X
تبلیغات
رایتل

لحظه های ناب

درآن سوی شب وروز چه قلب های بزرگی که می تپند هنوز
یکشنبه 8 اسفند‌ماه سال 1389

به کجا چنین شتابان؟

از شیوه خود تلقینی استفاده کردم وبلند شدم کمی تیپ زدم و با خودم گفتم:سوار شم برم جاده چالوس نفسی بکشم،ای بابا دوره نا امنیه ولش کن.گفتم برم یک کافی شاپ بشینم،ای بابا حالا تنها برم اونجا همه با نگاهشون بیرونم می کنند.گفتم برم تئاتر،زنگ زدم کار دلچسبی روی صحنه نبود.گفتم برم سینما،نه اهلش نیستم.گفتم الان فصل حراجه برم یه چیزی بخرم،شاید خوشحال بشم.دیدم وای کی حوصله شلوغی داره.تازه وقتی بر می گردی خونه می بینی تمام پولای تا آخر برجت تموم شده ویه عالمه چیز بیخود رو دستت مونده.گفتم برم شهر کتاب ،دیدم تازه کتاب خریدم.گفتم خوب آهنگی بخرم،دیدم تازه شب جدایی همایون را خریدم.گفتم برم راه برم،دیدم هم سرده هم پلیس تو خیابوناست،لباسامو در آوردم گرم کنم را پوشیدم رفتم سر زندگیم.

نظرات (35)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
یکشنبه 8 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 18:08
+ دانیال
گفتم پنجره ها را باز کنم ، دیدم پشت پنجره ها گل ها در انتظارند ، در انتظار هدیه بهار ...
هدیه بهار یک گل است و آن نرگس است
تقدیم به تو !
دانیال
امتیاز: 0 0
پاسخ:
گل هدیه ایست فرستاده از بهشت/مردم کریمتر شود اندر نعیم گل//ای گلفروش !گل چه فروشی به جای سیم/وز گل عزیزتر چه ستانی به جای گل//هر چه شعر گل بلد بودم ریخت تو سرم:جامه دران رسید گل از بهر داد ما/زان می دریم جامه به بوی وصال گل...ممنون از محبت شما.دشتی از گل نصیب شما باد.
یکشنبه 8 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 18:55
+ فرید
سلام
خیلی وقت ها بهترین کار در لحظه تصمیم گیریها، آن کاریست که فکرش را نمی کردیم و برایش برنامه ای نداشتیم...
همیشه بهترین ها، محجوب ترین ها هستند... به نظرم!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یعنی به نظرت گزینه محجوب من ،همان برگشتن به زندگیم بود؟ودر ضمن سلام.ومن همیشه میام ولی شما همیشه غیبت طولانی داری .وممنون
یکشنبه 8 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 20:28
+ سعید
ویس عزیز واقعا صمیمانه میگم زیبا می نویسی!!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام.دوست جدیدم.خوشحالم که به من سر زدی.وممنون از لطفت.خواستم بازدیدت بیام نشد.ولی دوباره سعی می کنم.
دوشنبه 9 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 08:22
+ آذرخش
سلام
خوبی؟
ظاهرا شدت سونامی یکم کمتر شده
همینش هم خوبه. با این افکار چه کنم چه کنم فکر کنم حداقل یک ساعتی مشغول بودی.
اتفاقا روش خوبیه. هیچ ضرر و هزینه و دردسری هم نداره
تازه باعث یه آپ جدید هم میشه
بهت خوش بگذره و موفق باشی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام چطوری؟سونامی را یک جوری جمع و جورش کردم.یه مدت دیگه می زنه بیرون.و دوباره...
دوشنبه 9 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 09:46
+ ققنوس خیس
بله بله !! ریرا ! هوای حوصله ابری است !
امتیاز: 0 0
پاسخ:
واقعا هوای حوصله ابری است.
دوشنبه 9 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 10:38
+ پرنیان
این حرفها رو ولش کن! پاشو بیا با من بریم کیف بخریم!



قول می دم سه سوته حسابت خالی بشه ...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
به به چون راهزن تو باشی صد کاروان توان زد.آره اگر تو بگی میام هر جا که باشه.بزن بریم حسابمون را خالی کنیم.بی خیال
دوشنبه 9 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 11:31
+ آرمان.
فردا سه شنبه بیایین خرید عید خوش میگذره

بانو میشه ما شما لینک کنیم؟
افتخار میدین؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بله معمولا سه شنبه ها می ریم خرید عید.شما لطف می کنید اگر مرا لینک کنید.من هم با افتخار لینکتون کردم
دوشنبه 9 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 12:39
+ فرید
سلام
بله... خیلی وقت ها بهترین کاره... اگرچه بعضی وقت ها تکراری به نظر می رسه...
حق با شماست... غیبت هام زیاده... فکر کنم اخراجم کنن!؟...
یاحق
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام.غیبت ها تون خیلی هم زیاده.
دوشنبه 9 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 13:22
+ Mrs.M
سلام عزیزم
مرسی که همیشه بهم سر می زنی
می خواستم بگم این هوای مزخرف زمستونم برا آدم دل و دماغ نمی ذاره
شاید به خاطر همینه که من اسفند رو دوست دارم، برا اینکه می بینم همه چیز داره از نو شکل می گیره، یه شادابی و سرزندگی خاصی تو طبیعت و بین مردم کم کم جوونه می زنه
البته اینم بگم زمستونم اگه واقعا زمستون باشه زیبایی خودشو داره،
امسالم که از زمستون و برف فقط سرمای سوزدارش نصیبمون شد
امتیاز: 0 0
پاسخ:
راست می گی.صدای بیدار شدن گیاهان را می شنوم.راستی سلام
دوشنبه 9 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 16:14
+ میلاد
سلم ویس عزیز
من که چیزی نگفتم
اومدم و از نوشتت تعریف کردم که!
چرا دوباره معذرت خواستی.
بی خیال
فراموش کن
فدای سرت!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
باشه
دوشنبه 9 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 17:04
+ فرخ
سلام . . باید میرفتی زیر پل سیدخندان و خودت را میزدی به آن راه
.... و گوش میدادی به دیالوگ راننده های خطی !!!
همیشه برای من جالبند !! چیزهایی از دیالوگهایشان پیدا میکنم که به مغز جن هم نمیرسد . از اینها گذشته ُ زندگی این روزهای ما پر شده از چیکار کنم و چیکار کنم!؟؟ شوقی نیست و امیدها هنوز در پستوها خوابند!! دلم میخواد جایی خلوت گیر بیاد و یکی مخ منو پیاده کنه و من فقط گوش بدم! حرف زدنم نمیاد این روزها
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یه کسی را می شناسم.خدا روز بد نده.اونقدر حرف می زنه که کلمات دور سرت می چرخه.مثل کارتون ها که گنجشک دور سر ادما می چرخه.خوبیش اینه که نیازی نیست حرفی بزنی.این روزا هر حرفی بخواهیم بزنیم.همه می دونند.چون دردها مشترک شده است.دوست خوبم
دوشنبه 9 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 18:08
+ میلاد
ببخشید
دوستم با رایانه من کار کرده بوده
تنظیماتو عوض کرده بوده.
اونی که اسمش سعید بود رو من نظر دادم منتها نگاه نکردم مشخصاتشو!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
با هر اسمی که بیایی خوب است.چون مطمئن می شوم که خوبید.
سه‌شنبه 10 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 01:06
+ کوروش
شور و دلتنگی
بی حوصله گی شده کار هر روز

چقدر کسالت آوره این روزا

زیبا گفتی ویس عزیز مختصر و کارساز



راستی من قسمت کتاب را اینطور می پسندم
برم شهر کتاب.نه اونجا هم همه ی کتاب های قیچی شده پر شده که رقبت خواندن رو از بین می بره

امتیاز: 0 0
پاسخ:
راستش شهر کتاب را دوست دارم.هر چند که یاداوری شما بسیار درست است.
سه‌شنبه 10 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 14:34
+ قندک
سلام و درود بر ویس عزیز. خوشحالم که دوباره توانستم به بلای اسکای وارد شوم. میگن همیشه به اولین ندای دلتون گوش بدید و بهش عمل کنید. کاش جاده چالوس را انتخاب می کردید. مطمئنا جذابیت خاصی براتون داشت.

پس برای وارد شدن به زندگی بای گرم کنمونو بوشیم؟!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام قندک عزیز،راستش قبلا اولین گزینه برایم جاده چالوس بود .ولی خوب دیگه...از طنز ظریفتان هم در مورد گرم کن ممنون.خوب گرفتی چون علاوه بر لباس خونه،مقصود دیگری هم داشتم.چون از ماندن یخ کرده بودم./
سه‌شنبه 10 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 19:59
+ میلاد
سلام
وبلاگ خوشمزه دیگه کدومه؟
من همین یه وبلاگو دارم!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
توی وبلاگ پیراهن کاغذی دیدم کسی به نام میلاد این وبلاگ را به آزاد صاحب وبلاگ پیراهن کاغذی معرفی کرده بود .برای همین از شما پرسیدم.
سه‌شنبه 10 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 22:08
+ آرمان.
برای گوهری چون ازادی بهایی بیش از کتک باید خورد
ممنون از همدلیت همراه مهربان
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خواهش می کنم.دوست خوب
سه‌شنبه 10 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 22:14
+ باران
در این زمانه رفیقی که خالی از خللست...


سلام عرض شد!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
حالا دیگه ما دارای خلل شدیم؟
سه‌شنبه 10 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 22:25
+ مریم
اول از همه عبهر العاشقین چیه ؟ در مورد کتابهایی که معرفی کرده بودم گفتی که من جرمم سنگیتر از این حرفهاست و زدم تو کار عبهر العاشقین ! یه همچین چیزی !

و در مورد پستت من اصلا به نصف بیشتر این چیزایی که گفتی دسترسی ندارم که بخوام استفاده کنم !!
و سلام !
آپیدم عزیز !
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عبهرالعاشقین نام یک کتاب عرفانی است نوشته روزبهان بقلی.میام بهت سر می زنم.
سه‌شنبه 10 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 22:31
+ بچه محل رامین
همونروز رامین رو دیدم . بی حال و خسته . پرسیدم کجایی؟ چرا اینقدر ژولیده و در همی ؟ آهی کشید و گفت : راستش همه جا رو دنبال ویس گشتم اما انگار آب شده رفته زیر زمین . گفت : از جاده چالوس بگیر تا وسط شهر . همه جا رو گشتم . هر چی سینما و تاتر و فروشگاه و کتابفروشی و خلاصه همه شهر و گشتم اما اثری از ویس نبود که نبود . ای داد بی داااد
بهش گفتم بنده خدا . یار تو خونه بود و تو گرد تهران میگشتی .
........
نتیجه اخلاقی : گاهی ولگردی هم چندان بی فایده نیست .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آخی ،طفلکی رامین.اسم بچه محل رامین چیه؟
چهارشنبه 11 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 09:13
+ بی یار
واقعا اوضاعمون همینطوره که گفتی!

پیروز باشی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام.
چهارشنبه 11 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 13:41
+ قندک
سلام ودرود. خبر دارید که هفت شهر عشق را عطار گشت؟ و ما هنوز در فکریم که برویم یا نه؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بله .از قافله خیلی عقبیم
چهارشنبه 11 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 22:14
+ خلیل
سلام

مگه غیر از " سر زندگی رفتن " کار دیگه ای هم می شه کرد؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نه نمیشه.تازه اگر بشه اسمشو زندگی گذاشت.
پنج‌شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 01:42
+ باران
نه! نه!
نه به خدا!

منظورم رفقا و سرگرمی ها بود!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام.باشه قبوله.
پنج‌شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 04:46
+ حسین.ر
اینورا اینجوریه دیگه نازنین / کاش فرصت بدن باز گرمکنت رو در بیاری

بیا و از رزم رستم و مرد تریاکی شعر طنزی بخوان
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام.میام می خونم.این روزا خیلی گرفتارم.به نظر منم همین طوره.اینورا اینجوریه
پنج‌شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 12:48
+ فرخ
سلام
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام از منه.دوست خوبم.مدتی بود که نیومده بودم حتما کلی عقبم.خودمو می رسونم.
پنج‌شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 14:14
+ نون
چه احساس بدی ...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
پنج‌شنبه 12 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 19:12
+ آفتاب
سلام عزیزم
همه این کارها را که می خواستی انجام بدی ندادی ؟!!
چرا آخه ؟
بیا برو جاده چالوس سد امیر کبیر را ببین کلی آرامش پیدا می کنی ...کافی شاپ برو آیس پک بخور کلی از زندگی لذت می بری ...دیگه جونم برات بگه سینما برو یه فیلم رمانتیک خوشگل ببین انرژی می گیری ..برو شانزه لیزه لباسهای خوشگل بخر احساس نشاط می کنی ...بعدش هم اگه نمایشگاه کتاب راه افتاد کلی تو اونجا کیف کن تو دنیای معنویش
اینجوری دیگه !
بله
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام آفتاب تابان.خوبی؟حتما خوبی.واقعا همیشه می تونی یک دست و یک حال باشی!یعنی هیچوقت بی حوصله نمیشی؟راهکارهایت را در وبت می خونم.ودوست دارم.خودم هم برای خودم کلی کار عملی دارم که روی خودم کار کنم.ولی گاهی از هم می پاشم.
جمعه 13 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 22:31
+ سیم سیم
سلام ویس عزیز. من هم خیلی وقت ها سعی کردم از این شیوه خود تلقینی استفاده کنم ولی باید بگم همه جا و هر لحظه ای جواب نمیده همون بهتر بی خیال همه چیز شد.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام.واقعا جواب نمیده.
جمعه 13 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 23:17
+ مهران
ز فرط گریه باران می چکد از دستم این شب ها
یکی دستم بگیرد ، مست مست مستم این شب ها
غزل می خوانم و سجاده ام پر می کشد با من
نمی خوابند یک شب عرشیان از دستم این شب ها
خدا را شکر سوزی هست ، آهی هست ، اشکی هست
همین که قطره اشکی هست یعنی هستم این شب ها
به جای خون به رگ هایم کبوتر می پرد تا صبح
تشهد نامه می بندد به بال دستم این شب ها
دلی برداشتم با تکه ابری از نگاه خود
به پابوس قیامت بار خود را بستم این شب ها

علیرضا قزوه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
غزل لطیفی است.
جمعه 13 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 23:18
+ مهران
سلام ویس مهربان
شبت بخیر
بنظرم بهترین کار را خودت انجام دادی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام دوست خوبم.برات نوشتم که نمی تونم بیام .انگار وبت از من خوشش نمیاد.ولی واقعا چکار کنم؟
شنبه 14 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 11:44
+ قندک
سلام ودرود بر ویس عزیز. طرف می گفت پارسال عید نرفتم شیراز امسال میخوام نرم اصفهان. به من میگن توریست واقعی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بابا واقعا که!!!!!!!!!مواظب باشید از طرف سازمان جهانگردی جایزه نگیرید
شنبه 14 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 16:09
+ آفتاب
نیستی ؟
ای بابا سلام یادم رفت !
کجایی ؟!!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام و هزار بار سلام.گرفتارم ولی اومدم
شنبه 14 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 17:33
+ ghoghnoos/e/khis
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شنبه 14 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 22:36
+ آفتاب
ویس عزیزم
یک دست بودن و یک حال بودن تو زندگی ممکن نیست اما باید به خودمون تلقین بدهیم از لحاظ روحی تا تو زندگیمون کم نیاوریم .. من هم وقتی دچار چنین حالت هایی می شوم سریع به خودم میگم هر چی تو این حال بمونم اوضاع بهتر نمیشه پس باید رویه ام را تغییر بدم اون موقع است که می بینم نه تنها خودم روحیه ام بهتر شده حتی اطرافیانم نیز خوشحال می شوند ..باید همه ما بخواهیم چون دوست داریم زندگی کنیم .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام مهربون همیشگی منبرمن بتاب.از حرفات استفاده خوبی می برم.و در واقع شما برای من کانالی به سوی واقعیت هستی.بوس بوس
یکشنبه 15 اسفند‌ماه سال 1389 ساعت 09:45
+ پیمانه
باورت نمی شود، منم که سبز ایستاده ام

زخم ریشه کرده در تنم که سبز ایستاده ام

سرو سر به زیر ریشه در هوا، بگو، شنیده ای؟

واژگون واژگون منم که سبز ایستاده ام

از بلند زین به پای بوس خاک اوفتاده ام

دار خود سوار می کنم که سبز ایستاده ام

هرقنوت خسته خاکسارم آسمان به دل مگیر

گر گرفته باغ دامنم که سبز ایستاده ام

غنچه نه، شکوفه نه، غزل نه !...باورت نمی شود

اهل شهر دود و آهنم که سبز ایستاده ام

پشت این چراغ های سرخ ...زرد ...سبز ...بی عبور

من تو را مرور می کنم که سبز ایستاده ام

من به مرگ سیب واقفم که سرخ اوفتاده ام

من به سیب مرگ مومنم که سبز ایستاده ام

ای دل، ای دل شکسته ، آسمان زخمی تو را

رنگ آفتاب می زنم که سبز ایستاده ام

مه گرفته شهر را ولی هنوز می شناسمت

خوب من !ببین منم... منم که سبز ایستاده ام
امتیاز: 0 0
پاسخ:
همیشه باش ای درخت سبز.با سلام این روزا دیر بهت سر زدم .ولی به یادت بودم.میام پیشت. غزل فوق العاده ای بود.