از هر چی روز تعطیله ،متنفرم.کسالت،خمیازه های موذی کشدار،اندیشه های تنبل بیمار،روزهای متروک،خانه تنهایی و تفال و تردید،خانه ی پرده،کتاب،گنجه ،تصاویر،ومن بین اینهمه تکرار مچاله می شوم.انگار فریادی درست اومده تو گلوم داره خفه ام می کنه.سرم گیجه.دلم می خواست یک میدان ورزشی بود تا بتونم چند ساعت بدوم و داد بزنم.دارم هی سنگین میشم.نزدیک یکماهه کتاب نخوندم واین برای من مساوی با مرگه.صبح،رفته بودم پیش مامان.خاک بودو خاک.کنار مامان پسری ۱۹ ساله است که او را کشتند بخاطر پولی که همراهش بوده.داشتم نگاه می کردم.مادرش مویه می کرد.قلبم ورم کرده بود.همه داشتند برای عزیزانشان گریه می کردند ولی اشک من در نمی اومد ولی قلبم داشت می ترکید.خواهرم داشت قرآن می خوند که پاشدم و راه افتادم.باد که بلند شد خاک نرمی را به هوا برده بود.همه ی آدما ،مرد و زن سیاه به تن داشتند،مثل فیلم های وحشتناک،رفته بودم تا صدای گریه ها را نشنوم.دور شدم و رفتم هی رفتم.گورها آماده بود تا هر کسی را در خودش بکشد ومن از بهشت زهرا بیزارم با آن گودال های مکنده .دنبالم گشته بودند و پیدایم کردند و برگشتیم.همه در حال خوردن و حرف زدن بودند و من در خودم مویه های آن زن را زمزمه می کردم .خواستم سازم را بر دارم ولی..خوب .روز تعطیل..وای که متنفرم .
پی نوشت:دوخط اول نوشته ام برداشتی از شعر جمعه فروغ است.



