X
تبلیغات
رایتل

لحظه های ناب

درآن سوی شب وروز چه قلب های بزرگی که می تپند هنوز
جمعه 17 آذر‌ماه سال 1391

کاش

 دو و سی وپنج دقیقه ی عصر جمعه است . از بس نشستم کمرم درد می کند.فردا باید با دو چوب زیر بغل بروم سر کار . ا زصبح دارم تایپ می کنم . گردنم هم تعطیل شده. 

 

سکوت عجیبی توی کوچه است . من در دل اتاقم نشسته ام و کاش مادرم میامد و با اصرار به من ناهار  می داد و غصه ام را می خورد.  به عاطفه اش تکیه می دادم و پای احساسم را در زمین گرم مهرش درازمی کردم. ولی خوب .می دانم او نیست .کسی نیست. من هیچ کجاییم ، نشدم شکل آرزوهایم. نه باورش را دارم و نه خواهم داشت. دل که می رود و من که می مانم سنگم و سنگین. گاهی به دنبالش روانم و گاهی از این همه رفتن  

در می مانم. رفتم تو عالم خیالم تا کمی بگذارم که احساس هوایی بخورد و خستگی هایم در برود.گاهی دوست داشتم در زمان کافکا زندگی می کردم و خودمو بهش می رسوندم .حساب کن یه روز بگم : فرانتس عزیزم برو تخم مرغ بخر ، نیم رو درست کنم. و یا کنار صادق هدایت بودم و یه روز بهش می گفتم ، میشه یه سیخ کباب برام بخری؟ فکرشو کن ، حتماً بالا می آورد.

بعدش یاد سیمون دوبوا افتادم گاهی حسودیم میشه که چرا او دوست دختر سارتر بود کاش من می شدم ، و یه روز به او می گفتم : آقای ماهیت از وجودت بیزارم  حساب کن حتماْ با لگد پرتاب می شدم بیرون . اصلاْ به نیچه حتی فکر نمی کنم.از خودم خل تر بود ، می زد نابودم می کرد.دیوانه ی ضد زن ! شمس تبریزی چی؟ ای وای می ترسم حتی بهش فکر کنم ، نه بابا او خیلی بزرگه و خورشیده ، حتی تصورش محاله ، ولی مولانا چی؟ کاش آبدارچیش می شدم و براش چایی می بردم و یواشکی دیدش می زدم.وقت شوریدگی هایش و رباب زدنش 

کاش شاخ نبات می شدم و کنار حافظ بودم.ولی حافظ خیلی رند و نظر باز بود و با یکی نمی ماند. من هم که اعصاب ندارم. کاش کنار میرزا عبدالله بودم و او به من تار زدن به شیوه ی خودشو یاد می داد و من خوشحال بودم کاش یکبار هم شده شجریان را از نزدیک نزدیک می دیدم و بغلش می کردم و دستش را می بوسیدم .بسیار دوستش دارم. کاش شوماخر بودم و مسابقه می دادم مطمئناً برنده می شدم.خیلی عشق رانندگی هستم و اگر قبض های جریمه نبود شاید خودمو به کشتن داده بودم تا حالا  

ولی فکر که کردم دیدم کاش خودم باشم. با ذهنی که پیوسته در طلب دانستن است و دلی که پیوسته مهر می ورزد .  

آسفالت  

باران خورده 

مثل فلس ماهی ها 

از روشنی ، گاهی 

بر هستی اشیا گواهی ها 

تنهایی ای 

آن سان که حتی سایه ات با تو 

گاه آید و گاه نمی آید 

در بی پناهی ها 

 

پ . ن : پراکنده گویی هایی از سر مزاح و خنده.گاهی باید خودمو بخندونم .گاهی باید برای خودم گل بخرم و یا هدیه ای برای شاد کردن خودم. اشتباه نکنید من در غار زندگی نمی کنم و اطرافم آدمای خوبی هستند که دوستم دارند و من هم دوستشان دارم. این نوشته ها مربوط به لحظات خیلی خیلی تهی زندگیم است. که خودم با خودم دارم. 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نظرات (15)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
جمعه 17 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 21:00
+ پرنیان
به کافکا اصلا فکر نکن . دوست داشتی مسخ می شدی یهو ؟

نظرت در مورد هیتلر چیه ؟
خوبه ها !
یا مثلا"

اصلا چرا راه دور بریم . بیل گیتس حرف نداره
یه کم فکر کن در مورد پیشنهادم



این دلتنگی ها خاصیت عصر جمعه ست . نشستن و موندن در یک حال خودش کسالت می یاره . انشاالله به زودی این روزهای کسالت بار هم میگذره .

گفتم که بیا ببرمت .ماشین سواری توی این خیابونهای تمیز تهران و آلوده اش کنیم یه کم!!!





امتیاز: 0 0
پاسخ:
اونکه خودش عنکبوت شده بود . ولی خوب راست می گی، هیتلر چرا ؟ حتی توی فکرم هم باید با قاتل ها باشم.نه بابا بی خیال.بیشتر به کسانی که دوستشان دارم فکر کردم.بگذریم دقیقاً همینه که می گی. اوهام جمعه ی ساکت متروکه ،
اگر میومدم کلی خوش می گذشت ولی می دونی که ....دیگه چی بگمهمیشه با تو خوش می گذره
جمعه 17 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 21:21
+ سهبا
من هم در غار زندگی نمی کنم , اما عجیییییبببب درکت کردم ویس عزیزم . آدرس بده بیام پیشت هی به هم اصرار کنیم ناهار بخوریم ! و هیچکدوممون توی فکر این چیزها نباشیم ...

آرزوت در مورد شجریان , دقیقا خواسته من هست که بارها به زبان آوردمش ... شوکه شدم عزیز !
و ضمنا , بهترین نتیجه رو هم دریافت کردیم از نوشته ات : " در دنیا هیچکس بهتر از تو نیست , پس خود خود خودت بمان نازنین ."

زودی خوب شو دیگه ! به گمانم شما هم مثل من با در خانه ماندن نسبتی نداری و اینها می شود هذیان تنهایی ها و بی حوصلگی های ناشی از نشستن در خانه ! مگر نه ؟
و البته هذیان های زیبایی ست ها ! این را هم ناگفته نگذارم !
امتیاز: 0 0
پاسخ:
واقعاً با تو خونه موندن هیچ رابطه ای ندارم..آن هم اجباری .حالا شاید یه روزی خودم در را ببندم و بمونم.ما آدما گاهی بی هیچ نسبتی می شویم زبان هم .و می بینیم چقدر شبیه هم هستیم.
به قول پرنیان عزیزم ، این ها حرف های عصر های جمعه است
شنبه 18 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 01:46
+ فرخ (صادق)
سلام ویس عزیز
این کاش گفتنهایت خیلی جالب بود . ما به یه باغی به نام آکادمی نیازمندیم .... تا بریم اونجا بشینیم و بعد به وسیله احضار روح ،کافکا و ژید و فروید و نیچه و خلاصه همه رو بیاریم و باهاشون گهگاه حرفی بزنیم . باغهای شمیران و لواسان خیلی خوب اند .
اما کیه که بیاد و این باغها رو در اختیار مثل تو بذاره؟؟ البته میذارن و لابد روزی چند میلیون کرایه میگیرند . باغهای دور دست هم به خاطر هزینه ایاب و ذهاب نمی صرفه .
پس ناچاریم در چهاردیواری خونه ای که دیگه روح نداره و فقط خاطرات غم انگیزش رو به یاد میاره بشینیم و ........
البته این خیلی خوبه که گاهی با خودت شوخی میکنی . از این بابت خوشحالم . دعا می کنم پولدار بشی و یه باغ مثل آکادمی بخری و فلاسفه و متفکرانی مثل منو پذیرا بشی . شاید جر و بحثهای ما باعث شد تا همه ی پرندگان و حتی کلاغها از دور و بر اون باغ فراری بشن . به هر حال این پستت رو خیلی دوست داشتم .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چیزی که من گفتم اسامی اتفاقی نبود.تمام کسانی را نام بردم که در زندگی من تاثیر گذار بودند .

من هیچوقت پولدار نمی شم. ولی فیلسوف و متفکر را خوب گفتی
خدا رحم کرد که باغ ندارم که با شما جروبحث کنم. من شاگرد شما هم نیستم.
شنبه 18 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 10:06
+ قندک
سلام و درود فراوان بر ویس عزیز و دل تنگ.این دلتنگی جمعه را چقدر خوب توصیف کردی.بنازم کبوتران خیالت را ای کبوتر باز ماهر که چه ماهرانه به آسمانها پر دادی و دوباره همه را بر پشت بام ذهنت یکجا گرد آوردی. آفرین.اما از امثال هدایت ها اصلا خوشم نمی آید.شورزندگی در آنها مرده .لذا فقط به مرگ و خودکشی می اندیشیدند و آثارشان همه بوی مرگ می دهد و ناامیدی. در حالی که در آثار مولانا تماما شور عشق است و زندگی.چگونه می توان هردورا دوست داشت؟!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چرا از امثال هدایت خوشتان نمی آید؟ او پایه گذار یک مکتب ادبی است و تاثیرش بر روی نویسندگان بعدی غیر قابل انکار است.او خودش از کافکا تاثیر گرفته. دیدگاه او قابل تامل است . نگویید که با خواندن بوف کور به این نتیجه رسیدید.! کلید داستان بوف کور را در کتاب " داستان یک روح جستجو کنید از دکتر سیروس شمیسا . او علیه جامعه ی سنتی و خرافی ایران نوشته . من آثارش را خواندم و دوست دارم.بله مولانا جای خودش را دارد. ولی نگاه این دو نفر قابل مقایسه نیست. هر کدام در جهتی هستند.
یکشنبه 19 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 01:15
+ بهار
نیچه ضد زن نبود... ضد اخلاق زنانه بود... اخلاقی که خیلی از مردها هم از آن بی نصیب نیستند... شما زن هستید ولی اخلاق زنانه ندارید... نیچه حتما شما را دوست می داشت... با هم قهوه می نوشیدید... او از درد هایش می گفت و شما با نگاه مهربانتان آرامش می کردید...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
تا حدودی موافقم . خود من هم از بعضی کارهای هم جنس های خودم سرم سوت می کشه.

کاش وب داشتید می اومدم می خوندم.

در هر حال ممنونم که به من سرزدید.
یکشنبه 19 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 08:40
+ نوشته های پراکنده
سلام
خوبی؟
خوشی؟
سلامتی؟
چه خبر مبرا؟
راس میگی. اینها همه دلتنگی عصرهای جمعه اس
خدا رحمت کنه مادر گرامیتون رو.بقای عمر شما
صادق هدایت رو پایه ام. ولی چون ایشون مثل یک بت واسم میمونه نمی خوام خدشه دار بشه و ترجیح میدم دورادور دوستش داشته باشم. اما بارها تو ذهنم تصورکردم که کاش دوستش بودم....
من اینجور موقع ها که می خوام ذهنمو پرواز بدم توی کهکشان ها و سیاره ها و ستاره ها سیر می کنم. سوار یه سفینه فضایی....
شجریان؟!؟! بابا بی خیال. لااقل می گفتی جواد یساری، عباس قادری. اینا مشتی ترن. یا لااقل این گیتاریست های راک باند ها هیوی متال ها. همچین گیتار الکتریک میزنن روح آدم تازه میشه و تموم غم و غصه هاش یادش میره و تو فضا میره
شاد و سلامت باشی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خوش هستم ولی خوب نیستم. هنو نمی تونم زانوم را تا کنم.

نوشته های م.فرزانه را خوندید .جوانی که با هدایت آشنا شد و در باره اش کتابی نوشت؟

شما پروفسور بالتازار هستید.بایدم در فضا سفر کنید.ما زمینی ها روی پنج شیش متر اتاقمان به سیر و سیاحت می پردازیم

ببین با شجریان شوخی نکن. تعصب دارم .کسی نباید بگه بالای چشمش ابروست گفته باشم

خوب البته فکر کنم شوخی کردید. برای کسانی هم که پیشنهاد دادید احترام قائلم ولی عمراً گوش کنم.
یکشنبه 19 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 10:38
+ قندک
سلام و درود فراولن بر ویس عزیز. بله ممکنه حق با شما باشه. من با خوندن کتابهایی مثل بوف کور و سگ ولگرد و حااجی اقا و چندین باری که دست به خودکشی زده ازش خوشم نیومده. اما از حاجی آقا خوشم اومد.چشم اون کتاب را هم می خوانم گرچه فک نکنم نظرم نسبت بهش عوض بشه.
راستی آیا ورزش هم توی برنامه های روز مره تون هست؟ اهل استخر هستید؟کمر دردتونو جدی بگیرید.همش مدام کتاب نخونید. امروز صبح زود که داشتم می اومدم اداره توی تاریک روشنی ولی عصر رویروی پارک ملت یک تابلوی بزرگ سفید دیدم که روش با حروف درشت و سیاه نوشته بود ویس.بیاد شما افتادم و به فال نیک گرفتم. با خودم گفتم پس رامینش کو؟!درود بر شما
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام
پدرم هم همیشه میگه فلان کس ا ززیاد کتاب خوندن خل شد .یعنی مستقیم نمی گه کمتر کتاب بخون.
من حسابی اهل ورزشم . هفته ای دو روز حتماً میرم استخر .از پله های همون استخر افتادم.کمرم برخورد نکرد.تمام ضربه روی زانوی پای راستم اتفاق افتاد.

برای چی نوشته بود ویس . رستورانی ، بوتیکی چیزی بود؟ در هر حال ممنونم که به یادم افتادید.
سه‌شنبه 21 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 10:42
+ قندک
سلام و درود فراوان بر شما.البته من خیلی با اون حرف پدر بزرگوارتون موافق نیستم. هیچکس از کتاب خواندن زیاداذیت نشده.همه چیز بستگی به خصوصیات تک تک افراد دارد. ما نمی توانیم در جایگاه دیگران باشیم. لذاست که نمی توانیم دیگران را به زعم و قیاس خود قضاوت کنیم.من شاید با چهار صفحه کتاب خواندن زود خسته بشوم وشما ممکن است قادر باشید درروز ۴ جلد کتاب بخوانید بدون این که خسته شوید.
و اینکه گفتید ورزش جزیی از زندگی شماست خیلی عالیه.ضمنا چون هوا هنوز روشن نشده بود من فقط تونستم نوشته درشت ویس را ببینم.فک کنم مانتو فروشی بود.ولی عصر سر کوچه سایه بود حدودا.راستش فکر کردم نکنه مال شماست!!!البته بعدش گفتم نه بابا ویس را با دنیا طلبی این چنینی کاری نیست.درست گفتم؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
واقعاً فکر کردید من اینقدر پولدارم

اونم کجا !!!! ساختمان سایه .هی وای من نکنه مال منه و خبر ندارم
جمعه 24 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 21:54
+ خلیل
سلام،

به نظر می رسد که این لحظات چندان تهی هم نیست وقتی آرزوها جان می گیرند، اما چرا این آرزور نگاه به گذشته دارند نه به سوی اینده؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
این افراد را که نام بردم دوست دارم .و فکر می کنم که هیچکدام فقط در گذشته زندگی نکردند بلکه نوع تفکر و هنرشان تا بعد ها هم ادامه دارد.تاثیری که کافکا بر ادبیات و نگاه به آن گذاشت ، قابل انکار نیست و یا هدایت.و دیگران ...

ممنون که به من سرزدید
یکشنبه 26 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 08:27
+ قندک
سلام و درود فراوان بر ویس عزیز و گرامی. اوضاع و احوال چگونه است؟ حالتون بهتر شده ؟ من هم کم دکتر نیستم ها؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام . امروز که دوشنبه است عصا را کنار گذاشتم.کمی فشار می آید به پام ولی خوب باید راه بروم.
دوشنبه 27 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 11:36
+ قندک
سلام چرا من هر وقت میام اینجا همش جمعه است. اونم عصر جمعه؟ ای بابا؟ تا چشمم می خوره به این واژه عصر جمعه دلم هوررری میریزه پایین.ای آقای کافکا خدا بگم چیکارت کنه!!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خوب برای اینکه عصر های جمعه تنها هستم و دلم می گیرد..کافکای بیچاره هم که مرده.
سه‌شنبه 28 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 13:51
+ قندک
سلام و درود فراوان بر ویس عزیز. خب خدارا شکر که حالتون روبه بهبود است.امید که مثل ساایران باشید حتی بهتر از آن
امتیاز: 0 0
پاسخ:
هر روز بهتر از دیروز . بله من هم حسابی دارم به شرایط گذشته بر می گردم.فقط کمی زانوم تا نمیشه .که اونم درست میشه.

طبق معمول سلام یادم رفت. سلام
سه‌شنبه 28 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 14:05
+ مریم
من دوست داشتم الان پرنده بودم می رفتم اونجایی که باید برم !
تا کی باید با عصا راه بری ؟ درد می کنه ؟
سلام.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
با دلت برو همونجایی که دوست داری.

حالم خیلی خوبه .دو روزه عصا را کنار گداشتم.

یلدا مبارک باشد
چهارشنبه 29 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 13:53
+ قندک
سلام و درود فراوان بر ویس عزیز.خبری ازتون نمی باشد؟ حالتون خوبه؟ خب خدارا شکر. پیشاپیش شب یلداتون مبارک باشد.هنگام میل کردن هندوانه و خربزه و تنقلات و اینها مارا فراموش نکنید بخصوص هنگام تفال و تار و اینها
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام. راستش قندک مهربان شب یلدا ، شب تولدم هم هست .یعنی من نیمه شب اول دی ، بلند ترین شب سال به دنیا اومدم. برای همین همیشه به همین مناسبت همه تولدم یادشونه .باور کنید گاهی باعث خجالتم میشه . ولی خوب دیگه .
یلدای شما هم مبارک/
پنج‌شنبه 30 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 01:26
+ فرخ (صادق)
باز هم که علیرغم کمردرد نشستی و ساعت همینطور روی دو و سی و پنج دقیقه مونده ... ؟؟؟؟؟؟؟
یا شما تنبل شدی و یا اینکه باطری ساعت خواب رفته !
در این شبهای طولانی ، کاش هر شب فروغی از تو به دوستان میرسید و نصیبی می یافتند .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام . پام درد می کرد، نه کمرم. .الان عالی هستم.فقط گاهی زانوم تا می مونه .

بابا جان شب یلدا ، شب تولد من هم هست. خوب دیگه تولدم مبارک باشه

تفلد بازی بازی بودسازی و آوازی و تفالی با حافظ.. کمی لوس شدم و بعد دوباره همونی که بود ، بود. دنیا هم به پایان نیومد.