X
تبلیغات
رایتل

لحظه های ناب

درآن سوی شب وروز چه قلب های بزرگی که می تپند هنوز
پنج‌شنبه 30 دی‌ماه سال 1389

ملاقات

چندی بود که امورات خودم ازدستم در رفته بود.دیشب تا نزدیکی صبح بیدار ماندم و فکر کردم.و به رتق و فتق خودم مشغول شدم.مدت ها بود که قرار ملاقات ها را با خودم نداشتم و من عادت این ملاقات ها را از دیر باز دارم .ووقتی که مشکلی باعث به تاخیر افتادنش می شود حالم خیلی بد می شود.صبح پاشدم و کفش آهنین پوشیدم و زدم تو خیابون.همینطوری بدون برنامه.خلوتم را باید تمدید می کردم.این روزا هی ازینجا به اونجا رفتم.والان راه افتادم .ذهنم را از همه خالی کردم به خودم پرداختم بیلان کاری و فکری من چی بوده.چی خوندم.چقدر غر زدم.چقدر راضی بودم.و چه وچه ...وفکر کردم اگر خودمو رها کنم همه هیچ ابایی از بردن وقت و زندگی من ندارند.یاد بیت مولانا در طوطی و بازرگان افتادم:هرکه داد او حسن خود را در مزاد/صد قضای بد سوی او رو نهاد//دشمنان او را زغیرت می درند/دوستان هم روزگارش می برند.داشتم یک آدم بی درو پیکر می شدم.حدومرزم را داشتم از دست می دادم.وقتی به خودم اومدم که گرسنه ام شده بود.وساعت۲بعداز ظهر بود.زیر پل سیدخندان چیکار می کردم؟فکر کنم از ۹ تا ۲ راه رفتن حسابی حالمو جا آورده بود.اومدم خونه ناهار خوردم و نشستم جلوی این پنجره تا بهتون بگم ممنون از مهربونیهایتان.ودیدم که چقدر دوستتان دارم واین اشتباه بود که می خواستم دیگر نیایم ونننویسم.

نظرات (23)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
پنج‌شنبه 30 دی‌ماه سال 1389 ساعت 17:33
+ فرخ
من هم از زیر پل سیدخندان خیلی خاطره دارم .... زیر همون پل چند بار تصمیم مهم گرفتم . حالا تو دوست عزیزم میری زیر پل سید خندان و تصمیم مهم میگیری... چقدر جالب بود و چه تصادفی!!؟؟ من و تو شبیه شدیم .
چقدر خوشحالم که شبیه همیم ... و بیشتر از این بابت که نمیروی و دلتنگی برایمان بر جای نمیگذاری!! آخرین روز دیماه را برای همیشه به یاد خواهیم داشت.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دو باره اومدم.دوباره با هم گپ می زنیم.دوباره راه میریم.تجربه می کنیم.دوست خواهیم داشت.و شاهد جریان زندگی خواهیم بود.وخودمان هم نهایتا جزیی از همین جریان هستیم.
پنج‌شنبه 30 دی‌ماه سال 1389 ساعت 18:35
+ پاییزطلایی
چشم بر هم می نهم،هستی دو سو دارد/نیمی از آن در من است و نیم از آن برمن/نیمه ی در من ،بهارانی پر از باغ است و آفاقی پراز باران/نیمه ی برمن،زبان چاک چاک خاک وچشمان کویر کور تب داران/چشم بر هم می نهم،هستی چراغانی ست/روشن اندر روشن و آفاق در اشراق/می گشایم چشم،می بینم چه زهر آگین وظلمانی ست/آن که این دشواره پاسخ گوید کیست؟/در کدامین سوی باید زیست؟/در ظلام ظالم بر من/یا در آن آفاق پراشراق روشن درمن؟

اینو از خود شما یاد گرفتم
و شما امروز جوابش رو دادید!
موندید تا دوباره و دوباره باشید...
ملاقات خجسته و خوبی بود...تبریک بانو!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنون همسایه.این شعر کد کنی تمام تعریف من از محیط اطرافم است و خودم در خودم.
پنج‌شنبه 30 دی‌ماه سال 1389 ساعت 20:06
+ آفتاب
سلام خانم... پیاده روی به خوشی نازنین ...
این خیلی خوبه که سرحال هستی و با انرژی ...
من اگه به جای شما بودم چند جفت کفش از بغل پل سید خندان می خریدم ...حالا که تصمیم بر راه رفتن است کفش نیز لازم می شود
همه ما دوستت داریم واز اینکه دوستی چون تو داریم به خودمان می بالیم
همه روزات اینجوری باشه ☼
فکر کنم من باید خط میخی را هم یاد می گرفتم یا خط غار نشینان چون به این سبک دارم می نویسم ...✿

امتیاز: 0 0
پاسخ:
آفتاب مهربان .کفش های سیدخندان برای پیاده روی نیست.کفش های من از جنگ ویتنام موندهومن طی الارض می کنم.مثل جن
پنج‌شنبه 30 دی‌ماه سال 1389 ساعت 23:17
+ بی یار
کاملا می فهمم وقتی فرصت برای رسیدن به خودت و خلوت خودت نداشته باشی یعنی چه...از همه بدتر کلی فیلم و کتاب و موسیقی چشمک زن روی میز و کف اتاقت باشد و وقت برایشان نداشته باشی...
قدر خلوت ها را باید دانست...

پیروز باشی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
همه چیز را تحمل می کنم جز اینکه یکریز با من حرف بزنند وبه کارم کار داشته باشند.واقعا قاطی می کنم.
جمعه 1 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 16:13
+ برزین
سلام
زندگی ماشینی اقتضائات خود را دارد وجه بارز آن فراموشی خود است و مثل ماشین کار کردن . آن فیلم چارلی چاپلین که زندگی ماشینی را نقد می کرد فیلم بسیار عمیقی بود . در این زندگی اگر فرصتی را برای پرداختن به خود فراهم نکنیم نابود می شویم . کار خوبی کردید که این فرصت را برای خودتان فراهم نمودید .
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سارتر می گوید:انسان معاصر در حوزه ی ضرورت های زندگی آنقدر فرو می رود که زنده بودن خودش را فراموش می کند.من دوست دارم در هر شرایطی یاد ارزش زندگی و زنده بودنم باشم.هر چند که گاهی همین زندگی سر بی مهری دارد.و سخت می گیرد....ممنون که آمدید هر چند که مدتی است که نیستید.
جمعه 1 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 21:17
+ کوروش
گاهی با خود فکر می کنم
شاید در این سرانه معتاد نت شده ام
ولی نه تنها اعتیاد نیست
همه زیر پل زندگی هستیم
نیاز به همراهی و همدردی داریم
تا تنهائی هایمان را پر کنیم
جویای احوال باشیم و فراموش نشویم
خوش امدی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
واقعا نیازمند هستم.به همدلی./همدلی از همزبانی خوشتر است.
جمعه 1 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 21:40
+ نون
تو واقعا می خواستی دیگه نیای و ننویسی؟!

:(
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نزدیک بودا،خدا رحم کرد.
شنبه 2 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 01:20
+ فرخ
حس ششم من مرتب بهم میگه : سر یه موضوعی با خودت درگیری ... هنوز به نتیجه نرسیدی و داری با خودت کلنجار میری!!
شاید بحث تعطیلی وبلاگ در درجه دوم اهمیت باشه !!
امیدوارم ازم نرنجی ... من از کودکی همیشه دوست داشتم تا حس ششم خودمو امتحان کنم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
تو خودم جا نمیشم.یه دفعه آتشفشانم تنوره می کشه.وبعد مجبور به خاموشی میشه.هر روز فکر می کنم باید برم.اینجا جای من نیست. ولی اگر حتی رهایم کنند نمی دونم کجا باید می رفتم.میلی به سمت یک نا کجای دور دست.کمی شاید تقصیر متون عرفانی که خوندم است.کمی مخلوط عاشقی و کمی جنون .بابا بخدا نمی دونم چمه.
شنبه 2 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 11:44
+ قندک
سلام.صبح بخیر و ایامت بکام. ببین هرچه دوست داری راه پیمایی کن هرچه دوست داری فکر های خوب خوب بکن اما هیچ وقت به فکر بستن وبلاگت نکن. باشه؟ ممنون. آخه ما گناه داریم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام قندک مهربان.اگر دیگه ننویسم حداقل شما از دستم خلاص میشی.
شنبه 2 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 12:49
+ مریم
چقدر عالی !
تبریک برای این ملاقات خوب !
حال بیمارت چطوره ؟ امیدوارم خوب باشن .
و دوست دارم !
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام مریم گلی.بیمارم داره سعی می کنه خوب بشه.منهم دوستت دارم.
شنبه 2 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 13:28
+ صدای فاصله ها...
باز

باران...؟!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
این دفعه باران با طوفان شدید بود که به خیر گذشت.ممنون که سر زدی
شنبه 2 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 14:30
+ مستی
با سلام و ادب
فک می کردم که فقط این منم که یه روزایی می زنه به سرم و نمی دونم چیکاره بازارم و برا چی باید جون بکنم و ...
پیاده رویهای تجریش تا سیدخندان و یا تجریش تا پل مدیریت و ...
البته من چندین سالی است که به خاطر مشغله ها و گرفتاریها از این دست شهرگردیها و پیاده رویها نداشتم! خوش به حالت که هنوز حسی برات مونده!
راستی از سه تار پرسیده بودی حدود هشت سال پیش سه تاری خردم و چند جلسه ای کلاس رفتم و ... تمام.
سالهاست که سه تارم توی زیرزمین داره خاک می خوره و آرزو دارم بتونم شروع کنم. الان دخترم نزدیک ۲ سالشه باید کم کم شروع کنم که اون از بچگی با موسیقی ایرانی آشنا بشه و مثل من بی هنر نشه!
ارادت
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام گاهی از دست همین مشغله ها باید زد به چاک.اما در باره سه تار.حتما شروع کنید اول برای دل خودتون.ودر این صورت دخترتون هم میشنوه چون اونم تو دلتون است.تورو خدا چطوری دلتون اومد برید همین الان بیاریدش بالا و ازش عذر خواهی کنید./خشک سیمی ،خشک چوبی،خشک پوست/از کجا می آید این آوای دوست
شنبه 2 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 22:21
+ پرنیان
گاهی وقتها هیچ کس غیر از خود ما نمی تونه گوش کنه، نمی تونه درک کنه و نمی تونه همدردی کنه. وقتی که راه می افتیم توی خیابانها و ساعتها با خودمان خلوت می کنیم یعنی اوضاع یه کم خرابه! شاید هم خیلی ... خرابه!!!
می فهمم ... چون از این روزها داشتم ... تلخ بودند اما سازنده!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سعادت از سعادت به دست نمی آید.سعادت واقعی محصول رنج است.در ضمن پرنیان عزیز من وتو که در این خصوص سردار سازندگی هستیم.
یکشنبه 3 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 09:55
+ قندک
سلام و درود. نفرمایید تروخدا. بنده ارادت خالصانه دارم خدمتتون دوست عزیز. نوع مطلبتون را هم دوست دارم.درخواستم جدی بود خدا گواهه.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام دوستم..چقدر لطف دارید ومهربونی می کنید.از دوستی باشما به خودم می بالم.
یکشنبه 3 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 14:42
+ فرخ
می فهمم!! اما زندگی و ماندن در تقدیر ماست فعلا!! واقعیت آن است که نمیتوان به سبک عارفان در قرون پیش عاشقی کرد!
انها اراده میکردند و میرفتند !! از دیاری به دیاری دیگر و نیازی نبود به پاسپورت و گذرنامه و ویزا!! ویس عزیز! باید به سبکی نو درآیی و متناسب با قرن ۲۱ عاشقی کنی و عارف شوی!!
من نیز در این راه می کوشم ... و به محض اینکه روشی یافتم
تو را نیز مطلع خواهم ساخت!! خیلی دلم میخواهد تو اولین مریدم باشی!!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
باشه،برو جلو منم باهات میام.شوخی کردم ناراحت نشید.
یکشنبه 3 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 15:11
+ فرید
سلام
با خودتون تسویه حساب کردید و به خودتون رسیدید...
خوش به حال تان که حال واقعی و زندگی کردن ناب همین ست...
دست مریزاد!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ممنونم .همسایه.وچه خوب که سری به من زدید.ایام به کام
یکشنبه 3 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 22:53
+ کوروش


از خواندن بسیار لذتی بسیار عاید می شود

امتیاز: 0 0
پاسخ:
بسیار قبول دارم.
یکشنبه 3 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 23:19
+ کوروش
امتیاز: 0 0
یکشنبه 3 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 23:43
+ فرخ
منم شوخی نمودم... من هیچ وقت نمیتونم مراد باشم!!
دمدمی مزاجها رو که نمیذارن مراد باشه!!
من بنده آن دمم که ساقی گوید!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
یک جرعه دگر بنوش و من نتوانم.
دوشنبه 4 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 11:59
+ خلیل
سلام

اگر خودت را ول کنی حرف مولانا مصداق پیدا می کند. پیاده روی، کوهنوردی و دیگر ورزش هایی که هم ورزش بدنی است و هم می تواند ارزیابی خودمان باشد، بسیار عالی است.
دفعه پیش که سر زدم، سرم به در بسته خورد. کمی مالیدمش و گفتم این یکی هم رفت و حالا خوشحالم که برگشتی.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
بابا جلوی پاتو نگاه کن.ممنون که به من سر می زنی.فعلا بازم بیا تا ببینیم چی میشه.
دوشنبه 4 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 14:37
+ فرخ
فردا زیر پل سیدخندان خواهم بود ... باید فکر کنم و تصمیم مهمی بگیرم! امیدوارم جور در بیاد!! نمیدونم زیر اون پل چه جادویی نهفته شده؟!!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
هیچی اونجا نیست.خودت در واقع همه چیز هستی.خودت را که ببری اونجا ،اونوقت پل معنی پیدا می کنه.شنیدی می گویند:شرف المکان بالمکین.در هر حال اگر رفتی جای ما را هم خالی کن.
دوشنبه 4 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 16:51
+ آفتاب
سلام عرض کردیم ...
بی خبریم از احوال شما خانم !
امتیاز: 0 0
پاسخ:
ملالی نیست جزدوری شما،که آنهم بادیدن کامنت شما تازه گردید.مهربانم.
شنبه 9 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 14:24
+ صوفیا
چقدر خوبه مینویسید اینطوری دوستاتون به عمق گرفتاریتون بیشتر پی میبرن و دیگه فکر نمیکنن بی وفا شدین.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
آره.روزای سخت و پر از نگرانی را می گذرانم.ودر ضمن یادت باشه من بی وفا نیستم.و همیشه دوستت دارم.