X
تبلیغات
رایتل

لحظه های ناب

درآن سوی شب وروز چه قلب های بزرگی که می تپند هنوز
جمعه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1390

کافه پاپا

امروز ،پنج شنبه،با چند تا از دوستانم رفتیم بلوار کشاورز،نمی دونم چرا تمام کافه ها را بسته بودند.وهلیکوپتر پلیس بالای سرمان می چرخید.گشتیم و کافه پاپا را کنار هتل بلوار پیدا کردیم.ازدحام بود و شلوغی و من در میان دود و ترانه و صدا گم شدم.هرگز نیاندیشیدم که جور دیگر هم می توان زنده بود جز این شکل،رها و آزاد.زمان همچون سیاهچاله ها من  را در خود می کشدخطی هم از من بجا نمی ماند و یا حتی خاطره ای در غوغای زندگی،برای یک لقمه زندگی نمی جنگم،هستن اکنونم را قدر می دانم.عاشق کافه های توی خیابون هستم.صندلی های چیده شده روی سنگفرش پیاده رو ها.اما اینجا ممنوعه.بی خیال.کافه چی بد اخلاقی می کرد.هی می گفت زود باشید می خوام ببندم.همه گفتند ببند ولی ما بیرون نمی ریم.بحث و سر و صدا و من داشتم وسط اینهمه شلوغی حظ آور و حلقه های دود فکر می کردم که من چقدر همه چیز را دوست دارم و فکر می کردم یکی باید جلوم را بگیره.بد جوری تو کافه ها ولو میشم.بعدش پاشدیم زدیم تو خنکای غروب بهاری و بوس و کنار و راهی شدن به سمت خونه.

نظرات (22)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
جمعه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 02:51
+ فرخ
خوش به حالت ویس عزیز
نشستن در کافه را خیلی دوست دارم ... البته اگر یاری موافق نیز در کنار باشد و گفتگویی شیرین نیز در میان باشد ...
یادش به خیر چند سال قبل به کافه ای در شهر گنجه رفتم و نمیدانی چه جای دوست داشتنی و با حالی بود!! هنوز خاطره ی آن لحظه های ناب و آن شب رویایی را در یاد دارم ... خیابانی قدیمی و سنگفرش شده و در جایی که بوی اشعار نظامی را داشت و انسان را حالی به حالی میکرد ... فقط افسوس که یاری موافق و صمیمی در کنارم نبود!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
منم عاشق این کار هستم.خوب اونجایی که شما بودید با کافه های روی پیاده رو.خیلی دوست دارم.چند بار هم نشستم توی کافه های این جوری.ولی خوب دیگه.
جمعه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 08:49
+ آرمان.
مثل همیشه این بوس و کنار را من هستم
از هلیکوپتر و پلیس و بگیر و ببند بیزارم
دفعه بعد یه قلیان هم به نیت من بزن عزیز
امتیاز: 0 0
پاسخ:
باباجان این جور کافه ها قلیان ندارند که مگر اینجا دربنده؟تازه من هم اهلش نیستم.
جمعه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 13:01
+ آفتاب
سلام عزیزم ..
خوب میگفتی منم میومدم !!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عزیززززززززززززززززم.کاش می دونستم.
جمعه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 17:47
+ معلمی از جنس پاییز
به فرزند عشق خود توانید داد، اما اندیشه تان را هرگز، که وی را افکاری دیگر به سر است؛ تفکراتی از آن خویشتن.((جبران خلیل جبران))


امتیاز: 0 0
پاسخ:
جملات جبران خلیل را دوست دارم.واز ان جمله:مهر بورزیم،ولی از مهر زنجیر نسازیم
جمعه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 17:48
+ معلمی از جنس پاییز
سلام ویس مهربون
آدینه ات بشادی
خوبید؟
ممنونم از پیام تبریکت دوست خوبم
بودن در کنار دوستان حال آدمو میاره سر جا
خوشحالم از شادی تان
امتیاز: 0 0
پاسخ:
واقعا همینطوره.اوقات خوش آن بود که بادوست به سر شد

باقی همه بی حاصلی و بی خبر ی بود.
جمعه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 18:01
+ پرنیان
کافه ؟! کافه ویونا ... دوستش دارم !
بدو بریم به صرف یک کیک مخصوص ویونا با یک قهوه فرانسه
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اومدم.بزن بریم
جمعه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 18:53
+ بی یار
جای ما خالی...کافه گودو رو هم سر بزن...جای دنجیه...

پیروز باشی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نمی دونم کجاست.آدرسش را بده حتما میرم.
جمعه 16 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 19:38
+ نون
بوس و کنارو عشقه!!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
واقعاراستی چرا بخش نظرات را از وبت حذف کردی؟
شنبه 17 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 10:38
+ بی یار
کافه گودو : انقلاب- نرسیده به فلسطین
معروفه که اگه می خواین برین کافه گودو حتما یه کتاب آموزش فرانسه یا انگلیسی و یک کلاه روشنفکری همراهتون باشه
به نوعی پاتوق روشنفکرها محسوب می شه...

پیروز باشی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یه لامپ،البته از نوع کم مصرفش ،رو کله م روشن می کنممیشم انتلکتوئلدیدی انگلیسی هم بلدم.خوب شوخی کردم . ببخشید.ممنون از آدرس.رفتم اونطرفا حتما میرم.بازم مرسی
شنبه 17 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 12:25
+ یک زن
سلام عزیزم
من هم رفتن به کافه با دوستان رو خیلی دوست دارم. هر وقت رفتی جای من رو هم خالی کن. این روزا انقدر گرفتار مهمان و درس ومشق بچه هام که خودم رو فراموش کردم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خیلی سخته.ولی میگذره.تابستان در پیشه.حتما جاتو خالی می کنم عزیزم.
شنبه 17 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 20:23
+ کوروش
این نوع کافه را بیشتر زمانی دوست دارم
که گنجینه ای چون ویس عزیز در کنار باشد و هر از گاهی به وصف الحالی به شعری زیبا
دعوتمان کند(میشه کافه نادری)
راستی از دود گفتی و آرمان عزیز اشاره داشت
سیگاری میشه گیراند انجا؟؟


امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون از مهربانی شما.منم همیشه کافه نادری را به هرجای دیگه ترجیح میدم.توی کافه نادری دیگه نمیشه سیگار کشید.باید بری توی حیاط.ولی جالبه بدونی در اطراف من از بچه های ۱۶ ساله تا ۹۰ ساله ،دوست و فامیل و خواهر و...سیگاری هستند ولی من خیلی عجیبه سیگاری نیستم.یعنی گرایشی ندارم.ژن سیگار ندارم.دوستام گاهی می گفتند :بابا پاستوریزه.ولی من گوش نمی کنم.اگر دوست داشتم حتما می کشیدم.
یکشنبه 18 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 08:20
+ آذرخش
سلام
حوبی؟
خوشحالم میبینم بهت خوش گذشته
جای مارو هم خالی کردی؟

در مورد لینک وبلاگت بجون خودم پاکش نکردم. منم هرچی گشتم نبود. ظاهرا اصلا اضافه نکرده بودم.اضافه اش کردم و برای اینکه غفلتم رو جبران کنم گذاشتم نفر اول لینک ها.قبول؟خلاصه که بازم شرمنده
خوش و شاد و سلامت باشی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دیدی گفتم.به به اصلا من بازی نبودم چه دلخوشی بودم منولی خوب ممنون که گذاشتی .جای شما هم خالی بود.
یکشنبه 18 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 10:01
+ ستوده
سلام ویس عزیز.
خوبی گلم .
خوش به حالت به جای منم تا میتونی بشین روز این صندلی کافه ها .
به دلمون موند یک بار با خیال راحت بریم بیرون وآروم بشینیم روزی یک صندلی وچیزی بخوریم .
با بچه حروم بیرون رفتن تا مجردی(درسته یا نه ) هر کاری دوست داری بکن
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ولی با بچه هم میشه رفت باور کن.یه پیشنهاد دارم :یک روز عصر را در هفته به خانواده ات اعلام کن که مال خودت باشی یعنی از ساعت مثلا ۳ تا ۸ بچه یا بچه ها را هم فقط همین یک روز به کسی بسپار .باور کن اولش سخته بعد اطرافیانت فبول می کنند. من فکر می کنم هر انسانی باید زمانی را برای قرار ملاقات با خودش داشته باشه.عزیز دلم.
یکشنبه 18 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 10:48
+ فرید
سلام
جای شما بودم یه ساندویچ آیدای تپل با نوشابه مشکی می خوردم سر شونزده آذر....
تازه اونجا کسی سیگار هم نمی کشه...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خیابون شونزده آذر و فروردین را خیلی دوست دارم.ایستادن توی انتشارات سحر و گپ زدن با آقای ...بهترین و شیرین ترین کار برایم ُپرسه زدن تو کتابفروشی های جلوی دانشگاه است.بعدش هم خوردن یه ساندویچ کثیف از دستفروشی و برگشتن.
یکشنبه 18 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 13:19
+ صبا...
سلام!منم این کارو دوست دارم به شرطی که یاری باشه و حس و حالی!!از اونجائی که عاشق بستنیم اگه گذارت اون طرفا افتاد به جای من یه بستنی واسه خودت سفارش بده یکیم واسه یارت!البته اگه زحمتی نیست!!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
منم عاشق بستنی هستم.اما بابا یارم کجا بود؟
یکشنبه 18 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 16:47
+ بهار
یه نفر هم اونروز تو اون کافه بهت زده یکی از اسطوره های قدیمیشو تماشا میکرد و خاطراتی رو مزه مزه میکرد که سالها پیش هفته ای یکی دو بار دزدکی و شیرین به تماشای عزیزی مینشست که روحش آزاد بود. عجب حال و هوایی داشت اون روزها و چه حال و هوای غریبی داشت این پنجشنبه..... انگار از اون روزها تا امروز فاصله یک دم بود. همان دم عریضی که نامش شد زندگی :) من عاشق این یک دمم با تمام جزئیاتش...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
منم عاشق اون روز بودم.ولی نمی دونستم داشتی دید می زدی

من کشته آن دمم که ساقی گوید

یک جرعه دگر بنوش و من نتوانم
یکشنبه 18 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 18:27
+ دانیال
حداقل خبر میدادی حذف کردی !!!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
میام وبت برات توضیح می دم.
یکشنبه 18 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 20:28
+ آفتاب
ویس نازنین ممنونم .
پرینتش رو گرفتم تا همیشه با خودم زمزمه کنم .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خواهش می کنم.خیلی آرامش بخشه.قبول حضرت دوست.مهربونم.
یکشنبه 18 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 22:06
+ مریم
خوشحالم که بهت خوش گذشته عزیزم .
روزهای خوش بیشتری را برات آرزو می کنم .
حالا چطوری؟
ببخشید که دیر آمدم !
امروز داشتیم رد می شدیم یه چای خونه بود نمی دونم یادم نیست اسمش پیر بابا بود !
امتیاز: 0 0
پاسخ:
به به خوب کیف می کنی توی اون آب و هوا.هی اومدم سرزدم نبودی.نگو که رفتی چایی بخوری نوش جان.
دوشنبه 19 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 17:00
+ میلاد
واقعا قشنگ می نویسی عزیزم
دلم می خواست هنر تورو داشتم تا اون احساساتی که درگیرشمو بنویسم
اینجوری از این دغدغه ها یکم رها می شدم...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
لطف داری.دوست خوبم.اما شما هم خوب می نویسی.باور کن
سه‌شنبه 20 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 11:20
+ پیام رسا
عجب؟ پس همه چی آروم بوده؟!خب خدارا شکر
امتیاز: 0 0
پاسخ:
جای شما خالی بود.
چهارشنبه 21 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 02:29
+ باران
ببخشید من این خط آخر رو متوجه نشدم!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اونوخ بعععععله.یه دوری تو مدرسه بزن