X
تبلیغات
رایتل

لحظه های ناب

درآن سوی شب وروز چه قلب های بزرگی که می تپند هنوز
چهارشنبه 10 آذر‌ماه سال 1389

خمار مستی

بیا ذوب کن در کف دست من ،جرم نورانی عشق را،مرا گرم کن.وسردم شد آنگاه اجاق شقایق مرا گرم کرد.در گذر روزمرگی گیج و گنگ حرکت می کنم و به خودم که می آیم می بینم موجی از این کسالت مدام شدم.در درونم پیوسته رفتن فریاد می زند اما فرو رفتن در حوزه ی ضرورتها،این صدا را خاموش می کند.بیادم می آورم که داغ عشق در سینه دارم و بار امانتی که عشق نامیده می شود.وگرمایی که انگیزه ی ماندگاری من بر روی زمین است.دوست دارم که باور کنم در عاشقی پیچیده ام هر چند که مدت هاست چشمانم یتیم دیدنش است و گوشم به در است.در الست چه پیمانی از من گرفتی که می سوزم از فراقت.                                                        همه عمر برندارم سر ازین خمار مستی/که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی

نظرات (15)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
چهارشنبه 10 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 15:21
+ پاییزطلایی
ای خدا از عاشقان خشنود باد...
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 10 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 22:12
+ خلیل
سلام. آری همه اش فرو رفتن در حوزه ضرورت ها است . با سپاس از یادآوری کسانی که در خدمت و نه سوار خلق بودند بی هیچ چشمداشتی از خلق. مطالعه این وبلاگ را پیشنهاد می کنم ؛

http://farasatkhah.blogsky.com/
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 10 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 22:36
+ کوروش
می خوستم بگویم چه عاشقانه دیدم کم است
و بهتر است فیلسوفانه را نیز به بیافزایم
گرم و همیشه با خمار از مستی عشق سر کنی
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 11 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 08:22
+ آذرخش
من عاشق این قسمت شعر هستم

خوش باشید
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 11 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 16:03
+ فتح باغ
روزهایم سرشار از نگاهها و آواها و سایه هاست و آتشی نیز در قلبم و در دستانم است. این نیرو باید سراسر برای من، برای تو و برای آنانی که دوستشان داریم به نیکی تبدیل شود. آیا تو آن را که در آتشدانی عظیم می سوزد و می گدازد میشناسی ؟ و میدانی که این شرر هر وجود پلیدی را به خاکستر دگرگون می کند؟ و ققط آنچه را که راست است در روح بر جا می گذارد؟
آیا هیچ چیز پربرکت تر از این آتش نیست؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
رشته ای بر گردنم افکنده دوست/می کشاند هر جا خاطر خواه اوست
جمعه 12 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 17:32
+ فرخ
باز عشق و .... تکرار زیباییهایش و گفتن و گفتن و نوشتن و نوشتن از برایش و ..... عشق
حدیث مکرری که درازای عمرش از طول عمر همه ی تاریخ بیش است... ما شاید بدون آب و غذا تا چند روز دوام بیاوریم
اما بی عشق حتی یک روز هم شاید نتوان!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن.
شنبه 13 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 07:58
+ آفتاب
همه عمر برندارم سر از این خمار مستی
که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی
تو نه مثل آفتابی که حضور و غیبت افتد
دگران روند و آیند و تو همچنان که هستی
چه حکایت از فراقت که نداشتم ولیکن
تو چو روی باز کردی در ماجرا ببستی
نظری به دوستان کن که هزار بار از آن به
که تحیتی نویسی و هدیتی فرستی
دل دردمند ما را که اسیر توست یارا
به وصال مرهمی نه چو به انتظار خستی
نه عجب که قلب دشمن شکنی به روز هیجا
تو که قلب دوستان را به مفارقت شکستی
برو ای فقیه دانا به خدای بخش ما را
تو و زهد و پارسایی من و عاشقی و مستی
دل هوشمند باید که به دلبری سپاری
که چو قبله ایت باشد به از آن که خود پرستی
چو زمام بخت و دولت نه به دست جهد باشد
چه کنند اگر زبونی نکنند و زیردستی
گله از فراق یاران و جفای روزگاران
نه طریق توست سعدی کم خویش گیر و رستی

امتیاز: 0 0
شنبه 13 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 08:07
+ آفتاب
سلام
سپاس از حضور پر مهرت
شما منو همیشه شرمنده می کنین
خوشحالم که نوشته هام مورد پسند شما واقع شده
امتیاز: 0 0
پاسخ:
وبهره ها بردم.
دوشنبه 15 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 10:37
+ فرید
کاش "نه" نمی گفتم
کاش نمی گذاشتم اینگونه گم گشته بحر وجودت باشم....
اینگونه غرق تو باشم و نتوانم که با تو باشم.... در تار و پودت باشم....
کاش پیمان راستینت را روزی همه با هم لبیک گوییم
که جزین مقدور نیست با تو شدن،
با تو ماندن.... و
چون تو شدن...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چون تو شدن،ازجنس توشدن.
دوشنبه 15 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 16:43
+ مریم
سلام . خوبی ؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خوبم وممنون
سه‌شنبه 16 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 18:41
+ بی یار
گرم و زنده....

پیروز باشی
امتیاز: 0 0
چهارشنبه 17 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 08:37
+ قندک
سلام ودرود. به به. بسی محظوظ و مشعوف شدیم با این بیت زیبا و کلام گرمت.ممنون
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خواهش می کنم.لطف دارید همسایه
چهارشنبه 17 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 14:59
+ فرخ
کاشکی همه جهان و جهانیان عاشق بودندی
تا همه زنده و با درد بودندی
... در عشق اما و اگر می آوریم و کار سخت میشود!
آنان که جامه دریدند و بر سر بازار عشق را فریاد زدند، در این راه استادند! ما با شرمگینیهای بی دلیل که شاید غرور ما در ان جاریست کار را بر خویش و معشوق سخت میکنیم!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
جواب عشق چیست؟راحلاج دادو بس.خیلی دلم می خواهد بدانم شما کتاب سوانح احمد غزالی را خوانده اید؟
جمعه 19 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 22:57
+ دزیره
زیبایی همین دنیا به روزمره گی اش است همین که زنده ایم و نفس می کشیم با جسم و روحی سالم جای بسی سپاس ار پروردگار است همیشه نورانی و سرشار از زندگی باشی مهربانم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آه بله ولی گاهی این دل هرزه گرد من دلش چین زلف معبودش را می خواهد.//تادل هرزه گرد من ،رفت به چین زلف تو/وین سفر دراز خود ،عزم سفر نمی کند.حتی نمی دانم این بیت حافظ را درست نوشتم یا نه؟ببخشید
یکشنبه 21 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 08:27
+ صوفیا
در لحظه لحظه زندگی یک
پایمان در عالم پریان است و پای دیگرمان در مغاک



امتیاز: 0 0