X
تبلیغات
رایتل

لحظه های ناب

درآن سوی شب وروز چه قلب های بزرگی که می تپند هنوز
جمعه 3 دی‌ماه سال 1389

تپیدن

من تمام دلم را به میهمانی تو آوردم.نمی دانم کسی باور خواهد کرد آنچه من باور کردم.در فضایی که انتهایش نشستن و نگاه کردن است .در خودم گشتم ودر لایه لایه دلم هر چه را ورق زدم،تو بودی.یادت است آنروز را،در را یواشکی باز کردم سرک کشیدم قرارمان این بود که اگر کسی نبود سریع بری توی زیر زمین و بگذاریش پشت خنزر پنزرهای آنجا.اونموقع روز معمولا کسی خانه نبود.ماموریت انجام شده بود .چپیدیم تو زیرزمین در را بستیم .و کلی فکر کردیم که صدایش را چطوری ساکت کنیم.گفتی بهترین چیز چپاندن پنبه در کاسه اش است.آنهمه پنبه از کجا؟با پارچه هم میشد.کلی خندیدیم .کلی ترسیدیم.چند بار سرک کشیدم ببینم کسی نیست؟نبود.نشستیم به زدن.از گنجشکک اشی مشی شروع کردیم . زمانمان تمام شد.صدای در اومد و من در برج دید بانی اونقدر منتظر موندم تا حیاط خلوت شد و تو با سرعت رفتی .بعد ها در برابر چشمان متحیر مادرم ،کاری که همیشه طفره می رفتم،یعنی تمیز کردن زیرزمین را داوطلبانه انجام می دادم.وتا همه می رفتند ،می پریدم پایین و این گیتار ارزان قیمت را همچون جان عزیزی در آغوش می کشیدم.امروز تو یک گوشه ی این دنیا هستی،گیتار من هم سال هاست که گوشه ای افتاده و کاس شده،و خانه امان هم تبدیل به چند طبقه زشت به نام آپارتمان شده،ولی من آن تپیدن ها را هنوز دوست دارم.امروز دیگر پدرم با موسیقی مخالف نیست ومن به راحتی جلوی او سه تار می زنم .ولی یک چیزی اینجا نیست.یک گمشده.یک زیرزمینی که یواشکی سیگار می کشیدی وبعد من با حوله ای خیس سعی در بیرون کردن بویش می کردم.اون حیرانی ها را دوست دارم.امروز همه چی دم دستی است.عاشقی ها لوس و بی رنگ است.دیگه کسی یواشکی از عشق کسی نمی میره.پریم از هیاهو.صدای حرف ،حرف،حرف خسته ام کرده است/حرف و صوت وگفت را بر هم زنم//تا که بی این هر سه با تو دم زنم

نظرات (39)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
شنبه 4 دی‌ماه سال 1389 ساعت 08:54
+ میلاد
سلام ویس عزیز
ممون از انتظار گرمی که داشتی
من از داشتن دوست چون تو به خودم می بالم.
بر می گردم و دوباره متن زیبایت را می خوانم و راجع به آن نظر خواهم داد.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
به به از سفر برگشتی؟خوشحالم.
شنبه 4 دی‌ماه سال 1389 ساعت 11:39
+ ققنوس خیس
همراه شدم با متنت ...
عشق های امروز کمی گستاخ تر شده است !
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نمی دونم کتاب /سوانح/اثر احمد غزالی را خوندی؟بخون.
شنبه 4 دی‌ماه سال 1389 ساعت 11:55
+ قندک
سلام. آفرین بر ویس عزیز. عجب توصیف زیبایی. مارا برد به دنیای واقعی و تحسین بر انگیز آن روزها. چرا من با خواندن این خاطره زیبا ناگهان بیاد دایی جان ناپلئون پزشکزاد افتادم؟ نمی دانم شاید به همان زیبایی و سادگی نقل شده بود. دست مریزاد.خیلی زیبا بود. دلم هوای همان روزها را کرد. ممنون
امتیاز: 0 0
پاسخ:
روزای خیلی دوری نبود ولی برای من هزار سال پیش بود./راستی چه عجب به من سر زدی؟
شنبه 4 دی‌ماه سال 1389 ساعت 14:41
+ قندک
شما ببخش به بزرگی خویش /آلزایمر و فراموشی پیران را.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اختیار دارید.شما و پیری!
شنبه 4 دی‌ماه سال 1389 ساعت 17:25
+ فرید
سلام
به گمانم عشق همان عشق ست چه امروز چه دیروز
آنچه کمرنگ می شود درک ست از عشق که روزبه روز کمتر می شود گویی...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
در عشق های امروزی بیشتر حس تملک است.فقط می خواهد برای او باشد هر چقدر هم که معشوق از این موضوع عذاب بکشد برایش مهم نیست.در حالیکه عاشق باید تسلیم خواسته های معشوق باشد./عاشق از کام خود بری باشد.
شنبه 4 دی‌ماه سال 1389 ساعت 17:27
+ ققنوس خیس
نه نخوندم ! این کتاب طنزه ؟!!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شوخی می کنید؟این کتاب رساله ای در باره ی فقط عشق است.نه عاشق.نه معشوق.بسیار کتاب سنگینی است.شروح بسیاری یرایش نوشته شده است.
شنبه 4 دی‌ماه سال 1389 ساعت 19:09
+ بانو
سلام
واقعا پست عالی بود.با خوندنش اشک به چشمم اومد.یاد روزهای شیرینی افتادم که دلهره ها هم معنای زیبا داشت.این روزها نگرانی ها تنها نگرانی نیست.نا امیدی و عذابه.دلهره هایی که دیگه پایانش طعم شیرین نمیده.بگذریم.زیرزمین شما منو برد به زیرزمینی که یه دنیا خاطره توش داشتم.پر بود از خنده های یواشکی با الوچه های قاچاقی.تمام روز رو به انتظار لحظه ای بودم که بتونیم به زیر زمین بریم و کتابایی که اونجا کارتن کارتن رو هم انبار شده بود رو با ولع ورق بزنیم و با صفحه هاش زندگی کنیم.وای که چقدر همه چیز بی ریا بود.دلم تنگ شد.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام بانوی زیبای مشرق زمین.گاهی دل من هم برای کارایی که می کردم تنگ میشه.یواشکی از مدرسه می زدیم به چاک.می رفتیم کافه نادری.پول توجیبی هامونو می ریختیم روی هم.و قهوه فرانسه می خوردیم و...
شنبه 4 دی‌ماه سال 1389 ساعت 19:51
+ بی یار
تولدت مبارک دوست...

پیروز باشی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام .ممنون که اومدی. روزگارت خوش باد.
یکشنبه 5 دی‌ماه سال 1389 ساعت 00:02
+ فرخ
... چقدر شیرین بود این یادداشت!؟؟ یاد جوانی و نوجوانی ام افتادم. یاد سیگار کشیدنهای مخفیانه در کوچه های خلوت و بارانی و شبها روی دیوار رفتن و اتاق محبوب را دید زدن و .....بماند!
هیچ چیزی در این روزها هیجان اور نیست ..و تو به یادم اوردی که باید قدری هیجان را چاشنی این روزهای ملال آور کنم!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ولع رسیدن به زیرزمین.یواشکی آوردن دوستانی که مادرم با اونا مخالف بود.تند تند حرف زدن.می خواستیم دنیا را عوض کنیم.ولی الان دیدیم که حتی خودمونم نتونستیم عوض کنیم.وای
یکشنبه 5 دی‌ماه سال 1389 ساعت 09:13
+ فتح باغ
چقدر دلم تپید برای آن روزها!‌
برای پاکی آن روزها ... برای شیطنتهایش، برای جیم زدنهایش، عاشقی های سطحی و ساده اش. شماره تلفنهائی که روی یک کاغذ کوچک رد و بدل می شد و ما از ترسمان بدون آنکه نگاهش کنیم دور می انداختیم و تا شماره تلفن بعدی افسوس می خوردیم! دلم تنگ شد برای صدای بلند و وحشتناک اتوبوسی که وقتی از این طرف خیابان به آن طرف خیابان سلانه سلانه و بی خیال می رفتم مرا از وحشت از جا پراند و با دوستانم آنقدر کنار پیاده رو خندیدیم که روی زمین پهن شدیم! برای بی تابی های رسیدن به چهارشنبه سوری و آتش سوزاندن در ته یک کوچه بن بست. برای زدن زنگ خانه ها و فرار کردنها و کر کر کردنها. برای پیچاندن معاون مدرسه برای هر کار خلاف کوچولو و ساده. آیا بچه های امروز هم به اندازه ی بچگی های ما خوشحالند؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
جمع که می شدیم همیشه از خیام شروع می کردیم.از کله شقی هاش خوشمون میومد.تا برسیم به تلفن زدن به آتش نشانی و بعد ریسه رفتن از خنده.دیگه بالاترین کارمون این بود که بریم سینما بلوار کشاورز وکف زمین ولو شیم و با این کار بگیم روشنفکریم.چقدر ساده بودیم.وبچه.ژاندارک دوستم خیلی سیگار می کشید وبرای اینکه بگه خیلی خلافه سیگارش را توی آب می زد و ما با دهان باز نگاش می کردیم.وای
یکشنبه 5 دی‌ماه سال 1389 ساعت 11:58
+ ققنوس خیس
آخه بعد از جواب آیکون قهقهه گذاشتین !
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ببخشید اشتباه کردم.ولی چون شعر می گویید آن کتاب را بخونید.ویک کتاب دیگر:شعر خوب،شعر بد:البته قبلا از جسارتم عذر می خواهم.فقط پیشنهاد بود.
یکشنبه 5 دی‌ماه سال 1389 ساعت 13:43
+ کوروش
زیبا سرودی شعر دلگیر خاطرات پر اضطراب را
که هر یک به نوعی از آن داریم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
واقعا همه ما داریم.ویک گوشه ذهنمان جای گرفته و گاهی خودنمایی می کنه.
یکشنبه 5 دی‌ماه سال 1389 ساعت 14:54
+ پاییزطلایی
وای!!!!! چه خلافای سنگینی!

ما فقط خلافمون این بود که تو راه تعطیلی مدرسه تا خوونه رو زنگ مردم آدامس بچسبونیم!

خدایـــــــــــــــــا تـــــــــــــــــوبه!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بابا چه خلافی!!!!!!ما بیچاره ها فقط می خواستیم کتاب بخونیم و حرفای گنده گنده بزنیم.ولی چنان اموزگار دهر ما را نشاند سر جایمان که حالا جیکمان در نمیاد.و فقط دلمان به وبلاگمان خوشه.
یکشنبه 5 دی‌ماه سال 1389 ساعت 15:27
+ آنیما
خیلی از خاطراتی که می گید من هم داشتم اما در کل از بچگیم راضی نیستم دوران خوبی نبود حسرت خیلی چیزا رو کشیدم می دونم پیر هم که بشم در مورد امروزم همین رو می گم. کلا زندگیم به حسرت می گذره و آرزوهایی که از هر ۱۰۰۰ تاش شاید به یکیش برسم. به قول سعدی:
عمری دگر بباید بعد از وفات ما را / کاین عمر طی نمودیم اندر امیدواری
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام .راستی چرا دیگه پست نمی گذاری؟همیشه سر می زنم.ولی هیچی ننوشتی.در مورد نوشته ات من مطمئن هستم که بازم بر می گردیم.حسرت خیلی کشنده است.همه ما دچارشیم.غصه نخور.همدردیم.
یکشنبه 5 دی‌ماه سال 1389 ساعت 17:48
+ ققنوس خیس
من خواستم علت خنده را بدانم و الا خندیدن ، حتی خندیدن به خودم را هم دوست دارم.
ممنون از معرفی کتاب :-)
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بابا اشتباهی گذاشته بودم.باور کن.
یکشنبه 5 دی‌ماه سال 1389 ساعت 20:59
+ آفتاب
سلام ویس عزیزم ...
هر بچه شیطونه اومده تو وبت داره اعتراف می کنه به دورانی که در کودکی گذرانده
یادش بخیر ...
زیر زمین خونه هامون بود پر از رب گوجه ...گردو ...ترشی ...برنج...وسیب زمینی انباری که اول زمستون انبارش می کردیم ...
کجاست اون دوران شیرین کودکی ؟
شیطنت ها و بازیهای کودکانه مون ...
یادش بخیر
امتیاز: 0 0
پاسخ:
واقعا یادش به خیر.
دوشنبه 6 دی‌ماه سال 1389 ساعت 09:56
+ ققنوس خیس
نه هیچ راهی نداره ! اصرار نکن !‌ باور نمی کنم ;)))
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بابا
سه‌شنبه 7 دی‌ماه سال 1389 ساعت 01:29
+ فرخ
.... و شاید همین پستت سبب شد تا دلتنگ بشم و یهو غمگنانه بنویسم... اعتراف میکنم که از تو تاثیر میگیرم !!
با این حال نوستالوژی برای ما شرقیها از نون شب هم واجبتره!!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
گاهی هجوم گذشته چنان سیل آساست که میاد و ادمو می بره.باز دستتو یه جایی بند می کنی و بر می گردی به این کسالت روزانه.اما دلتنگی هم که همخونه همیشگی است.
سه‌شنبه 7 دی‌ماه سال 1389 ساعت 14:30
+ مریم

کارهای ممنوعه است دیگر !‌
زندگیت پر از هیجان .
آدرس وبلاگتم برام بزار عزیزم !
یک سوال ویس اسم واقعیته ؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام.باشه آدرسم را برات می زارم.اسم واقعی من ویس نیست.
سه‌شنبه 7 دی‌ماه سال 1389 ساعت 21:31
+ فرخ
سالهاست که از نوستالوژی میگریزم و موفق نمیشم! منو رها نمیکنه و روحم به همین علت خراشهای عمیقی برداشته ...
دلم میخواد به جایی در گذشته برگردم و نمیتونم.... دلم میخواد در خونه ای که متعلق به گذشته هاست باشم و نمیتونم ... دلم میخواد همه غمهای خودم رو بنویسم و نمیشه ... برای همین گاه لودگی و بذله گویی رو دنبال میکنم تا بلکه ارامشی پیدا کنم ...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چرامی خواهی از گذشته فرار کنی و به گذشته فکر نکنی؟من ذهنی قدیمی دارم.از خانه های مدرن بدم میاد.هنوز از تخت و پشتی خوشم میاد.هنوز از پیچ امین الدوله بیشتر از ارکیده خوشم میاد.هنوز دیزی را به بیف استروگانف تر جیح میدم.و باعث تعجب دوستانم میشم.هنوز دل من روزای افتابی را دوست دارد.گاهی که تنها هستم ذهنم را جمع می کنم تا یادی از گذشته ،که همیشه هم خوشایند نبوده ،بکنم.نه اینکه خیالاتی هستم.نه.ولی گاهی پرسه زدن تو خیابونای قدیمی را دوست دارم.هنوز تصنیف های عارف و درویش خان را به هر سمفونی تر جیح میدم.دراز بکش روی تختت و به گذشته فکر کن.ممکن است که ناراحت بشی ولی نهایتا روحت نفسی کشیده.
چهارشنبه 8 دی‌ماه سال 1389 ساعت 09:13
+ آذرخش
نگو از ورق زدن خاطرات
کی می خوام درست بشم و دست از این ورق زدن خاطرات گذشته بر دارم، نمی دونم. زنده ام به همین خاطرات. ببینم بیماری سختی که نیست؟؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
اگر بماری هم باشد من هم بیمارم.واینکار را دوست دارم.چه اشکالی دارد که گاهی بگذاریم که احساس هوایی بخورد.
چهارشنبه 8 دی‌ماه سال 1389 ساعت 20:19
+ غیر از یکی
پریم و پر آنقدر که از پوچی دست به خودکشی میزنیم!
زیبا بود و نوستالژیک!

و تبریک به خاطر میلادتان به تقویم آریایی !
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام.ممنون از لطف شما.اسم وبلاگتون جالبه.بهتون سر می زنم.
چهارشنبه 8 دی‌ماه سال 1389 ساعت 23:05
+ پاییزطلایی
کتاب خواندن!
حرفهای گنده گنده زدن!
خـــــــــــــــلاف نیست بانو؟!!!

خدایا پناه میبریم به تو!

...

سلام...ببخشین چی کار کنیم اصولا حرف جدی بلد نیستیم بزنیم دیگه!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چرا بابا خلافه.یعنی چی که چند تا ضعیفه ازین کارا کنند.
پنج‌شنبه 9 دی‌ماه سال 1389 ساعت 15:34
+ مریم
سلام. عزیزم منظورم این بود که پایین اسمت آدرستم توی وب سایت بنویس که من راحت بیام وبلاگت !

پس چیه ؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
باشه
پنج‌شنبه 9 دی‌ماه سال 1389 ساعت 21:24
+ خلیل
سلام.

گذشتن از سنت های غلط همیشه خاطره انگیزاند.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
این روزا زندگی ها راکد است.بعضی ا ز خاطره ها را دوست دارم.وبه هیجان میام.
جمعه 10 دی‌ماه سال 1389 ساعت 00:33
+ کوروش
برگشتم یکبار دیگر این نتیجه زیبا را (به گمان من ) بخوانم


امروز همه چی دم دستی است.عاشقی ها لوس و بی رنگ است.دیگه کسی یواشکی از عشق کسی نمی میره.



امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون که بازم سرزدی.دوست خوبم
شنبه 11 دی‌ماه سال 1389 ساعت 16:04
+ مریم
الهی که دیگه هیچ کی از اینایی که ما تجربه کردیم رو تجربه نکنن عزیز جان !
سلام. خوبی ؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خوبم وگرفتار.برام دعا کن.امیدوارم که هیچوقت تجربه ات را تکرار نکنی.
شنبه 11 دی‌ماه سال 1389 ساعت 22:56
+ گمشده
سلام ویس عزیز
ممنون که به من سر زدی چقدر جالب و زیبا از گذشته گشتی و یه تیکشو کندی و وصلش کردی به حال
قلمتو خیلی دوست داشتم
باز هم به من سر بزن
به روزم
دوست داشتی خوشحال میشم با هم تبادل لینک بکنیم
موفق باشی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون از این همه لطف.حتما وبا افتخار لینکتون کردم.
یکشنبه 12 دی‌ماه سال 1389 ساعت 00:39
+ آفتاب
خداوند شبان من است، محتاج به هیچ چیز نخواهم بود.

در مرتع های سبز مرا می خواباند نزد آبهای راحت مرا رهبری می کند.

جان مرا بر می گرداند و به خاطر نام خود به راههای عدالت هدایتم می نماید.

چون در وادی سایه ی موت نیز راه روم از بدی نخواهم ترسید زیرا تو با من هستی.

عصا و چوبدستی تو مرا تسلی خواهد داد.سفره ای برای من به حضور دشمنانم می گسترانی.

سر مرا به روغن تد هین کرده ای و کاسه ام لبریز شده است...

هر آینه نیکویی ورحمت تمام ایام عمرم در پی من خواهد بود و در خانه ی خداوندساکن خواهم بودتا ابدالاباد.

ویس عزیزم فقط برای تو چنین جمله ای یافتم ....
خداوند با تو است عزیز
اللهم اشفع کل مریض///

امتیاز: 0 0
پاسخ:
آفتاب مهربان و عزیزم.از این کامنت بسیار بجا ودلداری گرمت ممنونم.یه جایی خوندم:یه روز ماهی به آب گفت:تو نمی تونی اشک های منو ببینی چون من تو آبم و آب جواب داد:اما من می تونم اشک های تو را حس کنم چون تو توی قلب منی./یکدفعه احساس کردم شما دریایی هستی که منو حس می کنی.برای مهربونی هایت ممنون.دست حق به همراهت.
یکشنبه 12 دی‌ماه سال 1389 ساعت 15:16
+ کرانه
سلام به ویس عزیز
بازم قشنگ بود
به قول دکتر شیری وقتی مطلبی را با شهودو حس درونی خودت می نویسی واقعی بودنش و به دل نشستنش حتمی می شه
خاطراتی داری که می تونی دلتو بهش خوش کنی
روز هایی که وقتی برمی گردی و پست سرتو نگاه می کنی می بینی چقد ساده و بی ریا بوده چه دنیای کوچیکی که دلت واسش اب می شه چقدر بی غل و غش که دلمونو به ی صدای گیتار خوش می کردیم .....
ما خیلی بزرگ شدیم یا دنیا خیلی کوچیک شده
واست همه خوش بودن رو آرزو دارم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام بی کران مهر.همانطور که گفتی گاهی دلم تنگ میشه برای اون سادگی ها و تپیدن های دل بیقرارم.شایدم دنیا کوچیک شده.نمی دونم.
دوشنبه 13 دی‌ماه سال 1389 ساعت 01:15
+ فرخ
... و اکنون که چند روزی نیستی ، برای دیدن جای خالی تو پاورچین و بیصدا میآیم و سپس میگریزم از این گوشه غمناک که بوی حزن و فراق دارد .... چشم به راهم تا بیایی و دوباره به نوش جملاتت کاممان شیرین شود ... به قول شاعر:
مرا هرگز مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دوست خوبم.واقعا از این همه مهر به شوق میایم.روزهای بسیار سختی را می گذرانم.الان هم بی خوابی دارم ،اومدم همینجوری سر بزنم که نوشته ی پر از مهربونی شما را دیدم.الان احساس می کنم حتی در دنیای مجازی ،محبت چقدر گرم است.که گرمایش را حس میکنم.عزیزترین آدم زندگیم ناگهانی بشدت بیمار شده و من دلنگران و تیمار دارش هستم.وفرصت هایم را در اختیار او گذاشتم.باز هم بسیار بسیار ممنون.
سه‌شنبه 14 دی‌ماه سال 1389 ساعت 01:17
+ ققنوس خیس
چرا آخرین پست این وبلاگ برای من این پست نشان داده می شود ؟!؟؟!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
چه پستی برای شما نشان داده می شود؟
سه‌شنبه 14 دی‌ماه سال 1389 ساعت 01:55
+ ققنوس خیس
این پست پست آخره ؟ پست تپیدن
امتیاز: 0 0
پاسخ:
وای بله مدت هاست نتونستم بنویسم.
سه‌شنبه 14 دی‌ماه سال 1389 ساعت 02:13
+ آفتاب
سلام ویس عزیز ...
ممنونم با این همه گرفتاری که داری باز هم یادی از دوستانت در فضای مجازی می کنی ...به قول جمله محبت آمیز خودت :

((در دنیای مجازی ،محبت چقدر گرم است.که گرمایش را حس میکنم.))
به خاطر صبوری ات پاداشی بس عظیم است عنداله
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون دوست بسیار خوبم.
سه‌شنبه 14 دی‌ماه سال 1389 ساعت 13:53
+ مریم
چرا گرفتار ؟
شاغلی ؟ کارت چیه جسارتا ؟
یه موقع دیدی من زیادی دارم سوال می کنم تذکرات لازم را بهم بده باشه !!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دو خط اول مثل بازپرسا پرسیدی وصورتم را کشیدم عقب.آخر جمله ات یالا بگو ببینم را کم داشت.شوخی کردم.ناراحت نشو می دونم لطف داری ولی کلا با سوال و جواب مخالفم.از توجهت ممنون.
سه‌شنبه 14 دی‌ماه سال 1389 ساعت 16:18
+ پاییزطلایی
...
از دم صبح ازل تا آخر شام ابد
دوستی و مهر بر یک عهد و یک میثاق بود

رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار
دستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود

سلام بر حضرت ویس!
هستیم ظل سایه ی توجه و مهر دوستان ولی کم و ناقصیم به جهت عرض ارادت،قبول داریم! عفو بفرمایید به رسم بزرگ و کوچکی...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دیر گاهی است که قلم عنبرین شمامه شما یادی از دوستان مخلص نمی کند.
سه‌شنبه 14 دی‌ماه سال 1389 ساعت 23:28
+ پاییزطلایی
ما که عذر تقصیر خواستیم بانو...
طلب عفو همایونی!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خدایاتوبه
شنبه 18 دی‌ماه سال 1389 ساعت 13:17
+ مستی
با سلام و ادب
پست زیبایی بود
مثل بقیه منو بردی به اون روزای خوب
اون روزا یه تابستون کار کردم و پولامو جمع کردم تا سه تار بخرم ولی نذاشتن! گفتن که این کار معنویت رو از آدم می گیره!! منو آدم فرض کردن و یا اینکه معنویت رو چه جوری معنی کردن نمی دونم!!! ولی زیرزمین یه حالی بود یه حالی
راستی چرا خونه ها دیگه زیرزمین ندارن؟!؟!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خونه ها دیگه هیچی نداره.همه یک شکل شده.مبلمان های تهوع آور وتلویزیون های ،حتما بزرگ.مکعب های سیمانی. کجای فرهنگ من با این شکل ها ساز گاری داره.فرش بلژیکی.خوب بابا گلیم پهن کن خیلی قشنگتره.بگذریم.الان سه تار می زنی؟برای من سه تارم حکم قرص مسکن قوی داره.مظلومه.حتی می تونی نصف شب بزنی.اگر نمی زنی بنویس تا به استاد بسیار خوبی معرفیت کنم.دوست خوبم.
شنبه 25 دی‌ماه سال 1389 ساعت 13:07
+ مریم
چقدر بد !
فهمیدی به منم بگو !
امتیاز: 0 0
پاسخ:
فکر نمی کنم بفهمم چون هیچی ازشون نمی دونم.و تازه مگر این موضوع هر روز هزار بار توی این شهر بی در و پیکر تکرا نمیشه.