امروز سعی کردم با خودم تنها نمونم.طوفانی در راه بود.خیال رهایم نمی کرد.افکارم خودشونو به در و دیوار می کوبیدند.رفتم که دور باشم از ذهنم.با هر کسی که جلوم سبز شد حرف زدم ،یکی در درونم فریاد می کشید.توهم نبود.حالش بد بود.زده بود تو جاده خاکی.هر لحظه فراق،هر لحظه بیا،هر لحظه برو.
می آیم
خسته
از این و آن گسسته
از دشت های غمزده
از پیش پونه ی وحشی
بر جو کنار ها
و از کنارزمزمه ی چشمه سار ها
از پیش بید های پریشان
از خشم بادها
می آیم
از پیش کوه های ساکت
و دره های مغموم
در های و هوی باد
و گرد باد زمین کن
و گرد باد ویران کن
می آیم و به یاد تو می آرم
افسانه ی جنون
آمیزه های آتش و خون



