X
تبلیغات
رایتل

لحظه های ناب

درآن سوی شب وروز چه قلب های بزرگی که می تپند هنوز
جمعه 23 دی‌ماه سال 1390

عصر ساده و معمولی

دیروز رفتم خیابان جمهوری هدیه ی عید بچه های فامیل را بخرم .چون فکر کردم خیلی گرون میشه بهتره زودتر اینکار را بکنم.از وقتی یادمه برای بچه های زیر ۱۵ سال فامیل اسباب بازی به مناسبت سن و جنسشون می خرم و کلی بچه ها دوست دارند.تازه خودم هم عاشق عروسک هستم.قبل از اینکه خرید را شروع کنم از کنار پاساژ گلشن رد شدم.همون جایی که عطر قهوه اش تا چند متر خیابونو پر می کنه.توی این محل هر بار که می رفتم دلار فروشا و و دیگر ارز ها ایستاده بودند ولی دیروز خبری ازشون نبود.بعد سر راه کافه نادری بود که غیر ممکنه سری نزنم .جاتون خالی رفتم یک قهوه زدم به بدن ، جای مادرم خالی ، همیشه می گفت یک خانم اینجوری حرف نمی زنه ، چشم باشه رفتم یک قهوه نوشیدم و رفتم مغازه ی همیشگی. آقاهه منو می شناسه.عروسکاشو ردیف کرد ، یکیش خیلی جالب بود .اسمش عروسک مریض بود.روشنش که می کردیم صورتش قرمز می شد یعنی سرخک گرفته بعد دستش را بالا می آورد و عطسه می کرد و بعد که آمپول می زد، می خندید و خوب می شد.یکی خانم ترزا بود که خوشگل بود. برای پسر ها ماشین خریدم.جمعاْباید هشت تا می خریدم.بعد از خرید بسته ها را گذاشتم که برم علاالدین ، موبایل تماشا کنم.می خواستم الکی باشم .گاهی بد جوری هوس مبتذل بودن دارم.خودمو ول می کنم روی امواج افکارم و رها ،می رود هر جا که خاطر خواه اوست. 

اونجا پر از مرد بود.همهمه ای بود که نگو.می خریدند و می فروختند.توی پیاده رو ها.زنی دیده نمی شد مگر با خانواده اش.دوری زدم و رفتم تا پایین خیابون ،یک بازار جدید به رقابت با اینجا باز شده ،که خیلی هم شیکه و انواع برند ها را داره.فقط کامپیوتر و گوشی می فروشه.سرکی کشیدم.کاریکاتور استیو جابز را روی شیشه ی مغازه ی اپل گذاشته بودند.جالب بود.سرم گیج رفت چه سرمایه هایی و چه پولدارها ی عجیبی ،ولش کردم بر گشتم و بسته ها را بر داشتم و تاکسی در بست و خونه.   

 

پ . ن ۱- جوشکاری ساختمان های روبرویی شروع شده اونقدر سر و صداست که دیوونه میشم. 

 

پ. ن۲ - کاش مثل اونایی بودم که دیروز تو پیاده روهای زیر پل حافظ بودند.می خریدم و می فروختم و می رفتم می خوابیدم و دو باره.کاش خودمو می تونستم یه جایی جا بذارم. 

 

بعد نوشت: اصلاْ می دونی چیه ، آقاجان من شاکی ام.تمامش هم تقصیر جمعه است. 

 

دلم تنگ می شودگاهی 

 

برای حرف های معمولی 

 

برای حرف های ساده 

 

برای ؛ چه هوای خوبی ؛ 

 

؛ دیشب شام چی خوردی؛ 

 

برای ؛ راستی ماندانا عروسی کرد ، شادی پسر زایید؛ 

 

و چقدر خسته ام از ؛ چرا ؛ از ؛چه گونه ؛ 

 

خسته ام از سوال های سخت 

 

از پاسخ های پیچیده 

 

از کلمات سنگین ، از فکر های عمیق 

 

نشانه های با معنا ، بی معنا 

 

دلم تنگ می شود گاهی ،  برای یک 

 

؛ دوستت دارم ساده 

 

دو فنجان قهوه ی داغ 

 

سه روز تعطیلی در زمستان 

 

چهار خنده ی بلند 

 

و پنج انگشت دوست داشتنی 

 

شعر :مصطفی مستور

 

نظرات (20)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
جمعه 23 دی‌ماه سال 1390 ساعت 14:25
+ دانیال
خوشا به حالت ، چه حال و حوصله ای داری ...
این روزها من حوصله خودم را هم ندارم ،
چه رسد به خرید و خیابان گردی و ...
امتیاز: 0 0
پاسخ:
گاهی که دیگه هیچکاری نمی تونی ، باید خودتو بزنی به خل بازی. خیلی هم کارسازه. الکی بودنم دنیایی داره.فقط حیف که بیشتر از چند ساعت نمیشه ادامه داد.چون باز بر می گردی سر خونه ی اول.
جمعه 23 دی‌ماه سال 1390 ساعت 18:11
+ سایه
حس بعضی از روزهای من و داشتی ...
همینجوری بری و بی هدف مردم و ببینی و دنیای اطراف و به قول خودت ...می رود هر جا که خاطر خواه اوست...

این شعر و خیلی دوست دارم

ممنون و سلام
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام دوست من.فکر کنم بیشتر آدما اینطور باشند.چه میشه کرد؟
جمعه 23 دی‌ماه سال 1390 ساعت 19:40
+ خلیل
سلام،

شما همیشه شاکی ای؟ خب باش. چه عیبی دارد.

حالت را بکن. از پوسته ی مصنوعی بیا بیرون تا بدانی زندگانی چیست.

منم همیشه مخالفم، عیبی دارد؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
شنیدم در گذشته نیمه شب ها مردانی که مست بودند با صدای بلند تو کوچه ها می خوندند.واقعاْ گاهی به سرت نزده بری تو کوچه و داد بزنی.؟

رفته بودیم یک دهات در غرب ایران.شب بود رفتیم بیرون از ده گفتیم یه کمی جیغ بزنیم خالی شیم.شروع کردیم به داد زدن یک دفعه صدای بزغاله و الاغ و سگ و خروس و...در اومد ترسیدیم برگشتیم.صبح به ما خبر دادندکه اهالی گفتند این شهری ها دیوانه اند.و ما دیدیم که چقدر درست گفتند و جل و پلاسمان را بر داشتیم بر گشتیم توی مکعب های سیمانی خودمان به نام آپارتمان.
جمعه 23 دی‌ماه سال 1390 ساعت 22:53
+ دانیال
قول نمیدم ولی چشم ، به پیشنهادتون فکر میکنم
امتیاز: 0 0
پاسخ:
جمعه 23 دی‌ماه سال 1390 ساعت 22:56
+ مریم
سلام
من حتی حوصله ی الکی خوش بودنو هم ندارم
راستش الان نزدیک دو هفته س هوس... خب چجوری بگم دلم چیز ... یه ... یه نخ سیگار میخواد وای که داره جونم درمیاد برای یه نخ سیگار کشیدن تاحالا نکشیدم اما تو مرکز مشاوره به قول خودم «وردست مامانم» بودم که یه دختره اومد برای مشاوره مامان که کارشو راه انداخت اومد بیرون تو سالن وایستاد و یه نخ سیگار از تو جا سیگاریه شیکش درآورد و آتیشش زدو یه پک عمیق اولش تعجب منو دید خندید و بعد گفت نمیدونی بعد از یه درددل حسابی و یه گریه باحال چه حالی میده سیگار کشیدن امتحانش کن
وقتی به مامانم گفتم گفت دیگه حق ندارم برم وردستش بعد هم دعوام کرد
اما منم دلم میخواد برای یه ساعت هم شده اون خود مودبم نباشم یه دختره ی جلف سبکسر بی ادب و بی تربیت که بعضی وقتا شیطنتش گل می کنه و دلش یه چیزایی میخواد که نباید باشم مثلا دلم میخواد برای یه بارم شده برم روی درخت تو حیاطمون یا با صدای بلند بخندم یا ...
چقدر حرف زدم دل پری داشتم خودم خبر نداشتما
امتیاز: 0 0
پاسخ:
نمی دونم بهت بگم بکش یا نه.من یادمه یه روز که حالم خیلی خیلی بد بود ماشینم را نگه داشتم رفتم تو سوپر و یک نخ سیگار خریدم و اومدم بیرون در حالیکه دست و پام داشت می لرزید ،یه آقایی داشت ماشینشو درست می کرد و سیگار می کشید بهش گفتم سیگارت رابده یارو هم داد ومن باهاش روشن کردم و اومدم تو ماشینم.سه سال سیگار کشیدم و یک دفعه رها کردم .با من جور نبود.هنوز از کار اون روزم شرمنده می شم.خیلی کار زشتی بود.ولی انسان در لحظه معنا می شود.اون لحظه مال اون کار بوده.

ولی بعضی از خل بازی ها خوبه.اونموقعی که هنوز لایی کشیدن جریمه نداشت یکی از تفریح های من اینکار بود.عاشق اذیت کردن هنگام رانندگی هستم وقتی حالم بده پامو بزارم رو گاز و برم.ولی حالا نمیشه جریمه داره.

ولی عزیزم وقتی دلت پره بالاخره باید یه کاری غیر از کارای معمول بکنی
شنبه 24 دی‌ماه سال 1390 ساعت 21:35
+ آفتاب
سلام ویس نازنینم .. دیروز اومدم کامنت بذارم اما هر کاری کردم نشد !
بابت تبریکت هم ممنونم نازنینم .. لطف کردی . همواره شرمنده محبت هات هستم .

یادمه یه بار مشکلی برام پیش اومده بود .. اومده بودم بیرون از خونه ..دیدم همه در حال رفت و آمد و خرید و...هستند .با خودم گفتم این آدمها هیچ کدوم غصه ندارند ؟ خوش به حالشون انقدر راحت دارند زندگی می کنند ..اما با گذر زمان وقتی یادم می یاد از اون موقع متوجه شدم که رنج و درد گذراست ..این واقعیت داره که گاهی غمگین باشیم و بشکنیم و گرنه از هر گونه احساسی خالی هستیم ..تو یه کتابی یه نکته ای رو خوندم که نوشته بود زندگی را همانگونه که هست باید بپذیریم ..
از نظر من پذیرش زندگی ما رو در مسیر تجربیات بالای زندگی قرار می ده حتی اگر پاره ای از اونها ناخوشایند باشند و مطمئنا روزهای سخت گذراست ..
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام آفتاب تابان.خوبی؟

روزای سخت می گذره اما تاوانش را هم به سختی می دهیم.روزای خوش هم می گذره.گذر زمان خودش تسکین است.اما ذهن روی بعضی مسایل کلید می کنه.ایست داره ،همواره بررسی می کنه.و برایت مثل روز اول تازگی پیدا می کنه.و هر ساعت ازین تکرار خسته می شوی.ولی زندگی همینه کاریش نمیشه کرد.

کار ساز ما به فکر کار ماست

فکر ما در کار ما آزار ماست
یکشنبه 25 دی‌ماه سال 1390 ساعت 00:39
+ نازنین
ویس عزیز مدتیه دارم سعی می کنم عین آدمای دیگه زندگی کنم با چیزای الکی دلم رو خوش کنم (خوش که نمیشه ) ولی سعی می کنم هی به خودم بگم عین بقیه باش به چسب به یه زندگی روتین و معمولی عین همه، چند ساعتی خوبم اما یکهو منفجر میشم. به خدا نعمتیه آدم با چیزای ساده ومعمولی شاد بشه. واقعیتش مدتی دنبال دل رفتم و به ناکجارسیدم حالا تو ترک و جریمم. گاهی می گم شاید زندگی همین باشه و من زیادی جدی گرفتمش. شعر مستور رو هم دوست می دارم
این روزا مدام شعر فروغ رو مغزمه
می توان با زیرکی تحقیر کرد
هر معمای شگفتی را
می توان به حل جدولی پرداخت
می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت
پاسخی بیهوده آری پنج یا شش حرف
می توان یک عمر زانو زد
با سری افکنده در پای ضریحی سرد
می توان
در گور مجهولی خدا را دید
می توان با سکه ای نا چیز ایمان یافت
می توان در حجره های مسجدی پوسید
چون زیارتنامه خوانی پیر
می توان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت
می توان چشم ترا در پیله قهرش
دکمه بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت
می توان چون
آب در گودال خود خشکید
می توان زیبایی یک لحظه را با شرم
مثل یک عکس سیاه مضحک فوری
در ته صندوق مخفی کرد
می توان در قاب خالی مانده یک روز
نقش یک محکوم یا مغلوب یا مصلوب را آویخت
می توان با صورتک ها رخنه دیوار را پوشاند
می توان با نقشهایی پوچ تر آمیخت
می
توان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
می توان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لابلای تور و پولک خفت
می توان با هر فشار هرزه ی دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت

" آه من بسیار خوشبختم"
بگذریم بی خوابی وموضوع پستت دست به دست هم دادند بی ربط و باربط هرچی تو دلم بود رو بنویسم و وراجی کنم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام نازنین عزیز،خوبی؟

می دونی فکر می کنم یکی از دلایل اینجوری شدن ما ،اینه که هیچکدوممون سر جای خودمون نیستیم.همون شعر کدکنی که می گوید ،آنچه می بینم نمی خواهم، وآنچه می خواهم نمی بینم.یک دلیل دیگه هم اینه که ما با کتاب خوندن های زیاد روحمونو بزرگ می کنیم ولی نمی توانیم تعادلی با زندگی روزمره داشته باشیم.گاهی فضای زندگی مون را دوست نداریم.گاهی با عجله ازدواج کردیم و یکدفعه دیدیم طرف را دوست نداریم وگاهی...هزار گاهی است واینها را که گفتم با قیاس به خودم گفتم به دل نگیر. شعر زیبایی از فروغ نوشتی.آدم دلش می گیره که ترکیه تولد او را می گیره و ما نمی توانیم حتی سر مزارش برویم.

در ضمن شما لطف کردی که دردل کردی و اصلاْ هم زیاد نبود. خوب و خوش باشی.
یکشنبه 25 دی‌ماه سال 1390 ساعت 08:35
+ آذرخش
سلام
حال و احوال؟
آخ جوووون من میمیرم واسه اسباب بازی. هر مدلی هم بگی دوست دارم. از خونه سازی و لگو گرفته تا تفنگ و ماشین....الان فعلا تو کف هلیکوپتر کنترلی هستم. شایدم خودم یکی درست کنم
واسه بچه های زیر 15؟!؟!؟ نمیشه واسه بچه های بالای 40 هم اسباب بازی بگیری؟!؟!؟! دستت درد نکنه. نمی خواد مراعات سن و جنس هم بکنی. هرچی بگیری قبول
عروسک هم دوست دارم. البته نه اینکه باهاش بازی کنم. که واسه این و اون بگیرم دیگران ذوق کنن
اتفاقا خونه عمو همون نزدیکی ها بود. دقیقا میدونم کدوم اسباب بازی فروشی هارو میگی. همیشه کلی جلوی مغازه هاشون میخکوب می شدم. الانم گاهی که از جلوی مغازه هاشون رد میشم یاد قدیم می افتم. ولی حالا دیگه مغازه های الکترونیکی و موسیقی که روبرو و اطرافش هستن بیشتر نظرمو جلب میکنه
امیدوارم زودی از این حال و هوا در بیای
روزهای خوبی داشته باشی
امتیاز: 0 0
پاسخ:
واقعاْ چرا همه اسباب بازی دوست دارند؟

هلیکوپتر کنترلی هم داشتند اما قیمتش از ۱۵۰ هزار تومن شروع می شد.تازه پروفسور جان زحمت ساختش را نکش چون قبلاْ ساخته اند.

واقعاْ نوه ی من بالای ۴۰ ساله؟

اسباب بازی را هم به اندازه ی چلو کباب دوست داری؟

حالا غصه نخور برات یک کلاه قرمزی می خرم

همینطور تعطیلات در پیشه ، خوش بگذره.
یکشنبه 25 دی‌ماه سال 1390 ساعت 13:09
+ مریم
منم پنجشنبه می خوام برم واسه بچه ها جایزه بخرم !
دلم می خواد این کافه نادری را ببینم !
نمی دونستم مصطفی مستور شعر هم میگه ! البته شعر که نبود اما خوب بود .
از کتابهای مستور کدومش بهتره به نظرت ؟ از کتابهای جدیدش چیزی نمی دونم . استخوانهای خوک و دست های جذامیش را دارم من ! روی ماه خداوند را ببوس را هم خوانده ام . بقیه اش را فک نکنم !
و ساده می گویم دوستت دارم !
امتیاز: 0 0
پاسخ:
راستش از ایشان فقط همین شعر را خوندم.هیچکدام از کتاباش را هم نخوندم.

بیشتر در حال خوندن کتابای عرفانی هستم.متون ادبی را دوست دارم.

کافه نادری توی خیابون جمهوری روبروی سفارت انگلیس است.من حال و هواشو دوست دارم.

واقعاْ برای اون فسقلی ها کادو می خری؟بابا چه معلمی هستی تو.به به

منم ساده تر بگویم که دوستت دارم چون گلی.
یکشنبه 25 دی‌ماه سال 1390 ساعت 14:44
+ قندک
سلام
چقدر ساده و زیبا سروده بود حضرت مستور.

این حس خوبتان را همیشه حفظ کنید. غبطه می خورم به آن.حس زیبایی است این حس استارت زدن به خود.من مدتهاست که دنده فلاویل استارتم خراب شده. کسی هم نیست که در این سربالایی کوفتی هلی بدهد.باطری هم خودش از کار افتاده و هم سرباطریها سولفاته کرده. عجب روزگاری است نازنین. گوارای وجود نوش جانت باد آن قهوه تلخ!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
باید از یک مکانیک کمک بگیرم تا برام معنی کنه.استارت را فهمیدمولی خوب فهمیدم چی شد.من در شرایط شما می گویم بنزین تموم کردم.

واقعاْ جاتون خالی بود.

کاش این حس ها ماندنی بود.
یکشنبه 25 دی‌ماه سال 1390 ساعت 15:39
+ فرید
درود بر شما
اگه چشم هام باز باشه و برای ندیدن هاش مژه رو بهونه نکنه....دنیا خیلی زیباست و زیباییش مثل همیشه اس.. چون هر لحظه یه شکله اما هر شکلش معمولیه چون معمولی بود خوبه نه بد...
اگه دست و پام حرکت کنن و خستگی رو بهونه نکنن... دنیا پر از جنب و جوشه و هر لحظه اش مدام تغییره و هر تغییرش معمولیه.... چون معمولی بودن خوبه و خیلی اوقات یه قانونه....
اگه گوش هام باز باشن و پر بودن از حرف های بی خودی رو بهونه نکنن... نیا پر از حرف های معمولیه که توش یه دنیا حرفه اگه من بتونم گوش بدم... معمولیه و این خوبه چون حرف های معمولی خیلی بیشتر بهم چیز یاد میده تا پند و نصیحت های فخر فروشانه....
اگه من باشم در هر لحظه ای که در اونم و هر جایی که برام رخداده.. همه چیز معمولیه... معمولیه چون پر از قانونه... چون پر از خداست...
همه چیز معمولیه جز حرف هایی که زدم برای گفتن اون چیزهای معمولی(.. تو خود حجاب خودی....!؟)
مبارک باشه روزهای معمولی تان... معمولی بودن خوبه... توش پر از قانونه... قوانین بزرگ و زیبای هستی....
حق یارتان
امتیاز: 0 0
پاسخ:
درسته ،من توجه کردم روزایی که خودمو رها می کنم انرژی کمتری مصرف می کنم، کمتر خسته میشم و بیشتر می تونم کار کنم.ولی لایه های درون دلم هر لحظه ممکنه که تکون بخوره و زلزله بوجود بیاره.

ولی این جمله ؛ معمولیه چون پر قانونه ...چون پراز خداست؛ برایم نا مفهوم شد.چون فکر می کنم لحظه های ناب تفکر ،قانونمند است .و چون همراه با اندیشه است پس خدا حضور دارد.اگر حوصله ای داشتید برایم توضیح بدهید چون نفهمیدم.ممنون.
یکشنبه 25 دی‌ماه سال 1390 ساعت 17:13
+ پرنیان
واسه ی من چی خریدی ؟
امتیاز: 0 0
پاسخ:
برای تو ،یه دل ساده که بی دریغ دوست داره.دلی که تقدیم تو شده .و پشت ویترین نیست.توی سینه ی منه.
دوشنبه 26 دی‌ماه سال 1390 ساعت 09:02
+ پرنیان
قشنگترین چیزی که می تونستم از کسی بگیرم . این هدیه قشنگ رو می ذارمش توی محفوظ ترین و امن ترین جای قلبم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:


چنان پر شد فضای سینه از دوست

که فکر خویش گم شد از ضمیرم

کمترین بود،
دوشنبه 26 دی‌ماه سال 1390 ساعت 11:50
+ آذرخش
سلام
چطوری؟خوبی؟
150 تومن؟!؟!؟! چه خبره؟!؟!با 150 تومان میشه بیش از 30 بار چلوکباب کوبیده بین راهی با گوجه های گنده و پیاز و نوشابه شیشه ای تو ظرف ملامین خورد. تازه اونی که چشم منو گرفته حدود450 تومنه. واسه همینه که می خوام خودم بسازم.می دونم قبلا ساخته شده.
اسباب بازی؟چلوکباب؟! قابل قیاس نیستن. یکی غذای جسمه یکی غذای روح. هر دو تاش لازمه
کلاه قرمزی؟خوبه بد نیست. دستت درد نکنه
پَــ نه پَــ زیر 15 سالمه!!!
روز و روزگار خوش
امتیاز: 0 0
پاسخ:
عاشق کلاه قرمزیم، آقای مرجی آقای مرجی ،تفلد عید شما مبارک

اسباب بازی غذای روحه؟؟؟؟

چلو کبابو پایه ام، اساسی

امشب دستور جمع کردن عروسک های باربی داده شد و چند مغازه بسته شد.خوشحالم که کادوهامو خریدم.یک شبه گرون شد.

روز و روزگار بهت خوش باشه
سه‌شنبه 27 دی‌ماه سال 1390 ساعت 15:40
+ مریم
اسم کافه نادری را چند باری شنیدم به خاطر قدیمی بودنش و اینا !
پول کادوها را که من نمیدونم عزیز جان !
پولشو از مادرا می گیرم میرم واسشون می خرم !
من از اونهایی هستم اتفاقا که وقتی بچه بودم از این که جایزه را خانواده تهیه کردن یا پولشو دادم ناراحت میشدم ! اما چه کنم ؟ از جیبم اگه بخوام بدم همه ی حقوقم میره !
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خوب معلومه که نباید پولشو خودت بدی.ولی همینکه همت می کنی و می خری خیلی کار بزرگیه.

اما کافه نادری.یک روز ساعت ۱۱ باید بری ،اول قهوه فرانسه بخوری ،بعد ناهار بخوری،که قدیمی ترین آ ن دو تا غذاست یکی شاتو بریان، که خیلی خوشمزه است ،عاشقشم.نوعی استیک گوشته.ولی بسیار خوشمزه.غذای دیگه ،مارشال است ، که نوعی رولت مرغه.اینم خوشمزه است ولی اولی بهتره. بعدش هم بستنی کافه را که خودشون درست می کنند.به به دهنم آب افتاد.

قبلاْ که اجازه ی سیگار کشیدن بود،خیلی شلوغ می شد .ولی الان خلوت تره.
پنج‌شنبه 29 دی‌ماه سال 1390 ساعت 20:11
+ مریم
چه چیزای خوشمزه ای می دن اونجا ! دهنم آب افتاد !
البته به غیر از اون استیک گوشت ! چون گوشت قرمز دوست ندارم!
چه خوب که اجازه ی سیگار کشیدن را لغو کردن ! از اینم آخه خیلی بدم میاد !
امتیاز: 0 0
پاسخ:
خیلی خوشمزه. من برعکس تو ، عاشق کبابم.مخصوصاْ شاتوبریان به به.

ولی من هم از دود سیگار بدم میاد.ولی خوب تعداد کسانی که میایند اونجا کم شده.آخه می دونی که سیگار کشیدن یک اپیدمی شده.
یکشنبه 2 بهمن‌ماه سال 1390 ساعت 15:34
+ باران
سلاملیکم!
آقا ما تازه ۱۴ رو تموم کردیم رفتیم تو ۱۵ سال!
محض اطلاع عرض کردم یه وقت دیرتون نشه!
امتیاز: 0 0
پاسخ:
دیر گفتی چون عروسک های باربی را جمع کردند و درست ۳ روز بعد از خرید من قیمت ها خیلی رفت بالا.سال دیگه روز تولد ۱۵سالگی ، یه موتور کنترلی براتون می خرم.

سلام هم یادم رفت.سلام
چهارشنبه 5 بهمن‌ماه سال 1390 ساعت 19:49
+ ونوس
سلام
چه رسم خوب و خوشایندی
منم همیشه از عیدی دادن نقدی به بچه ها زیاد خوشم نمیاد

بیشتر وقتها دوست دارم هدیه ای بگیرم که دوست دارن وبرای نوجوونها هم حتمت کتاب می خرم

از وبتون خیلی خوشم اومد امیدوارم مفق باشید

امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام.از لطفت ممنونم.بازم بیا اینجا
دوشنبه 1 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 22:23
+ ثریا
سلاام...
چرا آپ نمیکنی؟!
بهتره حالت ایشالاه؟
من آپم تونستی بیا خوشحال میشم
امتیاز: 0 0
پنج‌شنبه 4 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 18:27
+ ایمان
کجایی تو ویس؟...

پیروز باشی
امتیاز: 0 0