X
تبلیغات
رایتل

لحظه های ناب

درآن سوی شب وروز چه قلب های بزرگی که می تپند هنوز
دوشنبه 25 آذر‌ماه سال 1392

دور و تسلسل

دوستی داشتم از جنس باران ، خیلی از من بزرگتر بود . جای مادرم بود ، ولی همیشه از دیدنش خوشحال بودم. در همسایگی ما بود . توی کوچه امان ، بیشتر فرانسه بود ، می رفت و می آمد . برای بچه هایش مجبور بود که برود ، ولی دوست نداشت ، این بار که اومد دیدمش خیلی خیلی لاغر شده بود ، نگران شدم ،سرطان باعث شد  چنان سراشیب زندگی را طی کند که باور نمی کنم. شنبه صبح دلم هواشو کرد رفتم سر بزنم ، دخترش که تنها بازمانده ی ایرانش بود ، داشت گریه می کرد ، او به کما رفته بود.. دستش را گرفتم ، چشم هایش را بی رمقی باز کرد و بست ، کمی ماندم و بعد اومدم بیرون چون سرما خوردم و فکر کردم نکند برایش بد باشد. دیروز ساعت 9صبح دخترش زنگ زد و گفت مامان رفت ، بیا ازش خداحافظی کن. رفتم ، آروم خوابیده بود ، مثل مادرم هنگامیکه رفت ، لبخند محوی روی صورتش مانده بود ، چقدر دوستش داشتم ، نشستم کنارش ، تا ماشین بهشت زهرا اومد و با چند نفر ، هشت نفر ، رفتیم اونجا ، مراحل سیر قانونی خودش را طی کرد ، ساعت ها ایستادیم . سرد بود .خیلی سرد و شلوغ بود. خیلی ها داد می زدند و گریه می کردند ولی من مثل همیشه در این جور مواقع مات می شوم. نگاه می کنم. انگار در حال تهیه ی یک رپرتاژ هستم . در ذهنم حک می شود ، دختری که در مرگ مادرش فریادهای جگرخراشی می کشید و گفتند که مادرش طبقه ی اول ساختمان بوده و دختر طبقه ی دوم ، و مادر سه روز مرده بوده و هیچکس نفهمیده ، شاید جیغ هایش ، مرهمی برای وجدانش بود ، نمی دانم ، ساعت 4 بعد از ظهر از بهشت زهرا یخ زده بیرون اومدیم. ساعت 7 رسیدیم خونه . اومدم خونه ی خودم و یک پتو کشیدم روی سرم و نشستم سریال مدرسه ی شبانه روزی را نگاه کردم . هی تصویر زهره میامد و می رفت ، سرما ، زیر خاک ، ولی من داشتم چایی می خوردم ، روی زمین توی اتاق گرم. انگار زندگی یک دور و تسلسل پوچه ، فردا یک گروه دیگر مرا می برند آنجا و بر می گردند و چایی می خورند و باز گروه های بعدی و... این همه دویدن ، غم ، شادی ، شروع ، پایان ، حرص ، این همه از چشمم افتاده ، چند ماه دیگر خانه اش فروخته خواهد شد و این تنها بازمانده هم می رود فرانسه و انگار نه انگار که او وجود داشته ، من تجربه دارم. استاد " از دست دادنم " وقتی میشینی یه گوشه تمام حواستو جمع می کنی و مثلا به کارهای خواهرت فکر می کنی ، که آیا بود یا ذهن من ساختش ؟ این روزا به عکس مادرم که توی اتاقم است می ترسم نگاه کنم. فکر می کنم به او خیانت کردم ، چون یادش فقط گاهی میاد کنج دلم و سعی می کنم چهره ی مهربونش را به یادم بیارم و بعد دوباره میرم پی کار و بارم. ، اف به این زندگی با این دور و تسلسل پوچش.

نظرات (16)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
دوشنبه 25 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 23:29
+ آفتاب
سلام ویس نازنینم .. هر وقت که نیستی دلم شور می زنه و بالاخره اومدی نوشتی که بیمار بودی .. مراقب خودت باش نازنین .

مرگ عزیزان خیلی سخته اما زندگی همینه ، خودت نوشتی که ( فقط کافیست که گذر زندگی را ببینیم تا بدانیم که همه چیز رفتنی است)

یه موقع هایی ما آدمها تو تفکرات مون غرق می شیم و وقتی به خودمون می آییم حسابی تو مغز مون کنتر انداختیم .

سر شب با یکی از بستگانم تماس گرفتم و احوال رو پرسیدم .. مدتهاست بیماری افسردگی داره .. می گفت چند شب هست که از سوزش سرش بیدار می شه و دارو دیگه اثر نمی کنه ..پرسیدم : فکر و خیال کردی دوباره ؟گفت آره ..
خب وقتی پای دل مون بشینیم و هی کنتر بندازیم از همه چی و همه کس سیر می شیم عزیزم ..

این راه دوستت برای همه ماست .. یکی یکی میریم.. خدا کنه عمر با عزت کنیم .. خدا کنه همه ما عاقبت بخیر بشیم ..

امتیاز: 0 0
پاسخ:
باور شاید نکنی انگار خیلی چیزا برام جواب داده شده ، سخت نمی گیرم. زمان روی من خیلی کار کرده و به یک رشدهایی رسیدم. گذر زمان بهترین حلال درد هاست. سرد می شی برای چیزی که شاید یک روز حتی تصور نداشتنش دیوونه ات می کرد .
دوشنبه 25 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 23:38
+ آفتاب
درک کردی خش خش پاییز را
برگ های خشک و نارنجی و زرد
می شناسی ناله های باد را
گریه های مرغ تنها در قفس
*
آفتاب ظهر را خوب دیده ای؟
آلبالو را به دستت چیده ای
*
لمس کردی برگ های تازه را
غنچه های رو به رشد لاله را

*
خواب را اندازه کردی در تشک؟
مست گشتی
از بخار چای در صبحی خنک
*
هیچ دیدی خنده های کودکی را حین خواب؟
هیچ نشستی روی تاب
*
دوست داری لحظه های ناب را؟
ایه های زندگی را، فکر را
دوست داری پنجره را مثل من
دوست داری بر لبانم شعر را
*
پس چرا از عشق رو گردان شدی؟
عشق این زیباترین شعر وجود
بهترین حرف خدا
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چه شعر قشنگی . این وزن شعر را هم علاوه بر موضوع قشنگش ، دوست دارم. ممنون مهربونم.
سه‌شنبه 26 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 08:49
+ پرنیان
اگر گذشته دست از سر آدمها برمی داشت، شاید آینده قشنگ تر جلو می رفت، ولی متاسفانه هیچوقت نمی شه گذشته را به طور قطع فراموش کرد.
کاش ما سعی کنیم بیشتر در لحظه زندگی کنیم. همین الان که من نشستم و می خونم و می نویسم شاید یک روزی برایم ، همین خاطره ای بشه. شاید خستگی های ناشی از دویدن ها و کار کردن ها روزی تبدیل به حسرتی بشه. شاید اون روز دیگه انرژی و توان امروز برام باقی نمونده باشه.
آدمها مرگ رو می بینند و پایان زندگی انسانهای دیگر و تمام شدن ها و به هیچ رسیدن ها، ولی باز هم دست از آزار هم برنمی دارند، شاید فکر میکنند مرگ برای آنها نیست.
خوش به حال این خانم همسایه که سبکبال رفت.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
والا من که همش دارم می خونم : صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق//نیست فردا گفتن از شرط طریق
هی پشت سرمو نگاه نمی کنم و به دور دستای جلو هم توجهی ندارم. ولی ناخودآگاه گذشته میشه یک سریال و ول کنت نیست. چه کنیم داریم سعی می کنیم.
واقعاً بعضی آدما اصلاً فکر نمی کنند که خودشان هم روزی می میرند. خیلی ساده لوحانه به مرگ دیگران نگاه می کنند و به قول بچه ها حلوا خور دیگرانند ولی دیری نمی گذره که جناب عزراییل سر می رسه و میگه بربندید محمل ها
سه‌شنبه 26 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 11:07
+ نوشته های پراکنده
سلام
خوبی؟
خوشی؟
امیدوارم هیچوقت جای بد نری
خدا رحمتشون کنه
همینطور مادر گرامی تون
مرسی بهم سر زدی
قالب وبلاگتم قشنگه
مبارکا باشه
روزهای خوبی داشته باشی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام . منم خوبم شکر . چیزی نبود بخورم سرما خوردم و خوب شدم.
ممنون خدا رفتگان شما را هم بیامرزد.
قالب را هم خیلی وقته عوض کردم. تقریباً معلوم شد از کی نیومدید اینجا.
شما هم روزای خوبی داشته باشید.
سه‌شنبه 26 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 11:36
+ سارا
بعد از یک سال پر تلاطم دوباره اومدم به وبلاگت سر زدم
وبلاگ قشنگی داری
روحیات و حس و حالت رو خیلی دوست دارم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام. ممنونم از شما و خوشحالم که به من سر زدید. آدرس ندارید که بیام بازدید ولی یک شاخه گل به شما هدیه میدم
سه‌شنبه 26 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 12:47
+ باران
..

چو من از باده پرستی
شده ام غرقه ی مستی
دگرم خیره چه جویی
که من از جوی تو جستم ..

.
.

خدا قرین رحمت کنه روح بزرگ و مهربانشون رو ..
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام .
شما خوبید؟ خوشید؟
خدا رفتگان شما را هم بیامرزه .
شعر هم فوق العاده بود.
سه‌شنبه 26 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 13:56
+ ستوده
سلام ویس عزیز خوبی خانمی .زندکی همینه عزیزم منم مدت هاست که از این دور باطل خسته شده ام مخصوصا با این همه کارهایی که: ر روزباید تکرارکنم .جه کنیم زندکی همینه .من همیشه میام ومیخونمت ولی به خاطر اینکه با تبلت میام نمیتونم زیاد بنویسم ولی همیشه اینجا هستم واز نوضته هایخوبت استفاده میکنم .موفق باشی دوست خوبم .خدا این خانم را بیامرزه .امین
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ای وای اینجارو ، شما کجا اینجا کجا ؟ کجایییییییی دختر .رفتی دیگه و پشت سرت را نگاه نکردی . پسرهایت چطورند؟ امیدوارم همه چی خوب باشه.
ممنون که سر زدی وبلاگت را بستی؟ هر چی اومدم دیدم فعال نیست.
همیشه سلامت باشی دوست من.
سه‌شنبه 26 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 18:55
+ سارا
ممنون ویس عزیزم
من وبلاگ ندارم ولی همیشه به وبلاگت سر میزنم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
باعث بسی خوشحالی است. سارای عزیز
سه‌شنبه 26 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 21:30
+ سهبا
سلام . شنیدمت عزیز...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلااااااااااام . خوبی؟ چه خوب که اومدی
سه‌شنبه 26 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 22:23
+ مریم
عزیز دلم
امتیاز: 0 0
پاسخ:

سلام .
چهارشنبه 27 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 00:24
+ جمال
سلام ویس عزیز و مهربان .
انشاا... کسالتت رفع شده باشد و آرامش درونیت را باز یاقته باشی .
خداوند از تمام رفتگان علی الخصوص این بانوی فرشته مانند راضی و ببخشاید و غریق رحمت واسعه ی خودش گرداند



در آیه شریفه 156 سوره بقره می خوانیم: «الذین اذا اصابتهم مصیبة قالوا انالله وانا الیه راجعون؛ صابران کسانی هستند که هنگامی که مصیبتی به آنها برسد می گویند ما از آن خدا هستیم و به سوی او بازگشت می کنیم. »

سوره رعد آمده است: «رفع السموات بغیر عمد ترونها... یفصل الآیات لعلکم بلقاء ربکم توقنون؛ خداوند همان کسی است که آسمان را بدون ستونی که قابل رؤیت باشد آفرید... او آیات (خود) را (برای شما) شرح می دهد تا به لقای پروردگارتان یقین پیدا کنید. »
----------------------------------------
ویس عزیز خداوند به همه ی ما صبر جمیل و معرفت شناخت خویش عنایت کند .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام دوست من .ممنون که اومدی . خدا همه ی رفتگان را بیامرزد . و ما را هم همینطور.
دعای خوبی کردید. آمین
جمعه 29 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 14:35
+ معصومه
از عجایب خلقت همین بس
بهار باشد یا زمستان
وقتی تــو می خندی
انارها شکوفه می دهند..
------------------------------------------
من از عهد آدم تو را دوست دارم
از آغاز عالم تو را دوست دارم
چه شبها من و آسمان تا دم صبح
سرودیم نم نم: تو را دوست دارم
نه خطی، نه خالی! نه خواب و خیالی!
من ای حس مبهم تو را دوست دارم
---------------------------------------------------
شمردن بلد نیستم ..اما تادلت بخواهد دوست داشتن بلدم
یک وقتهایی هم میشود ک
یکی را..دوبار دوست داشته باشم...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عالی بود
جمعه 29 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 15:47
+ ستوده
سلام ویس عزیزم من هستم اینجا وانجا ولی خموش. حوصله وبم را ندارم انکار حرفی برای کفتن ندارم همیشه نوشته هات را میخونم دوسشون دارم از اینکه هستی خوشحالم .بجه هام خوبن ما همه خوبیم اما انکار این تسلسل زندکی نمیزاره به جیزی فکر کنم .منو.ببخش اکر بعضی حروف را جا به جا مینویسم جون تبلت بعضی. حروف را نداره.دوست دارم همیشه اینجا هستم وجویای حالت.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
همینکه خبر سلامتی خودت را دادی ممنون. بازم سر بزن
شنبه 30 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 12:56
+ جمال
سلام ویس عزیز
شب یلداتون مبارک
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شب یلدای شما هم مبارکه .دوست من
شنبه 30 آذر‌ماه سال 1392 ساعت 17:51
+ آفتاب
سلااااااااااام ویس نازنینم..تولدت مبارک...یلدا مبارک..اینم به افتخارت:
::
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ای واااااااااااااااای یادت بود
دوشنبه 2 دی‌ماه سال 1392 ساعت 13:20
+ ونوس
سلام به دوست خوبم ویس عزیزم
کامنت نذاشتنم رو به حساب سرنزدن نزار لعنت بع این سیستمهای داغون نمی دونم عیب از کامپیوتر ماست یا بلاگفا اما متنت قلبم رو لرزوند می دونی بدون پدرومادر خیلی سخته خیلی من از مرگ هراسی ندارم اما از وقتی خدا ریحان . بهم داده تصور این که اون و بزارم و یه روزی برم دیوونم می کنه میگم کاش این اتفاق زمانی باشه که حداقل به من احتیاج فیزیکی نداشته باشه آخه یک ماه پیش یکی از بستگانمون تو سن 37سالگی با دوتا بچه کوچیک که داشت سکته کرد و مرد یه خانمی بود دختر کوچیکش سه سالشه همش من اونقدر به خاطراون بچه گریه کردم که فقط عکس مامانش و گرفته دستش و منتظر بیاد وای خدایا من چرا دارم اینا رو برای تو می نویسم
ببخش گلم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام دوست من
همینکه به من سر بزنی خوشحالم می کنه . قربونت برم.
دنیا هیچ وقت مطابق میل ما نیست. خیلی زود عزیزانمونو می گیره و جالبه که ما ادامه می دیم .
اسم دخترت ریحانه است؟ عزیزم ، جالبه اسم مامان من هم ریحانه بود . انشاالله عمر خودت و دخترت هزارساله بشه آمین.