X
تبلیغات
رایتل

لحظه های ناب

درآن سوی شب وروز چه قلب های بزرگی که می تپند هنوز
جمعه 5 آبان‌ماه سال 1391

مرغ صاعقه

این روزا احد خیلی ساکته و انگار صورتش خاکستری رنگ شده . همیشه کمی بذله گو بود و پرحرف ، یه گوشه ای می نشست و تا در پارکینگی باز می شد جلو جلو ایستاده بود و می گفت سر برجه ، ماهانه می خواست ، حالا ممکن بود دهم برج باشه ، یا بیستم و یا...ولی تو کوچه ی ما همه دوستش داشتیم و داریم .ومن با او بیشتر دوستم ،چون می ایستم و به حرفاش با لهجه ی شیرین آذری گوش می دهم.بارها وقتی تو خودش بود از پشت سر صداش می کردم و از جاش می پرید و کلی می خندیدیم. ولی دیروز وقتی گفتم احد ، از جاش تکون نخورد ، نگران شدم. گفتم هی با توام ، کجایی ؟ نیم خیز شد و من نشستم روی پله ای که نشسته بود و گفتم اوه اوه چه خبره ، کشتی هات غرق شده ؟ روشو برگردوند ، گفتم احد دارم با تو صحبت می کنم ، چی شده که جدید باشه ، مشکل خونه ات را می دونم دیگه چی شده ؟؛ یادتون هست که می گفتم ضمایر را جابجا می گه ؛ گفت برای چی زنده ای ؟ گفتم برای خودت ، زنت ، بچه هات یعنی چی ؟ انگار صدای منو نشنید و ادامه داد ، میلی برای رفتن به خونه نداری ، نمی تونی جواب خونه را بدی ، گفتم زنت سر پول باهات دعوا می کنه ؟ گفت نه سر غذا و لباس ، می گه چی بخوریم و ازین حرفا ، گفتم سخت نگیر این روزا همه گرفتارند ، ببین حقوق بازنشستگان ذوب آهن را ندادند ، زلزله زدگان آذزبایجان تو این سرما دارند چکار می کنند ؟ سیل بهشهر ،بازم بگم احد ؟ گفت اینا به من چی ؟ مگر کسی غصه ی منو می خوره ؟گفتم ببین دیگه نشد الان تو عصبانی هستی ، می دونم غصه ی مردم را می خوری ، تو نگاهش هیچ نوری نبود کمی راجع به گرفتاری شغلش و همکارهایش حرف زد و منهم فقط تونستم گوش کنم . حالا چایی می خوای برات بیارم . گفت نه نمی خوام ، باید تا رودهن برم بلند شد ، احساس کردم خیلی پیرتر از هفته ی گذشته شده ، با لباس نارنجی و جارویی روی دوشش رفت ،  

اومدم اینجا ، جلوی اینترنت که نشستم عکس مردم یخ زده ی اهر را دیدم ، اطلاعیه خانه ی علم بچه های دروازه غار را که جمعه۵آبان، ساعت ۴ تا ۵/۶ در کتاب فروشی نشر مثلث کار های دستی بچه های بی سرپرست و محتاج را برای کمک می گذارند . پنج شنبه ۱۱ آبان در فرهنگسرای اندیشه ، شریعتی پارک اندیشه ، کانون شاعران و نویسندگان ، برای زلزله زدگان کمک جمع می کنند ، ساعت ۳ و بعد به دویست هزار میلیارد گم شده فکر کردم و نگاه بی نور احد و به دل خودم که این روزها مثل دل همه ی مردم شور می زنه . 

 

برباغ ما ببار 

برباغ ما که خنده ی خاکستر است و خون 

باغ درخت مردان ، این باغ باژگون  

ما در میان زخم و شب و شعله زیستیم 

در تور تشنگی و تباهی 

با نظم واژه های پریشان گریستیم 

در عصر زمهریری ظلمت 

عصری که شاخ نسترن ، آنجا 

گر بی اجازه بشکفد ، طرح توطئه ست 

عصر دروغ های مقدس 

عصری که مرغ صاعقه را نیز  

داروغه و دروغ درایان  

می خواهند  

در قاب و در قفس 

بر باغ ما ببار  

بر باغ ما ببار

نظرات (14)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
جمعه 5 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 20:59
+ پرنیان
سلام
خیلی دردناکه . شرمندگی مرد یک خانواده در مقابل همسر و فرزندانش قلب آدم رو به درد می یاره .
هر چقدر هم در این خیریه ها شرکت کنیم و حضور داشته باشیم باز هم آب از آب تکان نمی خوره . فقط کمی آروم تر می شیم اون هم برای دقایقی .
..
بر باغ ما ببار
که خنده ی خاکستر است و خون
باغ درخت مردان ، این باغ باژگون
...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خیلی دردناکه . ولی اگر مردم هم در این خیریه ها کاری نمی کردند خیلی بدتر بود. بازهم درود به شرف این مردم.
شنبه 6 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 02:02
+ فرخ (صادق)
سی و سه سال صبر در برابر مشکلات و شدائد و تنگناها
رمق ما و احد را گرفته است . من همیشه میگویم ایوب پیامبر پس از هفت سال شکیبایی ، از رنجها رهایی یافت و ما بعد از این همه سال هر روز بر رنجهایمان افزوده می شود .
ما در قیامت از بهترین صابرانی خواهیم بود که خداوند آفریده و امید که جایگاهی برتر ارزانی مان کند . این روزها همه از مشکلات مالی میگویند و از دست کسی هم کاری بر نمیاید . حتی آنها که اهل بذله گویی بوده اند ، شوخ طبعی خود را از دست داده اند .
احد ممکن است با ماهی هفتصد هزار تومان بگذراند . اما یکی هم هست که ممکن است نتواند با ماهی سه میلیون نیز زندگی را اداره کند . کسی که ماهی سه میلیون خرج کرده و حالا نمیتواند ، او نیز مانند احد در تعب خواهد بود .
معتقدم هر کس حق دارد بهترین زندگی را برای خود و عزیزانش تدارک ببیند . درآمدش حلال باشد طوری نیست .
اما کار به جایی کشیده که همه باید ریاضت در پیش بگیرند .....
بی آنکه این ریاضت برای اعتلای روح شان ارزش و منفعتی داشته باشد . به قول معروف که می گویند این نیز بگذرد .....
اما نمیدانم بعد از سی و چند سال چرا نمی گذرد این دوران سخت و دشوار؟؟؟؟ گویی در تقدیر ما نوشته اند که تا ابد همچنان صبر کنیم و صبر کنیم و صبر ...... چقدر از این صبر خسته ایم و متنفر ! خدایا صبر ما را از ما بگیر ... در این صبر شکوه ایمان دیده نمیشود ... در این استقامتها حزن و اندوه است .... خدایا خسته ایم از این همه آدم غمزده .... خسته ایم از خویش که خندیدن را نمیدانیم و لبخندهای ما تلخ است .
خدایا بر ما لعنت فرست و ما را رها کن .... حتی حاضریم مانند قوم لوط عذابی برایمان فروفرستی ... به خودت سوگند که از این صبر بی حاصل هزار بار بهتر است .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
صبر ایوب در برابر صبر ما هیچه .حداقل ایوب مدتی در رفاه زندگی کرده و بعد...ولی ما هرگز.همه خسته اند ، ما درد مشترکیم.
شنبه 6 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 09:53
+ آذرخش
هی روزگار
توی این دوره و زمونه همه یه جور گرفتارن
هرکس به نوعی
خدا به دادمون برسه

ببخشید سلام یادم رفت
سلام
خوبی؟
خوشی؟
سلامتی؟
چه خبر مبرا؟
بازم خوبه این آقا احد یکی هست که غصه اش رو بخوره و دلش به حالش بسوزه
شاد و سرحال باشی
ممنون بهم سر میزنی. خوشحالم می کنی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خبرا را که دادم.سلامتیم، ملالی هست که با دیدار هم تازه نمی گردد. ملالی به بزرگی فلات زیبای ایران.
شنبه 6 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 14:55
+ فرینوش
.
.
.

یک روز دیگر از زمین لرزه شدید شهرهایمان گذشت،
یک شب دیگر کودکان سرزمین ما در سرما خوابیدند
و یکبار دیگر ...

چقدر جاهای خالی، چقدر نقطه نقطه های خالی میان روزگارمان باز شده است

چقدر فکرهای محال می کنیم
چقدر مطمئنیم که زمین لرزه از ما دور است و الان تمام توانش را بر سر کودکان اهر و ورزقان خالی کرده

شاید لرزش امروز صبح لازم بود تا دوباره یادمان بیاید، هیچ چیز بعید نیست و این یعنی هر اتفاقی ممکن و نزدیک است
خیلی نزدیک ...

...

ممنون ویس مهربان
ممنون

:)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام . قدم روی چشم گذاشتید و به من سرزدید. ممنون

همیشه از کسانی که متکبرانه روی زمین راه می روند در عجبم ، چرا که در سرزمینی زلزله خیز زندگی می کنیم و هر لحظه ممکن است جای کسانی باشیم که در سرمای سخت زیر چادر ، اگر چادر داشته باشند ، قرار بگیریم.حالا بیماری و ورشکستگی و دیگر بلایا را ندیده می گیرم.
یکشنبه 7 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 10:02
+ قندک
سلام و درود فراوان بر ویس عزیز و مهربان خودمان. هی وااای من! خیال کردم که کامنت گذاشتم. کامنت هم نوشتم و اما بازدن تیک کلهم پاک شد و من هم دیگه حالم خراب شد.شرمنده.الان که خدمت رسیدم تازه متوجه خرابکاری خودم شدم.ببخشید توروخدا.این آز پیری می باشد بقول برادران ارامنه!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
گفتم نکند شاید جایی ، وقتی ، حرفی زدم که از طرف شما توبیخ شدم.خوب آسوده شدم.

اولاً خدمت از من است . ثانیاً شما اصلاً پیر نیستید.مگر سخنان گارسیا مارکز را نخواندید که گفت: سن انسان به اعداد شناسنامه نیست ، اگر روزی بیدار شدید و متوجه شدید که دیگر عاشق نیستید ، بدانید پیر شدید.خوب شما که عاشق خانواده و مردم و کشورتان هستید پیر نشدید.
یکشنبه 7 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 10:06
+ قندک
بارون ببار.بر باغ ما ببار.بر باغ ما که خنده خاکستر است و خون.ببار در عصری که اگر شاخ نسترن بی اجازه بشکفد طرح توطئه است و در عصری که داروغه ها و دروغ درایان مرغ صاعقه را هم می خواهنددر فس کنند.عالی بود. درود بر شما
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام و ارادت

این شعر از شفیعی کد کنی است و من از دوستداران ایشان هستم.
یکشنبه 7 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 17:24
+ ستوده
سلام ویس عزیز.
باور کن تمام فکرهای روزانه وشبانه ام شده فکر کردن به مشکلات این مردم بی زبان که روز به روز فشارهای زندگی را تحمل میکنند اما حاضر نیستند با هم یک صدا شوند بر علیه این زور برخیزند .
همه میترسند .
نمیدونی وقتی به وضع این آدم های فقیر فکر میکنم واینکه ایم کمک های اندک ما کاری برایشان نمیکند غصه ام میگیرد .
این روزها دیگر حال وحوصله حرف زدن در نت را هم ندارم باور کن چوناین چیزها خسته ام کرده هر طرف میچرخی یا کسی رلا مریز میبینی ویا بدبخت .
نمیدانم آخر عاقبتمان با این دزدان سر گردنه چه میشود
امتیاز: 0 0
پاسخ:
طاعون آلبر کامو را خوندی؟ الان طاعون زده ایم ، طاعون فقر ، طاعون بیماری ، طاعون بی کسی ، همه جوری به خودشون مشغولند که کسی به فکر اعتراض نیست ، درست به هدفشان رسیدند.انسان در حوزه ی ضرورت ها ی زندگی چنان فرو برودکه به چیزی دیگر فکر نکند.مقصود همین بوده.
یکشنبه 7 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 22:20
+ پژمان
سلام
یکی از سخت ترین سوالات اینه که بگم حالم خوبه یا نه
اون هم در آبان ماه
ماهی که لحظه به لحظه اش برای من سنگین و سخت میگذرد
کاش اینطور نبود
کاش این تنهایی لعنتی تمام میشد
کاش تمام میشدم....
نمدونم چرا این ها را ایجا می نویسم با اینکه می دانم اتفاقی نمی افتد
چیزی تغییر نمیکند
بجز ناراحت کردن یک دوست ظاهرا تاثیردیگری ندارد
دوست من ببخش مرا
امتیاز: 0 0
پاسخ:
باور کن که ایشون هم از دست شما ناراحته می دونید چرا ؟ چون شما ناراحت هستید. زندگی جریان دارد چه ما باشیم چه نباشیم .در مسیر این جریان قرار بگیر و حتی به خاطر ایشون ، در دلت را باز کن بگذار دوباره دوست داشته باشی و دوستت داشته باشند.
در تعریف دوست گفته اند : دوست کسی است که در برابرش با صدای بلند فکر کنی ، بنابراین دوست خوبم ما باید در دنیای مجازی با هم حرف بزنیم و با هم شاد باشیم و با هم غصه بخوریم .دوستی یعنی این.

مواظب خودتون باشید و به عشوه گری های زیبای پاییز نگاه کنید و یادش را به شادی خاطراتی که با هم داشتید زنده کنید.

ببخشید حرف دلم بود فکر نکنید که دارم نصیحت می کنم.
دوشنبه 8 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 13:17
+ نوشته های پراکنده
سلام
حال و احوال؟
امیدوارم همه چیز بر وفق مرادت باشه
بهم سر بزن آپ کردم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام حتماً میام. کمی شلوغم ولی حتماً حتماً
دوشنبه 8 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 19:40
+ آفتاب
سلام عزیزم .

این روز ها بحث شیرین ((دلار )) و ... همه رو یه جورایی مشغول کرده .باور کن حالم از هر چی پول و .. بهم می خوره . هر کی به فکر منافع خودشه .. فقط یه عده که بی بضاعت هستند روز گار براشون تنگتر شده وگرنه اونهایی که اوضاع مالی شون خوب بوده جدیدا یه کم مشکل پیدا کردند.. وای به حال امثالی مانند احد که باید با سیلی صورتش رو سرخ نگه داره .

امتیاز: 0 0
پاسخ:
این روزا همه جا در باره ی پول صحبت میشه و حتماً توجه کردی که چقدر خسته کننده است.
ولی خوب برای تهیه ی ابتدایی ترین چیز ها پول لازم است.
دوشنبه 8 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 20:39
+ سهبا
سلام . درد داشت نوشته ات و درد داره واقعیتهایی که توی جامعه ما مثل سرطان رو به افزایشه ! کاشکی میشد کاری کرد !

امان از این دلشوره های ناتمام ویس عزیزم .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
امان ازین دل شوره ها.....

ما درد مشترکیم.حسی نزدیک به هم . شاید که کمتر و بیش تر داشته باشیم ولی :

من از بی نوایی نیم روی زرد

غم بی نوایان رخم زرد کرد

منظور از من ، من نوعی است .
سه‌شنبه 9 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 09:01
+ قندک
سلام و درود فراوان بر ویس عزیز
خدایا دستمان به دامنت اقلا به خاطر امثال این احدها هم که شده یه کاری بکن
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام .حال شما چطوره ؟ نمی دونم شاید مصلحتی در کاره .

عاشقم بر قهر و بر لطفش به جد

بوالعجب من عاشق این هر دو ضد
چهارشنبه 10 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 06:42
+ ستوده
بدترین حکومت ها حکومت های دینی هستند که برای رسیدن به مقاصد کثیفشان دین را تحریف میکنند وبه نفع خود عوض .
هر روز بدتر از دیروز وما مانند گوسفندانی که چوپانی احمق نصیبش شده به اراجیف اینها گوش میدهیم حرفی نمیزنیم .
نمیدانم تا کی این وضع ادامه دارد ومن به شخصه تا کی میتوانم تحمل کنم این بی سر وسامانی را
هر وقت رفتگران زحمتکش را میبینم دلم براشون میسوزه خیلی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
هرچی لازم بود ، گفتی .واقعاً دیگه داریم دیوونه می شیم.

به نظر من هم حکومت دینی معنی نداره .قانون باید حکومت کند و دین مربوط به شخص است .هرکس هر دینی می خواهد داشته باشد. نابودمان کردند. ضد هنر ، ضد شادی ، ضد انسانیت، ....
پنج‌شنبه 11 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 20:23
+ خلیل
سلام،

دست مریزاد آقا فرخ، گل گفتی!
امتیاز: 0 0