوابی و .... چه حالی دارد .
خوش به حالت
امتیاز: 0 0
پاسخ:
قرص قمر.ای وای .برزین عزیز !!!!!!!!!!!!!قرص قمرم آمد،وان سیم برم آمد.در مورد من فعل آمدن مدت هاست که معنا ندارد.همه چیز در حال رفتن است.در سووشون نیامده ها نشسته ام.
سه‌شنبه 12 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 15:17
+ کرانه
سلام ویس عزیز
یه ببخشید بهت بدهکارم
واقعا سرم شلوغه
توی فکر بودم که بیام لااقل به وبلاگ خود سر بزنم اما کو وقت
باورت می شه تا جمعه ساعت ۲ سر کارم
راستش از دست تو
دوباره اومدم یکی از آپ ها تو بخونم گرفتارم کردی و هر چی که نخونده بودم و خوندم
بیا بریم پرستار شیم لااقل دغدقش کمتر از کار فعلیه خیر سرمون داریم با قشر تحصیلکرده کار می کنم
در هر صورت ممنون که بهم سر می زنی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
واقعا که غیبت کبری داشتی.ولی،بیکران مهر نازنین ،خسته نباشی.بازم ممنون که با اینهمه گرفتاری اومدی.شب و روزت خوش
سه‌شنبه 12 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 23:19
+ آفتاب
ویس عزیزم سلام
برقرار باشی و امیدوار
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چهارشنبه 13 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 23:25
+ خلیل
سلام

حیات خلوت برای تجدید انرژی خوب است.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
حیاط خلوت،یا حیات خلوت؟اومدم با دو شکل نوشتاریش خلوت کردم.واقعا اگر حیاط خونه خلوت باشه میشه حسابی خوش بگذرونی.اگر زندگی و حیات خالی باشه خیلی بد میگذره.راستی سلام.
پنج‌شنبه 14 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 02:07
+ فرخ
ویس مهربان ما از مولانا در حال عبوریم!! در قرن 21 میلادی
برخی روشهای مولانای بزرگ به کارمان نامده است!!
لاجرم شیوه هایی نو بدعت گذاردیم ... که نمیدانم خوب است یا بد؟؟ هراس دارم بیشتر شرح ماوقع دهم و به شیطان پرستی متهمم کنی!! زیرا در این روزها کسانی از صراط حق برون رفتند و به شیطان سجده کردند و ....
با این همه امید بسته ام به دل کریمت که درکم میکند و بر من خرده نمیگیرد!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوست بزرگوارم،فرخ،در قرن ۳۰میلادی هم نمی توانید از مولانا عبور کنید.چون حدیث او در خود شماست.در همه انسان هاست.او فقط بازگوی شعریش کرده.البته شما همه این حرف ها را بلدید و دارید شوخی میکنید.در ادبیات به این حال شما ،تجاهل العارف می گویند.استاد
جمعه 15 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 21:44
+ نون
خوش بحالت.منم عاشق ادبیاتم...ولی رشتم ادبیات نیست.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
واقعا خوش به حالم که رشته ام ادبیات اشت.اگر هزار بار دیگر هم به دنیا بیایم باز هم ادبیات می خوانم.شما هم شروع کنید به خواندن متون ادبی.دوست خوبم
شنبه 16 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 10:59
+ قندک
سلام و درود بر ویس عزیز. این مصراع با وجود زیبایی کم و ناقص بود. چرا ادامه اش را ننوشتید؟نکند شما هم نگران محتسب می باشید؟!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
معلومه که نگرانم.
شنبه 16 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 21:28
+ معلمی از جنس پاییز
((153 روزست ....))



153 روزست که رفتی زبرم

داغ دوری تو آتش زده بر بال و پرم


خنده ی هفتم اسفند مرا یاد تو هست؟

هفته ها رفته و خونابه شده چشم ترم


باورت نیست که در غربت تنهایی من

می کند لحظه به لحظه غم تو منفجرم


وعده دادم به دلم بار دگر بازآیی

ناز چشمان تو را قیمت جانم بخرم


حسی آمیخته با عشق اهورایی تو

می گذارد همه شب تا به سحر سر به سرم


غزلی آمده امشب به سراغم یعنی

شوق دیدارتو افتاده دوباره بسرم



غزلی از خودم[گل]
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام .غزل قشنگی است.اگر دوست داشتی یادداشت بزار تا در موردش حرف بزنیم.
یکشنبه 17 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 12:07
+ پیمانه
چقدر خوب بادی آواز مستانه بخونی و همه ی بندهای تنت رو جدا کنی از پریشانی - که میراث ازلی و ابدی زمینه- و چقدر پرسه هایت را دوست داشتم...
من چند تو را گفتم... کم خور دو سه پیمانه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چون کشتی بی لنگر کژ می شد و مژ می شد
یکشنبه 17 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 17:50
+ میلاد
ویس عزیز من همچنان منتظرما!
سری به ایمیلت بزن...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بعد از چند روز تازه الان فرصتی شد.میام می خونم
یکشنبه 17 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 19:28
+ مریم
شعر !
داستان !
خوبی ؟ سلام.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام.شعر؛آینه در اینه از هوشنگ ابتهاج/از کوچه باغ های نیشابور از شفیعی کد کنی/آیدا در آینه از شاملو/شعر های سپهری در هشت کتاب/شعر های هیوا مسیح////در نثر،کتاب های عرفان نظر آهاری بسیار جالب است/کتاب های رومن رولان مثل جان شیفته و ژان کریستف/کتای های داستا یفسکی مثل برادران کارا مازوف ،ابله/کتاب های هرمان هسه مثل گرگ بیابان//خیلی کتاب است که می تونم بهت معرفی کنم.عزیزم اگر می خواهی روی مطلب خاصی توجه کنی بگو.راستی از دولت آبادی هم فراموش نشود.کتاب کسانی مثل فروغ و هدایت را ننوشتم چون فکر کردم همه می دانند.
یکشنبه 17 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 21:43
+ آفتاب
ویس عزیز چطوره ؟
خبری نیست ازت کجایی نازنین!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آفتاب و گرمایش چطوره؟در حال تیمار داری.روزگار خوشی نیست.اما گله ای هم ندارم.مهربانم
دوشنبه 18 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 12:41
+ فرید
... در من گریز تا شاید خود را بیابی... شاید
امتیاز: 0 0
پاسخ:
می دونی من برداشتم از این جمله همه و یکسره آغوش پر مهر و بی نیاز اوست.او مرا بخاطر نا فرمانی هایم نمی کشد،نمی گیرد،سرزنش نمی کند،مرا اگر گبر و بت پرست هم باشم دوست دارد.شاید لحظاتی بوده که داشتم سقوط می کردم و این جمله :هرچه هستی بازا،هر چه کردی بازا.ومن باز آمدم،باز آمدم تا قفل زندان بشکنم
سه‌شنبه 19 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 13:08
+ کوروش
سلامی به مهر
در فرهیختگیت هرگز شک نداشته و ندارم
درست تشخیص دادی ویس عزیز
اگرچه دلتنگ کم حضورذی هایت هستیم
با نقدهای زیبا
و متن هائی زیباتر
امید که سلامت باشی

امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام دوست بزرگوار و استاد عزیز.از اینهمه لطف ممنونم.حتما بیشتر میام.
سه‌شنبه 19 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 14:43
+ کرانه
سلام عزیزه دوست داشتنی
اومدم بهت سر زدم
آپ نداشتی
برات همیشه آرزوی خوشحالی دارم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام دوست خوب من.منم برات سلامتی آرزو دارم .همیشه شاد باشی.
یکشنبه 24 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 11:49
+ باران
...

که یکی هست و نیست جز او
وحده لا اله الا هو..
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چشم دل باز کن که جان بینی/وانچه نا دیدنیست،آن بینی
دوشنبه 25 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 16:32
+ مریم
ابتهاج و کدکنی و شاملو سهراب می خوانم !
رمان هایی هم که اسم بردی در فکر خواندنشان هستم !‌منتهی همه دو و چند جلدین و حوصله ی کتاب بزرگ ندارم !
جنایت و مکافات داستایفسکی را خواندم !
کتاب های رمان ایرانی چی ؟
رام کننده محمدرضا کاتب را خواندی ؟ خیلی تعریفش را شنیدم ولی پیداش نکردم !
کتاب هیس همین نویسنده را گرفتم از کتابخونه باید بخونمش بعدا بهت می گم چه جور بود !
از هدایت هم خواندم و همیشه غصه می خورم که همه ی داستانهایش غمگین است و داش آکلش را خیلی دوست دارم !
امتیاز: 0 0
پاسخ:
رمان ایرانی،کتاب های احمد محمود،ودولت آبادی از بهترین ها هستند.حالا من یک پیشنهاد دیگر هم دارم.مثلا اگر سهراب می خونی،کتاب سهراب از نگاه دکتر سیروس شمیسا را هم بخون.یعنی کتاب های تحقیقی در باره شعر و یا نوشته آنها.نقد شاملو را در کتاب طلا در مس از دکتر رضا براهنی/کتاب داستان یک روح در باره بوف کور هدایت از شمیسا/کتاب م،فرزانه در باره شخصیت هدایت/خیلی حرف زدم ببخشید.
یکشنبه 1 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 20:57
+ مریم
آخ که چقدر این همسایه های احمد محمود و کلیدر دولت آبادی را دوست دارم بخوانم و گیرم نیومده هنوز !
اگر گیرم آمد حتما می خوانم !
تو این ها را خواندی :
دشمن عزیز جین وبستر ،(ادامه ی بابا لنگ دراز )‌ شما که غریبه نیستید مرادی کرمانی ، درخت زیبای من ژوزه مائورده واسکونسلوس ، سه شنبه ها با موری میچ آلبوم و ...
اینها را خیلی دوست دارم !
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خلاف من خیلی سنگین تر از این کتاب هاست.زدم تو عبهرالعاشقین
چهارشنبه 4 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 13:19
+ سورنا
سلام
شدیدا مایلم ارتباط ایمیلی باهات داشته باشم.خواهشا تو اولین فرصت ایمیل بزن...منتظرم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
باشه باشه هولم نکن