همه مردگان بالقوه ایم.می پرسی چرا اینجوری نگاه می کنم؟اینو داشته باشم،اونو داشته باشم،وقتی می ری همه چیز رنگ می بازه،افسردگی نگرفتم،واقع بینی می کنم.هی بدو بدو،بزرگ شو،ازدواج کن،بچه دار شو،بزرگشون کن،عروس و دامادشون کن،بعد نوه،بعدشم بیفت بمیر،چه دور و تسلسل بیهوده ای.دوستی قراره از ایران بره،قراره بریم کافی شاپ و ازش خداحافظی کنیم.ساعت شش و نیم بعد از ظهره و من توی آژانس نشستم(آتیش زدم به مالم)غوغاست،پارکینگی به نام تهران.از شیشه نگاه می کنم.یکی پشت فرمون،عصبانیه،یکی صدای موزیکش بلنده،چند تا پسر توی یک ماشین دارن از سرو کول هم بالا می رن و می خندند.بعضی ها مثل راننده آژانس،خسته است،بعضی ها کارمندند و دارن بر می گردند.بعضی ها ماشین گرون،بعضی ها ماشین ارزون،بعضی خوشگل و شیک.بعضی ریخت وپاش.آسمون ابریه،بوی پاییزه،شعر اخوان میاد سراغم،آسمانش را گرفته تنگ در آغوش ،ابر،با آن پوستین سرد نمناکش..فکر کردم وقتی برگشتم پست پاییز را که پارسال گذاشتم بخونم،وقتی ابره،حالم خوبه،مادرم همیشه می گفت اگر بارون بیاد خاک روی برگ ها رو می شوره و بعدش میشه پنجره را باز کرد،و من همیشه بهش می گفتم چرا شما از این دیدنگاه می کنی؟بگو اگر بارون بیاد هوا قشنگ میشه،الان زیر خاک های زیادی خوابیده،از امسال حتما پاییز که بشه خیلی غصه می خورم،ای بابا توی تاکسی که جای گریه نیست،یه دفترچه دارم توی کله ام و یه دفترچه دارم توی کامپیوترم از کله به کامپیوتر،از خروس لاری به مرغ همسایه
آخی خیابون کمی خلوت شد و هوای خنک غروب از شیشه به صورتم می خوره.
پ.ن۱-:اول مهر روز تولد استاد شجریان،به پاس قدر دانی از تلاش ایشان برای اعتلای فرهنگ این مرز و بوم،روز آواز عشق نامیده شد.
پ.ن۲-:روز های ۱۴ و۱۵ و ۱۶ مهر ماه کنسرت کامگار ها در سالن نمایشگاه برج میلاد بر گزار می شود.
پ.ن۳-:آمدن پاییز مبارک./ساعت یک و نیم نیمه شبه.واصلا جاتون اینجا خالی نیست.چون چنان سر و صدایی در دو ساختمان روبرویی ،برای امد وشد کامیون ها و دادو بیداد کارگرها هست که چشمتان روز بد نبینه.خوشم میاد راحتند .انگار نه انگار
وا رفتم .به خودم گفتم واقعا خجالت نمی کشی ،این دیگه چه جورشه؟گاهی به اندازه ی یک کودک سه ساله می شوی.از کودک هم بدتر.خیال می بافی و بعد تازه می خواهی عینیت هم پیداکند.خیلی از خودم خجالت کشیدم.خوب ببخشید خیاله دیگه.تازه یاد جریمه افتادم،ای بابا من تند نرفتم؟ولی خوب رفتم دیگه ،عکسم را انداختند.باز دارم خیال می بافم :ببین ویس در آنجا هم اعمالت را با سند میارند جلوی چشمت.......ای بابا ولم کن بابا حالم بده. 




